آمار پارادایم | مهر ۱۳۹۲

جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار

مرگ کسانی که آنها را دورا دور می شناسی، حس عجیبی به آدم می دهد، مثل  اینکه سوار ماشینی و یک دست انداز پیش بینی نشده ای یکهو جلوی راهت سبز می شود و پرتت می کند به هوا، مثل شوک برقی کوتاهی وجودت را می پیماید،حس هیجانی غریبی که هم ترس با خودش دارد و هم انگار چرت زندگی یک نواخت ات را پاره می کند.

 شوهر یکی از هم کلاس هایم بود که خوشبختانه در چند برخورد معدود خود با او، خاطره خوبی داشتم، بعد ازمقطع دبیرستان تقریبا دیگر ندیدمش ولی از این و آن می شنیدم که با کسی که دوست داشت ازدواج کرد، زندگی بسیار خوب و شیرینی داشتند، شنیدم چطور روی تخت بیمارستان،  با سلول سلول وجودش برای زنده ماندن تلاش می کرده...

داشتم فکر می کردم، هنوز مرگ به خاطر ناشناخته بودنش مثل یک افسونگر پنهان در تاریکی رمز آلود است. ولی خوب مثل دیگر واقعیت های جهان انگار باید به آن احترام گذاشت.

و داشتم به زن جوانی می اندیشیدم که خودش را باید از غبار سنگین این غم بتکاند و و در روزهای بارانی پاییز، همچنان به دو دختر خردسالش لبخند بزند.....

پی نوشت: عنوان پست یکی از ترانه های زیبای حبیب.


برچسب‌ها: مرگ در سایه, مرگ و ریحان, ریه های لذت, سهراب سپهری
+ تاريخ یکشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۲ساعت 16:5 نويسنده فاطمه. الف |

پسرک از من پرسید: خانم این مدادتون رو چند خریدید؟ مثل یک روبات بی فوت وقت جواب دادم: من اینو یه زمانی گرفتم ۸ هزار تومان، آلمانیه ولی الان شده ۲۰ هزارتومان.

یه بار دیگه اتفاق مشابهی افتاد: داشت ساعتش را به بچه های دیگر نشان می داد، به من گفت، خانم من یک ساعت دیگه دارم، گذاشتم برای مهمونی، البته گرونه ها. بعد از من پرسید، ساعت شما باطری می خوره؟.... اطلاعات من مثل یک گونی که یک دفه سرش باز شده باشد، ریخت اون میون و .....

توی خونه داشتم فکر می کردم درسته این پسرک ۹ ساله خیلی مادی گرا بار آمده ولی چرا من این جوری جوابش را دادم؟  چرا خیلی ساده جواب ندادم، این مداد یک هدیه است. حتی بیشتر که فکر کردم، حس کردم، شاید منظور بچه این بوده که اصلا مداد را ببخشم به او....

 توی جمعی هستیم، دوستی از دوست دیگر من سوال می کند، شما فوقید یا لیسانسید؟ جواب می دهد، من فوقم. (در حالی که لیسانس است) بعد ازش می پرسم چرا این طوری جوابش رو دادی؟ میگه گفتم بادش بخوابه.

در یک مجلسی از آشنایی، یکی می پرسد پول پیش خانه تان چقدر است؟ طرف یک رقم غلط می گوید. بهش می گویم: تو که به من گفتی این قدر اجاره کرده اید؟ حالا چرا دروغ گفتی؟ میگه این یک تاکتیکه، پیش آدمهایی سطحی و ظاهر بین همین جواب میده....

چه چیزی واقعا باعث می شود، آدم این قدر قضایا را جدی بگیرد؟ و خود را در تکلف این ببیند که جوابی تدارک ببیند تا حقیر جلوه نکند. چه زحمت عبثی. مخصوصا در فرهنگ ما، یک جورهایی به آدم القاء می شود، بعضی بی خبری ها، یا مثلا نداشتن بعضی چیزها مایه کوچکی است . ما گاهی الکی وقت و انرژی خودمان را به حراج می گذاریم تا یه وقت پیش یک سری آدم قشری کم نیاوریم. این واقعیتی است اکثریت رگه هایی از حس حقارت را دارند، اما من نظرم این است که آدم حواسش جمع باشد که یه وقت این رگه ها کار دست آدم ندهد.

بهانه این نوشته دیدن همان فیلم طلای سرخ بود که من به شدت با هر یک از بازیگران آن به نوعی همزاد پنداری کردم: به نظر من نطفه اصلی این فیلم همان حس حقارتی است که هرکسی در سطح و لول خودش دارد. هرچند در این فیلم این حقارت از برخورد یک فرد از طبقه پایین اجتماع با یک فرد از طبقه مرفه جامعه فرصت ظهور می یابد ولی بین پولدارها - لااقل آنها که من می شناسم - یک همچو روندی در جریان است، یک جور چشم و همچشمی: به محض این که یکی از آنها به سفر خارج از کشور می رود، تردیدی نیست که چند ماه بعد یک جور الزام می شود، که خانواده دیگر هم سعی کنند از قافله عقب نمانند. شاید بشود گفت زنها در این قضیه پیشروتر از مردها هستند.

برگردیم به فیلم مزبور: بله در این فیلم غول حقارت حسین، بازیگر نقش اصلی فیلم را جواهر فروشی به سطح می آورد یا به قولی بیدار می کند که در یکی از خیابان های بالای شهر جواهری دارد. سنگینی نگاه تحقیر آمیز و آزرنده این مرد را  حسین در حالی به دوش می کشد که در شرایط غیرمنصفانه ای هم به لحاظ جسمی و هم اجتماعی به سر می برد. او که جانباز جنگی است، امرار معاشش از طریق موتوری است که  در دل شلوغی های شهر پیتزاهای سفارشی مردم را به دستشان می رساند. کلاهی که تا زیر گوشهایش به سر می کشد، پیراهن ضخیمی که معمولا تنش هست، یک جورهایی سختی وضعیت او را به ویژه بیماری اش را نشان می دهد. اتفاقاتی که طی فیلم در خلال تحویل پیتزاها برای او پیش می آید، نحوه برخورد مردم ، همه و همه جالب و زیباست. در یکی دیگر از بخش های فیلم جواهر فروش  یک بار دیگر همان نگاه از بالا به پایین خود را در حالی به حسین مثل شلاق فرود می آورد که او با نامزدش برای جبران همان تحقیر قبلی به قصد خرید به مغازه اش آمده اند: "تشریف ببرید گلوبندک، طلاهای آنجا بیشتر متناسب با بودجه شماست، تازه یه وقت اگر دستتان تنگ بود، حین فروشش کمتر ضرر می کنید. این یک پیشنهاد دوستانس، طلاهای ما بیشتر نگین دار و فلان و بهمان هستند..."

این برخورد به ظاهر بسیار خیرخواهانه و دلسوزانه بر ظرف تقریبا پرِ وجود خسته حسین مثل آن قطره آخر عمل می کند و آن را سرریز می سازد و او در نهایت طی اقدامی با اسلحه ای که تهیه دیده - که معلوم نیست واقعا قصد کشتن جواهر فروش را دارد یا صرفا ترساندن او - طلا فروش را به قتل می رساند و  در ناامیدی تلخی در حالی که در مغازه طلا فروشی گیر افتاده، با تیری دیگر خودش را هم خلاص میکند. ....

 قسمت دیگر جالب این فیلم، گفتگوی نامزد حسین با او حین برگشت از طلا فروشی است در حالی که سوار بر ترک موتور اوست. مرد در افکار خودش غرق است و زن یک بند هی از او می پرسد که آیا کاری مرتکب شده و او را ناراحت ساخته و با این ذهنیت هی به او توضیح می دهد که مثلا چرا چادرش را برداشته، یا توضیح می دهد که برای او طلا اصلا مهم نیست. در حالی که اصلا حسین توی فکر دیگری است و دلیل ناراحتی اش همان تلخی ناشی از تحقیر طلا فروش برای بار دوم است و در نهایت حسین او را به خانه می رساند در حالی که زن همش فکر می کند ناراحتی حسین تقصیر اوست. این نکته از آن لحاظ برای من جالب بود که تفاوت دنیای مردها و زن ها را نشان می داد. لااقل برای من، چون من هم گاهی همش فکر میکنم باید هی توضیح بدهم در حالی که گاهی بزرگترین لطف ها به یک مرد، تنها گذاشتن اوست...

نکته جالب دیگر بخشی از دیالوگ پورنگ با حسین است که از آمریکا برگشته و حسین سفارش پیتزای او را برایش به آپارتمانی مجلل در زعفرانیه برده: "بخدا من از این مردم سر در نمی آورم. هیچ جای دنیا اینقدر آدمها پیچیده نیستند، توی رابطه باشون از هر طرف که می روی انگار به دیوار می خوری..."

 

پی نوشت ۱:این مداد هدیه مک آرتور عزیز بود، مال همان اوایل آشنایی مان. بر خلاف او که از وسایلش خوب نگهداری می کند، من این طوری نیستم، ولی خودم را ملزم دیدم  تا جور دیگری با این مداد رفتار کنم. حتی یادم هست یک بار در مسیر برگشت از دانشگاه به خانه بودم که حسی به من گفت برگردم. مداد را کتابخانه جا گذاشته بودم و خوشبختانه بعد از نیم ساعت همچنان آنجا بود. من هم که ذهنم به شدت گرایش دارد همه وقایع را به طور ویژه ای خاص کند، بعد از آن با جدیت بیشتری مراقب این مداد بودم.

پی نوشت ۲. در باز است و من اتفاقی صحبت سیروس با همسایه را می شنوم:

-آقا به استقبال زمستون رفتی؟ 

 - دو تا پیراهن آستین بلند بیشتر ندارم، زنم انداخته لباس شویی، اینه که من مجبور شدم، این و بپوشم...

لازم دیدم این گفتگو را بنویسم چون این صداقتش بدجوری به دلم نشست، راحت و بی تکلف....


برچسب‌ها: پیتزا, رابطه, زن, مرد
+ تاريخ شنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۲ساعت 1:13 نويسنده فاطمه. الف |

با بی تکلفی تمام اجازه داده ام، واقعیت های علمی تمام افکار مرا زیر سوال ببرند. انگار که از یک سمسار خواسته باشم مفت و مسلم بیاید و مرا  از شر یک سری اسباب و اثاث نجات بدهد، باورم نمی شود، به محض متوجه شدن آنها، از  بی خبری خودم تعجب می کنم و  در عین حال این هیجان قدیمی به من حمله می کند که یک بلندگو دست بگیرم و  آنچه را که فهمیده ام به کل شهر بگویم و اصلا به این قضیه فکر نکنم که هر کسی به وقتش و بسته به خواستش  به روش مناسب خودش اطلاعاتی از این دست دیر یا زود دریافت می کند یا اصلا قبلا دریافت کرده است و این ها برای ما تازگی دارد.... ولی خوب اینجا در این فضای مجازی که می توانم این کار را بکنم، با این حال این عذاب وجدان را هم دارم که به خاطر ناکافی بودن توضیحات و .... این واقعیت های زیبا را قلع و قمع کرده باشم ......حالا بخش هایی از آنچه شنیده ام:

بنا به واقعیت های علمی، ۶۰ درصد مادرها و پدرها نمی توانند معنی واقعی مهربانی را بفهمند. واقعا طبق چه اصل نا نوشته ای اکثر ما مهربانی آنها را مسلم می دانیم؟ در حالی که یک نگاه کوتاه به زندگی آنها نشان می هد بیشتر آنها خودشان در مصاف زندگی یک جور قربانی بوده اند، شکل ازدواجشان، شکل زندگی شان، شکل بچه دار شدنشان شاید گواه زنده ای باشد بر کم دانی و در مواردی گرفتاری های فکری آنها. گاه ناخواسته حتی بیشترین حقارت ها و ضربه ها  از طرف والدین متوجه فرزندان می شود. دانستن این واقعیت به شما کمک می کند، تا در موضع گیری عاطفی خود نسبت به آنها درست عمل کنید از آنها بت نسازید یا تکلیف خشم های خود را نسبت به آنها روشن کنید. امروزه حتی در تعلیم و پرورش صحیح فرزندان به والدین توصیه می شود که هرچند وقت یک بار  خیلی راحت به اشتباهات خود اعتراف کرده و به فرزندانشان گوشزد کنند که آنها همه چیز را نمی دانند تا فرزندشان به تصویر واقعی از آن ها خو بگیرد.

مطلب بعدی: مغز شما زمانی کارکرد مفید دارد که در حالت تمرکز قرار بگیرد. گاه به دلایل مادرزادی یا آسیب های بعد از تولد ممکن است قدرت تمرکز فرد تحت تاثیر قرار گیرد و یا گاهی چون ما عادت تمرکز روی کارها را یاد نگرفته ایم، پراکنده فکر کردن برای ما به صورت یک عادت در آمده باشد.  حتی شاید به غلط این ویژگی را حتی نقطه قوت خود هم می دانیم. مثلا در یک مهمانی به جای لذت بردن از همصحبتی با یک دوست حواسمان به گوشه گوشه میهمانی است.  این پراکندگی فکری به مرور  انرژی ما را تلف می کند، در پیشروی ما اخلال ایجاد می کند. و از آنجا که ما با این حرکت خود، زندگی را که در استمرار و تداوم است نفی می کنیم به مرور به مشکل بر می خوریم. وقتی این تمرکز را در کارها یافتید خواه نا خواه در لحظه زندگی می کنید، و نه خشم ها و خاطرات گذشته و نه ترس ها و اضطرابهای آینده قادر نیستند، این بودن در زمان حال  و قرار گرفتن مغز در بالاترین حالت کارایی خود را از شما بگیرند. از همین روست که خوشختی را کنترل لحظه به لحظه خودآگاه تعریف کرده اند، برقرار شدن نظم در مغز، همین جا و همین لحظه ........دو عاملی که نقش به سزائی در از بین بردن تمرکز ما دارند، یکی همین عادت به پراکنده فکر کردن و دیگری اهمیت دادن به مردم است: در قالب مهر طلبی، برتری طلبی یا انزوا طلبی. هر سه این رویکردها یک جور تیپ شخصیتی است که ما در قبال بقیه در قالب آن فرو می رویم. مهر طلب ها با مبارزه برای کسب رضایت بقیه، برتری طلب ها با تلاش برای تسلط به افراد وانزوا طلب ها از طریق دوری گزیدن از مردم. ....

مطلب بعدی: موضوع بخشش است، ما تکلیف خشم ها و دلخوری های خود با دیگران را روشن نمی کنیم تا به بهانه این خشم و ناراحتی دست به عمل نزنیم و  از مسئولیت خود در قبال زندگی مان شانه خالی کنیم و خیلی راحت آن را از چشم آنها ببینیم. و تشریح اشتباه بودن این طرز فکر به این صورت است که انگار کسی چاقویی به شما زده، شما به جای مراجعه به پزشک و در آوردن آن، به اصرار این چاقو را در تن خود نگه می دارید و حتی گاه در خیال خود با زنده نگه داشتن آن، آن را بزرگ و زخم اش را کاری تر می سازید. بخشش یعنی رها کردن خود از درد....


برچسب‌ها: دکتر فرهنگ هلاکویی, پارس تی وی, پنج شنبه, ساعت 11 شب
+ تاريخ جمعه بیست و ششم مهر ۱۳۹۲ساعت 4:47 نويسنده فاطمه. الف |

تماشای فیلم "طلای سرخ" از جعفر پناهی را به بلاگ نوردان عزیز پیشنهاد میکنم.

البته اطلاعاتی اجمالی راجع به این فیلم را میتونید در لینک زیر ببینید:

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B7%D9%84%D8%A7%DB%8C_%D8%B3%D8%B1%D8%AE_%28%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%29

+ تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۲ساعت 23:50 نويسنده McArthur |

من ظاهراً  قرار بود، یک فرشته به دنیا بیایم در قالب یک انسان با یک چوب جادویی که وقف بقیه شوم تا اینقدر نگران بقیه نباشم و دلم از غم ها و ندانم به کاری هایشان به درد نیاید. ولی از مجموع قرائن شاهد به عمل آمد که من به صورت یک آدم معمولی پا به این دنیا گذاشته ام و همین که زرنگ باشم خودم را جم و جور کنم، خیلی هنر کرده ام. آدم بسته به این که در عالم بچگی -که به شدت نا توان است- از سوی بزرگترها برای چه ویژگی اش تشویق شود، همان ویژگی انگار، ویژگی غالب شخصیتش می شود. بعدها کندن از این نقش واقعا آسان نیست. من در بچگی خودم را با کارهای گنده انجام دادن مطرح می کردم. بعدها در مقاطع مختلف زندگی ام از بابت این طرز فکر بی انکه متوجه باشم، اذیت شدم. جالب است که اوایل غالب بگومگوهای من با همسرم درست بر سر کارهایی بود که خودم روزی داوطلبانه برایش انجام داده بودم و بعد طلبکارش می شدم. ولی یک شانس بزرگ که من آوردم این بود که او به تدریج که از من شناخت پیدا کرد، به جای تشویق این به اصطلاح از خودگذشتگی ها، مرا با خودم روبرو کرد. مثلا اگر من کاری برایش انجام می دادم، خیلی ساده از من تشکر می کرد ولی قاطعانه می گفت سعی کن کارت به خاطر خوشایند من نباشد، چون من مطمئن نیستم بتوانم، حتما برایت جبران کنم. اوایل از این لحنش ناراحت هم می شدم ولی راستش این قاطعیت او پر بیراه هم نبود، چون من بارها منت کارهایی را سرش گذاشته بودم که او به قول خودش یا روحش خبر نداشت یا اصلا استدلال می کرد، کاش همان موقع می گفتی، انجام این کار برایم سخت است و انجامش نمی دادی. تازه این دلخوری ها و کج فهمی ها به این سادگی ها که توضیحش رفت که نیست، گاه یک خصیصه اشتباه قابلیت این را دارد که مایه اوقات تلخی های چند روزه شود یا به راحتی خودش را بچسباند به مثلا اختلافات ریز و درشتی که در آینده ممکن است به وجود آیند و از آنها یک بهمن حسابی بسازد که آوار شود بر سر زندگی مشترک....

شانس دیگری که من آوردم این بود که ذهنیت من با تمام کاستی هایش این نقطه قوت را داشت که لااقل یک درصدی هم قائل باشد به این که ممکن است اشتباه از او باشد، این نتیجه گیری باعث می شود، آدم خواه نا خواه لازم ببیند یک بازبینی در افکار و رفتارش داشته باشد. بازبینی که به نظر من حتما در مرحله ای باید به کمک یک فرد متخصص باشد.... 

بله من ظاهراً  قرار بود، یک فرشته به دنیا بیایم در قالب یک انسان با یک چوب جادویی که وقف بقیه شوم تا اینقدر نگران بقیه نباشم و دلم از غم ها و ندانم به کاری هایشان به درد نیاید.... او را بعد از مدت ها می بینم آنقدر از دست خانواده شوهرش شاکی است که دوست دارد سر به تن هیچ کدام آنها نباشد. می گوید من توی زندگی ام یک روز خوش ندیدم.  توی ذهنم دارم دنبال این می گردم که چرا یک آدم باید آنقدر با خودش نامهربان باشد که با کسی از سر مصلحت ازدواج کند و بعد درگیر مسائل این چنینی شود....  از سرما و بی بنیگی چانه اش نای حرف زدن ندارد، می تواند هزار پالتوی خوب و گرم برای خودش بگیرد، اما چون یاد نگرفته و نمی خواهد هم خودش را دوست داشته باشد، این کار را نمی کند، بعد خبر ندارد که به این چهره نزار آخر، چند نفر آدم بی رحم، رحم می آورند. یه بند والد درونش دارد از بدجنسی های آنها می گوید ولی نمی داند که خوب خودش هم در مصاف آنها کم کم دارد به یک آدم بدجنسِ ناشی تبدیل می شود، کلی از درد می نالد اما از آن طرف حاضر نیست قدری به سهم خودش در این وضعیت فکر کند.

بله من ظاهراً  قرار بود، یک فرشته به دنیا بیایم در قالب یک انسان با یک چوب جادویی که وقف بقیه شوم تا اینقدر نگران بقیه نباشم و دلم از غم ها و ندانم به کاری هایشان به درد نیاید....مثل عروسک، بچه را هم دوست دارد، می دانم، اما ذهن خسته او قابلیت به مشکل تبدیل کردن هر اتفاقی را دارد. انگار در اندیشه او قرار نیست تمهیدی چیده شود، آن یادواره های زیبای رنگ و موسیقی و  شعر که در ذهن  او می تواند مثل یک تکیه گاه عمل کند، حالا، بیشتر به حسرت های دور آزاردهنده تبدیل می شوند.....

دست آخر ناراحت می شوم چون هیچ کاری برای هیچ کس آشنایی که مشکل دارد از دستم بر نمی آید، چون به رغم سابق، من فهمیده ام که مشکل آدمها، بیش از دیگران، خودشان هستند، فکر ناکارآمدی که با توان هرچه تمام به آن می چسبند و حاضر نیستند آن را به بازبینی بگذارند. یک جوری آدم احساس می کند، درد همزاد این جور ذهن هاست. انگار هیچ کس قادر نیست به اندازه ای که آدم به خودش ضربه می زند، خود را از پا در آورد....


برچسب‌ها: رنگ, شعر, موسیقی, عروسک
+ تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۲ساعت 19:18 نويسنده فاطمه. الف |

همین طور داشتم، روی میز شیشه ای را دستمال مرطوب می کشیدم، بدون این که نگران باشم لک بیفتد. برایم مهم بود، گرد و خاک آن را فقط بگیرم. کسی نبود که بگوید، عجب میز شیشه ای پر لکی دارند. در واقع من از زمانی که دیدم  رابطه ام با افراد به جایی نمی رسد، و تهش هیچ چیز مفیدی برای هم دیگر نداریم، روابط  نزدیکم را با افراد کم کردم. این کار برای من یک جورهایی حکم جهاد اکبر را داشت. چون همه آشنایانم حتی کسی که در باورش نمی گنجد در ذهن من مثل یک مهمانسرا برای خود اتاقی داشتند که به فراخور حس و حالم در راهروهای آن در آمد و شد بودند و  من در خواب یا بیداری ذهنم سراغشان می رفت و در مورد کارهایی که باید در موردشان می کرده و نکرده، احساس گناه می کرد و در ادامه برنامه ریزی می کرد که در آینده که به حد کافی توانست روی پای خود بایستد چی برایشان ببرد یا چه کار برایشان انجام دهد. من همیشه روزی را می دیدم که با سر و وضع یک آدم موفق در حالی که سوار ماشینم هستم سراغشان می روم و به فراخور حالشان کمکشان می کنم. کمک هایی که روزی دوست داشتم بقیه در حق من بکنند:  مثلا به من بگویند، فلانی من می توانم پول پیش خانه شما را تقبل کنم، یا از آن شونصد واحد خالی که من دارم، یکی اجاره به شرط تملیک برای شما.  یا مرا که مصمم به ادامه تحصیل می دید، خیلی راحت به من می گفت، به فکر پذیرش باش، نگران پولش نباش من حاضرم  یک وامی به تو بدهم، یا اگر من می خواستم کاری را شروع کنم، یا ایده ای داشتم به من می گفت، نگران سرمایه اش نباش من کمک می کنم، و فکر می کنم، خیلی ها این طوری فرصت کار برایشان ایجاد می شود. یا اگر می دید من مصمم هستم باشگاه بروم ولی هزینه های معمول اجازه نمی دهند، کارم را ردیف می کرد، اصلا یک امکانی می گذاشت برای زنها -که این قدر پژمرده شدنشان خانه را بی پرتو می کند-  راحت و رایگان از این امکانات بهره مند شوند و قس علی هذا.

ولی خوب همهعلی خصوص ما ایرانی ها بلد هستیم در هر حالتی راه در رو برای خود بگذاریم و وجدان نداشته مان را با پوست پیازی راضی کنیم: من کمک نکردم چون فکر کردم طرف گردن کلفت و بی عار می شود.... کسی شجاعت این را ندارد که بگوید، من کمک نکردم، از بس که حسود بودم و نمی توانستم پیشرفت افراد را ببینم. من کمک نکردم چون پدر خودم در زندگی در آمده بود، و به خیالم  این طوری طرف بد بار می آید، یک جور قضاوت شتاب زده با مایه های فکری بسیار ضعیف. من کمک نکردم چون طرف پر رو می شد و عین زالو  به من آویزان می شد. من کمک نکردم چون همه که نباید پشت میز نشین بشن. .... استدلالهایی که یک جور  عقده و مریضی پشت آنهاست. از آنجایی که اینجا همه چیز برعکس است، افراد اصلا ذره ای فراتر از دنیای کوچک خود نمی روند و فکر نمی کنند که فلسفه کمک به دیگران یک جور در واقع کمک به خود است. پائلو کوئیلو در یکی از کتابهایش به نام زهیر از بانک جهانی نام برده و در آن توضیح می دهد که چه طوری کمک های شما - مطمئنا نه فقط مالی- شبکه ای حمایتی برای خود شما ایجاد می کند که در جایی که اصلا انتظارش را ندارید، به کار شما می آید. در یک موقعیت بحرانی ممکن است از سوی پزشکی کمک شوید که اصلا هیچ آشنایی قبلی با او ندارید و او  فقط در حال ادای دین به کسی  است که شاید شما زمانی که اصلا یادتان هم رفته به او کمک کرده بودید.....

 بله عرض می کردم، سوار ماشینم می شدم و به بقیه کمک می کردم بی آنکه خدشه ای به مناعت طبع آنها وارد آورم. بی آنکه اجازه دهم آنها توضیح واضحات بدهند و کوچک شدنشان را شاهد باشم و با بهانه های پیش پا افتاده به شعور آنها توهین کنم و ......

 

پی نوشت: قبلا در مورد بانوی گل سرخ نوشته بودم اینجا،  این را هم سرچ زدم، ولی توضیحات آنها در توصیف عظمت این افراد بزرگ از نظرم کم بود. شاید روزی خودم در یک پست مستقل در این خصوص بنویسم.


برچسب‌ها: گلاب, مناعت طبع, شوالیه, پائلو کوئیلو
+ تاريخ دوشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۲ساعت 15:56 نويسنده فاطمه. الف |

من عجیب به دیگران وصل هستم: دیگران چه می گویند؟ دیگران را چگونه باید تحت تاثیر قرار داد؟ نظر دیگران در مورد من چیست؟ و چه و چه و چه. سابق بر این برای این که به آلارم های قلبی ام در مورد اشتباه بودن این قضیه توجه نکنم، این گونه استدلال می کردم که درست است مردم برای من مهم هستند، ولی نه همه شان، یک عده خاص.  ولی بعد خوب که حساب می کردم، متوجه می شدم، این عده خاص  همه را در واقع شامل می شود، هر کسی به شکلی در مقاطع مختلف زندگی، مثل تماشاگران موذی و خستگی ناپذیر  به من زل زده بودند. در هر مقطعی من به شکلی تلاش داشتم خودم را مطرح کنم، گاه برای همه، گاه برای گروهی خاص، به همین خاطر برای خوشایند دوستانم حتی از آن پیرزن ته دیگی که من روزی در کوچه های کودکی ام، متهورانه کلاه از سر شوهرِ دائم انگار ویبره اش  بر می داشتم، هم نگذشتم. حتی من متوجه شدم، در برخی از تصمیمات ساختار شکنانه ام - که دلم به آنها خوش بود- نیز رد پای افراد به چشم می خورد، تاثیر پذیری از شخصیت کتابهایی که خوانده بودم.... خلاصه  زمانی از خودم سر این موضوع مچ گیری کردم که متوجه شدم، اذیت می شوم. داشتم اذیت می شدم. طبیعی بود، آنهمه انرژی داشت هرز می رفت. این که تو تمام کارت عکس العمل باشد برای کارهای بقیه. همش حرکت واکنشی، تدافعی. آدم آخر این جوری به کجا می رسد؟ می شود یک کشور چند پاره. آن هم به خاطر هیچ و پوچ. تازه هیچ وقت مثلا کسی به یک پیرمرد در پارک نمی آید مدال بدهد که باریکلا این از سوی مردمی به تو تقدیم شده که به خاطر آنها تو در جوانی در فلان رشته تحصیل کردی. فلان جا را برای محل زندگی ات انتخاب کردی و....

 برای یک گربه یا ... هیچ وقت این فرصت پیش نمی آید که راجب کارهایش فکر کند و بخواهد آنها را دوباره مهندسی کند. خوشبختانه آدمها و از جمله من این توانایی را داریم. به همین خاطر من حواسم هست، حالا برای کارهایم خودم فلسفه داشته باشم. در مقام آغاز کننده یک برخورد باشم تا پاسخ دهنده به آن. لازمه یک ذهن آرام به نتیجه رسیدن در مورد موضوعات است. من از این جور آدمها که برای خودشان زندگی می کنند، خوشم می آید. که البته کم دیده ام. آنها طبیعی هستند و همین آنها را زیبا نشان می دهد و وجودشان انگار آرامش و هوس خلاقیت به آدم القاء می کند. حالا من سعی ام این است که بقیه بیشتر کمکم باشند برای دیدن انتهای برخی طرز فکرها. مثلا همین خویشاوند ما که ساله ها پیش ازدواج کرد، دو تا خواهر شوهر داشت، یکی از آنها مذهبی تیر بودند و آن یکی و خانواده اش به شدت نقطه مقابل اولی. اوایل یک زمانی با اولی رفت و آمد می کرد، چادری شده بود، گردنش را می پوشاند، ساق های خوشگل رنگ و وارنگ دستش می زد. کفش های سیاه جلو بسته می پوشید. بعد که رفت در کفه آن یکی خواهر شوهرش هر دفه او را با یک شکل و رنگ مو می دیدیم. البته الان که سنش بالا رفته دیگه در قالب دوم تثبیت شده و بسیار بانوی خوش قلبی است.... از این مثال ها کم نیست ، طرف مثلا  ادبیات خوانده، یک آدم شعر دوست به پستش می خورد، نسبت به رشته اش حس خوب سراغش می آید. یک آدم فنی می بیند، احساس می کند، اگر مهندسی می خواند، بهتر بود. بعضی ها همین دوگانگی را در مورد ازدواجشان دارند، در مورد بچه شان، در مورد ...... من خودم هم که گفتم در برخی موضوعات این گونه هستم. بهتر است بگویم بودم، چون من حالا حواسم است، آنقدر قوی باشم که تب چیزی مرا نگیرد. تبی که از طرف مردم القا می شود، فرقی نمی کند، تب گیتار و  تب رقص و تب ترامیسیو، تب .....


برچسب‌ها: یک بام و دو هوا, قلب, ادبیات, مهندسی
+ تاريخ یکشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۲ساعت 14:1 نويسنده فاطمه. الف |

فیلم بی خود و بی جهت از آقای کاهانی را دیدم، ترجیح می دهم، موضوع فیلم را کلی نقل کنم تا لطف آن برای کسی که آن را ندیده محفوظ بماند، ترجیهم تنها این است که برخی برداشت هایم از آن را اینجا بنویسم که احساس کردم در تحلیل رفتارهای خودم می تواند مفید باشد: 

بیشتر اتفاقات این فیلم در داخل  یک آپارتمان یک خوابه  می گذرد شخصیت های فیلم در بین اسباب و اثاثیه بسته بندی شده، در آمد و شد هستند، این وسایل قرار است تا عصر که مراسم عروسی است، چیده شوند، از طرفی تکلیف وسایل صاحب خانه یا مستاجر قبلی این خانه -که دوست و همکار تازه داماد است- هم که بار کامیون و دم خانه است، روشن نیست، این فضای پرتنش را هر کس با هیزم خودش و عصبیتی که دارد، به روش خود دامن می زند. حتی کودک که معمولا سمبل یک جور انرژی و سرزندگی است، اینجا  نه تنها به تلطیف فضا کمک نمی کند، بلکه حتی آن را تشدید هم می کند با خرابکاری های گاه به گاهی که بار می آورد. کارها در هم گره خورده، زمان است که به شتاب در گذر است، بدون آنکه کاری انجام شود، این فشار خارجی در کنار استرس درونی هریک از افراد، در مجموع جوی ایجاد می کند که افراد همه در موضع پرخاش به هم قرار می گیرند، به هم می پرند و در نهایت هرچه پیش می رویم، انگار مرزهای رابطه آنها مثل لایه های پیاز یکی یکی در نوردیده می شود. در فضایی که قرار است این دوستان به هم کمک کنند، هر یک به قدری خسته و مضطرب و عصبی هستند که تازه هم را تخریب هم می کنند، و به هم حس بد می دهند، تا جایی که از زبان یکی از آنها می شنویم که دوست دارد یک عده بریزند سرش و کتکش بزنند.... مادر تازه عروس که بیش از دو بار او را نمی بینیم، باز همان تضاد را تداعی می کند، مادر هم این جا قرار نیست در نقشی که از او توقع می رود، ظاهر شود، او فقط یک خانم جلسه ای مذهبی است که حفظ شان و آبرویش پیش دیگر خانباجی ها برایش به مراتب مهمتر از ظاهر شدن در نقش مادری است که کمی از بار سنگین فضا بکاهد. هرچند در نهایت همین بار سنگین را این زن به ظاهر سختگیر و دیکتاتور مآب به زمین می گذارد. آنجا  که به دخترش می گوید، او به ملاحظه آبروی خودش و اینکه قضایا را پیش بینی می کرده و کسی را دعوت نکرده و قرار نیست مهمانی، آن شب بیاید و وقتی تراول ها را دست دختر می گذارد که بابت تدارکات عروسی بپردازند و شام را هم به در و همسایه بدهند، من خودم به عنوان بیننده ای که درگیر نگرانی ها و اضطراب شخصیت ها شده، دوست دارم به دستان همین زن بوسه بزنم....

در کنار برداشت های مختلفم، نتیجه گیری کردم: آدم با اعصاب خرد و ذهنی ناآرام  وقتی به مصاف دیگران به ویژه نزدیکان و دوستانش می رود، این کارش دست کمی از ظاهر شدن  با سر و وضع ژولیده و حمام نرفته در پیش آنها ندارد. البته منظورم ایده ال گرایی نیست. ولی این کار به زعم من رفتاری به مراتب مسئولانه تر است....

پی نوشت۱: عنوان پست را هر چند وقت یک بار در بزرگراهی می ببنم و حسم این است که مخاطب خاص آن هستم. مدتها بود، در موردش می خواستم مطلب بنویسم که احساس کردم، شاید بشود، آن را یکی از پیام های این فیلم در نظر گرفت: کارهایتان را انجام دهید، پیش از آنکه انجامشان به اضطرار تبدیل شود...

پی نوشت ۲: بعد از نوشتن این مطلب به این گفتار زیبا از امام علی برخوردم که یک جورهایی اسمش را می گذارم پدیده هم زمان.

بخشندگی، نگاهدارنده آبروست  و آن کس که با رای خود احساس بی نیازی کند، به کام خطرها افتد.
شکیبایی، با مصیبت های شب و روز پیکار کند و

بی تابی، زمان را در نابودی انسان یاری دهد.

حفظ و بکارگیری تجربه رمز پیروزی است،
و دوستی، نوعی خویشاوندی به دست آمده است،
و به آن کس که به ستوه آمده و توان تحمل ندارد، اعتماد نکن. ...


برچسب‌ها: حمام, تضاد, عبدالرضا کاهانی, بی خود و بی جهت
+ تاريخ شنبه بیستم مهر ۱۳۹۲ساعت 23:44 نويسنده فاطمه. الف |

کیست که نداند که اسب ها چه موجودات فهمیده و با شعوری هستند. جدیدا برنامه ای دیدم  که در آن روان درمانگر در روند درمان مراجعین اش  آنها را پیش اسب میبرد.  بیمار به اسب نزدیک می شد  تا به نعل پایش سوهان بکشد، ولی اسب  از بالا آوردن پای خود ابا می کرد در حالی که برخورد او با صاحبش یا مثلا افراد دیگر این گونه نبود. به مرور که دوره درمان سپری می شد و از تنش فرد کاسته می شد اسب بدون مقاومت پای خود را در اختیار  او قرار می داد.  یکی از مراجعین زنی آمریکایی بود که شوهر خود را در جریان جنگ عراق در حالی از دست داده بود که همش ۴ ماه از نامزدی شان می گذشت، حالا کنار آمدن با این مشکل برایش سخت بود. در مرحله اول اسب هیچ همکاری نشان نداد تا اینکه این زن یاد گرفت وجودش را از غم و ناراحتی و خشم خالی کند، اسب ها ضربان قلب ما را می فهمند و از نظر حسی بسیار قوی هستند. بعد از دیدن این برنامه سرچ زدم، به مطالب جالبی برخوردم: اینکه بودن با حیوانات و البته اسب - به طور ویژه -  و رسیدگی به آنها یکی از راه های بازیافتن آرامش درونی و ارتباط با شادی و نشاط است.... دوست دارم یک اسب داشته باشم و یک سگ. چه داستانهایی که در مورد وفاداری این موجودات اشک به چشم من نیاورده. یکی از خاطرات پدر مرحوم من در مورد سگ وفادارش بود که در یک زمستان سرد از مسافتی دور صدای کمک خواهی او را شنیده و به نجاتش آمده بوده و او را از چنگ چندین گرگ نجات داده و در نهایت چند روز بعد به خاطر زخم های عمیقش مرده بود.  


برچسب‌ها: اسب, سگ, تنهایی, نشاط
+ تاريخ پنجشنبه هجدهم مهر ۱۳۹۲ساعت 2:18 نويسنده فاطمه. الف |

من فهمیده ام برای زندگی بهتر باید ذهنم را تغذیه کنم،یعنی بیشتر بدانم، لااقل برای من داشتن مایه فکری خوب مستلزم، مطالعه و افزایش آگاهی است. یک جور تلاش برای فهمیدن است، البته هم از دل کتاب، هم از دل تجربه، تجربه هایی که آدم به استقبالشان می رود، یا اگر این تجربه ها در زندگی اش ظاهر می شود از آن فرار نمی کند. (کاری که من به کرات آن را انجام داده ام). این توضیح را اضافه کنم که من بسا کتاب خوان دیده ام که احساس کردم، کتاب خواندن شان از ره آورد عادتی بوده که اگر این عادت به کار دیگری گره می خورد با همین حرص و ولع دنبال می شد. به همین خاطر من نتیجه گیری کردم که کتاب باید در کنار سیستم فکری درست قرار بگیرد و هضم شود، والا خودش به مشکل دیگری تبدیل می شود.* بعضی وقتها، ذهن آدم در مورد موضوعاتی حالت یک شوره زار را دارد، باید اول آن را ساخت. وقتی آدم شروع می کند به بازبینی افکار و ریشه یابی رفتارهایش انگار به نوعی سم زدایی می کند: تکلیف بعضی احساسات به وِیژه احساسات بد، خشم ها، دلخوری ها، ترس ها باید روشن شود. این احساسات مثل آشغالهای جوی ها با کوچکترین بارشی آماده ایجاد راهبندان هستند. به راحتی قابلیت دارند تا از باران که سمبل تازگی و طراوت و زندگی است، یک بحران بسازند. وقتی آدم رنج برنامه ریزی برای فهمیدن و خوراک رساندن به ذهنش را به جان می خرد، وجودش مثل یک یخچال دو در پر است که دست او را برای درست کردن هر نوع غذایی باز می گذارد. من از آن لحاظ واژه رنج را به کار بردم، چون از جمله واقعیت های دنیا فهمیده ام برنامه ریزی است. احترام به وجود سلسله مراتبی از کارها که به یک اتفاق خاص می انجامد. بدیهی که برای خود من بالا پایین کردن کنترل تلوزیون بسی آسان تر است از نشاندن کودک درونم برای خواندن کتاب یا رفتن به کلاسی که ذهن مرا می سازد یا برنامه ریزی داشتن در انجام کارهای متداول روز تا بهانه ای نباشد برای  گفتن این که نمی رسم و ....ساده تر بگویم، عین بالارفتن از پله های یک نردبان است. آدم به همان قدر که از پله ها بالاتر می رود، همان قدر چشم انداز دارد، یک روح ثروتمند، چیزی که من دوست دارم باشم

* شاید برای این قضیه، تعبیر جهل مرکب زیبا باشد، چون گاهی کتاب خواندن و دانستن در جایی که آدم از نظر شخصیتی زیاد به خودش نپرداخته باشد، مثل این می ماند که یک غذای هرچقدر خوشمزه را در بشقاب نشسته بگذاری، خوردن آن به دل آدم نمی نشیند، من خودم به کرات به ویژه در وبلاگ ها به افرادی برخورده ام که کم کتاب نخوانده اند و کم با سواد نیستند، اما به هر دلیلی بنا به گفته خودشان و شرح روزمر گی هایشان - آن دانستن زیاد، بیش از آنکه منشاء اثر در زندگی شان شود به نوعی به این حسشان دامن زده که بسیار متفاوتند و....، انتظاری که من در ذهنم از دانستن  دارم این است که آن، زندگی کردن را برای آدم راحت کند. نوری باشد به تمام پیکره زندگی اشت.

پی نوشت: عنوان پست، جمله ای از "کتاب راز سایه" نوشته  خانم دبی فورد است.


برچسب‌ها: تلوزیون, راز سایه, سم زدایی, جوی آب
+ تاريخ چهارشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۲ساعت 15:16 نويسنده فاطمه. الف |

یک آشنایی ما داشتیم که زمان کودکی درد بدبختی و بی کسی رفت آلمان. الان خدا را شکر آنطور که من شنیده ام راضی هم هست. گاهی وقت ها بعد از سالها این ورها می آید و خاطرات قدیمی افراد را از چمدان ذهنشان بیرون می کشد و آنها را قدری با تردیدهایشان، روبرو می کند و می رود.  یک جورهایی انگار آفتابی شدنش بعد از مدتها، آشنایان و دوستان را در ارزش گذاری به راهی که پیموده اند، کمک می کند. آقای م  اول یک زن آلمانی داشت، بعداً یک زن ایرانی گرفت. می گفتند زن آلمانی ایشان به این خاطر که یک روز آقای م از چراغ قرمز رد شده ازش طلاق گرفته... بعدها من چنین روایتی را در حالی که شخصیت های آن فرق کرده بود از افراد دیگر در جاهای دیگر مثلا در آمریکا یا انگلیس هم شنیدم. این بود که صحت آن کمی برایم زیر سوال رفت یک جورهایی خنده دار هم بود. مثل آن جک بسیار تکراری فرق جهنم ایرانی و خارجی... ولی واقعیت این است که چنین داستانی حتی اگر ساختگی هم باشد، مصداق های بسیار روشن تری از آن را می توان در کشورهای پیشرفته آورد. آنها مبنایی به نام قانون دارند که اکثریتشان بسیار به آن پایبندند و اصلا در مورد این قانون توجیه شده اند. این قانون از راه هوا نیامده، بر اساس منطق و تجربه و باورهای خود آن افراد نوشته شده، و وقتی آنها این قانون را رعایت می کنند، بیش از آنکه از ترس مجازات های تعیین شده در آن باشد، به خاطر منافع دراز مدتی است که در اثر رعایت همین قانون عایدشان می شود. آنها مثل پول رایج کشوری در مورد این قانون توافق دارند تا از سایه چتر آرامشی که از قِبَل این قانون به زندگی شان حاکم می شود، فایده ببرند. با این تفسیر حالا باورم می شود که واقعا در آن بافت، زنی صرفا به خاطر رد شدن شوهرش از چراغ قرمز تصمیم به جدایی بگیرد. چون اینجا موضوع اصلا موضوع چراغ قرمز نیست، بلکه موضوع بی مبنا بودن شخصی است که از آن رد شده. این آدم می تواند خطرناک باشد چون هیچ تضمینی برای بی قانونی های بعدی اش به خصوص در رابطه وجود ندارد. خلاصه بی مبنایی آدم را و البته یک گروه را و صد البته یک کشور را به راحتی می تواند چند پاره کند... فکر کردم من بیشتر اذیت شدن هایم مال بی مبنایی بوده، مبنا مثل  فانوس دریایی است که آدم را از چه کنم چه کنم نجات می دهد، اینجا کاری به درست و غلط بودن مبنا ندارم، برایم مهم بودن یا نبودن آن است. تازه که این موضوع را یاد گرفته ام در مصاف آدمها دقت می کنم ببینم مبنای آنها چیست؟ پول، منافع، مذهب و..... آدم این جوری تکلیفش روشن تر است. البته من چندان هم بی مبنا نبودم، مبنای من اخلاقیات بود، یک چیز انتزاعی که گاهی به خاطر ذهنیت غلطم و توقعات بالا از خودم در پیاده کردنش کم می آوردم. تازه خودم هم معمولا در تعامل با کسانی بودم که خودشان هم همچی برای خودشان شفاف نبودند، و دائم در طریق افراط و تفریط کله هایمان به هم می خورد...

از این پس من، مبنا دارم، پس هستم.....


برچسب‌ها: قانون, پول, چتر, کودکی
+ تاريخ یکشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۲ساعت 21:9 نويسنده فاطمه. الف |

قبل از اینکه در سراشیبیِ به خیال خودم روشنفکری ولی در واقع افسردگی بیفتم، پای ثابت فعالیت های اجتماعی مدرسه بودم، گروه سرود، نمایش،مسابقه .... بعد  با ورودم به دانشگاه-  چون سرعت آن سراشیبی زیاد می شد - و از طرفی دیدم به قضایا قدری فرق کرده بود، دیگر دور این قبیل کارها خط کشیدم. دیدم بیشتر این قبیل کارها دست یک سری آدمهایی است که انگار ساعت فکریشان، سالها عقب تر از واقعیت های مسائل روز دنیاست. این کارها دستشان است تا پشتوانه ای باشد برای اینکه در سیستم موجود، فردای روز، کار و امکانات داشته باشند و گشنه نمانند. قسمت غم انگیز داستان این بود که آنها این جوری احساس هویت میکردند. آدم وقتی درون خودش، دست آویز محکمی نیافته باشد، راحت در گروهها و .... هضم می شود. مثل این کسانی که خیلی راحت به خودشان بمب می بندند و  خودشان را این جا و آنجا منفجر می کنند، تنها به این دلیل که به خاطر آن حس بی هویتی، به راحتی ذهنشان را می توان شستشو داد و قانعشان کرد که چه طوری با این عمل انتحاری مثلا به فلان جریان فکری کمک می کنند و کارشان قداست دارد. اصلا قصد مسخره کردن این افراد را ندارم، هدفم نشان دادن گیر بودن آدم ها در باورها  و اعتقاداتی است که برای خودشان می سازند، خوشحالم که لااقل در مسائل مذهبی- که پتانسیل بالایی برای متعصب بار آوردن افراد دارد-  این جور افراطی گری هایم را در نوجوانی پشت سر گذاشتم و الا الان هرجای خاورمیانه می توانستم باشم، غیر از اینجایی که هستم .....حالا من متوجه شده ام که یک آدم درست و حسابی همیشه حتی شده یک اپسیلن جا برای به نقد کشاندن باورها و عقایدش قائل است.....

پی نوشت: برای دوست خوبم سلما، نویسندگی از جمله آرزوهای من است، بعداً که پیش رفتم نمی دانم نظرم در مورد آن تغییر کند یا نه، اما همان طور که می توانی از نوشته هایم متوجه بشوی، من باورهایم را خیلی تئوری وار به طوری که حتی گاهی بوی شعار هم می دهد، می آیم و اینجا می گذارم و این مغایر با تعریفی است که من از یک نویسنده دارم، یک نویسنده کارش قضاوت نیست یا لااقل از پشت پرده و از زبان شخصیت های نوشته هایش سخن می گوید و از همه مهمتر گفته ها و روایت هایش واقعیت خارجی دارند و آنها را می توان در زندگی روزمره لمس کرد، من اینجا به دلایل زیاد، غالبا از آنچه در ذهنم می گذرد می نویسم نه از واقعیت های زندگی معمولم. مثل امروز که فکرم را اجاره خانه درگیر کرده  و .... تفکرم این است در هر زمینه ای به ویژه کارهایی مثل نویسندگی، نقاشی، شعر گفتن و... آدم بیش از این که تب و اشتیاق خلق اثری را داشته باشد بهتر است به ریشه هایش برسد و خوب خودش را تغذیه کند، مطالعه کند، تجربه های مختلف داشته باشد تا در کارهایش چیزی برای گفتن داشته باشد. من خودم شاهدم که چه طوری کتاب های زرد با سر و صدا مثل کف آب می آیند و ناپدید می شوند اما دریا همیشه سر جایش هست. یک سری کتابها با وجود گذر سالها هنوز با درون آدم ارتباط برقرار می کنند و آدم می تواند مصادیق آن را در بعضی لحظه های زندگی از نزدیک لمس کند، من امیدوارم  و البته این مرا راضی می کند که روزی اگر خواستم جدی بنویسم با پشتوانه ای محکم و روحی ثروتمند این کار را انجام داده باشم....

پی نوشت: عنوان پست از اشعار سهراب سپهری


برچسب‌ها: جان شیفته, آزادی یا مرگ, اجاره خانه, دل درد
+ تاريخ شنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۲ساعت 14:51 نويسنده فاطمه. الف |

این چند روز، بارانی نبارید، از خوش قولی هواشناسی! شاید پاییز نداند که من خیلی از احساساتم را مثل لباسهای نو و هرگز نپوشیده ام، گذاشته ام برای روزهای بارانی اش،  با این حال سرم را با دیگر تغییرات آن گرم کردم، مثل سرد شدن هوا، هرچند هوا فعلا آنقدر سرد نیست که بتواند چانه ام را بلرزاند ولی یخ کرده گی سراغ انگشتانم پایم آمدند یا خلوت شدن زودهنگام کوچه ها و خیابان ها،...این همه به همراه تنوعی که از کشیدن ساعت ها به عقب به روزهایم تزریق شده را سعی ام این است که نگذارم  برایم کهنه و یکنواخت شوند. هرچه هست در همین لحظه هاست که می گذرند، وقتی برای خودت مشخص کرده ای که دنبال چه چیزی هستی، این ساعات ها را برای چیزهای دیگری که نمی خواهی تلف نمی کنی یا لااقل حتی اگر در حال استراحت و نفس تازه کردنی، در نهایت نسبت به وضعیت خودت بینش داری و برای حرکت های بعدی ات سنجیده تر عمل میکنی...من هنوز هم قابلیت بالایی در رویایی و غیرواقعی فکر کردن دارم، ولی سعی ام این است که این قضیه را به بستر درستی هدایت کنم. فعلا این جور یادگرفته ام که به دنیا با تصویری که از آن در ذهنم ساخته ام، مثل یک معشوقه خیالی نگاه نکنم بلکه او را خوب بر انداز کنم و مثل یک خریداری که پولش برایش ارزش دارد، به آن نگاه کنم، واقعیت های آن را خوب ببینم و اصول آن را خوش آمدم باشد یا نباشد درک کنم. مثلا من کلی ایده و آرزو دارم که دوست دارم آنها را پیاده کنم، اما یکی از واقعیت های دنیا این است که محدودیتی به نام زمان، دارد که همیشه باید آن را لحاظ کنم. وقتی برای کاری وقت می گذارم، خواه نا خواه بپذیرم که به کارهای دیگر نخواهم رسید... مفهوم جدید دیگری که یاد گرفته ام، داشتن پوست عاطفی است. حتما شما هم افرادی به پستتان خورده اند که صاف در چشمان شما زل بزنند و میزان درآمدتان را بپرسند یا بی هیچ سابقه دوستی گریز بزنند به سوالات بسیار شخصی... این قضیه یک جورهایی مربوط به همان داشتن پوست عاطفی است، پوست عاطفی که تعبیر آن را از دکتر هلاکویی یاد گرفته ام، مثل پوست که اندام بدنی شما را حفظ می کند تا مثلا روده و ... شما بیرون نریزد یک جور محافظ شما در روابطتان است، تاکید به حریم فردی و خصوصی تان. احترام به حریم خصوصی خود و دیگران از همین قضیه نشات می گیرد. رعایت این حریم فقط به آن بی ادبی های فاحش بر نمی گردد و مواردی از این دست را هم شامل می شود: این که کسی از شما راهنمایی نخواسته، یا نظرتان را جویا نشده، نظر بارانش کنید (قابل توجه خودم ) یا مثلا قضایای مربوط به همسر خود را با کس دیگری ولو نزدیکان او در میان بگذارید. چون راحتی که فردی با شما دارد، قرار نیست همین قدر صمیمیت را با بقیه هم داشته باشد.... شاید این مواردی که نوشتم برای بعضی ها تازگی نداشته باشد ولی  این آموزه ها در جاده ای که من در گذشته از آن عبور کرده و به این جا رسیده ام، گنجانده نشده بوده، و من خوشحالم که ضرورتش را احساس کرده و در حال یادگیری آن هستم...

یک چیزی هم در آخر خودم به مصادیق رعایت نکردن حریم شخصی یا حقوق فردی در سطح اجتماع اضافه کنم و آن این است که هر روز در صفحات اول روزنامه ها و اخبار روز، خیلی با خونسردی از افزایش قیمت اجناس  به شهروندان کَلم، خبررسانی شود....


برچسب‌ها: ماست سون, خامه پگاه, لوبیای چیتی, میوه
+ تاريخ پنجشنبه یازدهم مهر ۱۳۹۲ساعت 22:39 نويسنده فاطمه. الف |

تا من استخاره کنم که آیا ترخون برای خشک کردن بگیرم یا نه و یا  با احساس گناه نبود اسفناج در فریزر کنار بیایم، و فکری برای گذر فصل ترشی انداختن و آب لیمو گرفتن بکنم یکهو سر و کله همه شان دوباره پیدایشان می شود...مثل دو سر یک ریسمان روزها و فصلها انگار  خیلی زود سینه به سینه رخ به رخ می شوند....

احساس خوبی دارم این روزها، نه با کسی کاری دارم نه کسی با من کار دارد. من تقریبا به ندرت با خودم تنها بوده ام سابقاً، همیشه خودم را درگیر برنامه های بقیه می کردم، یا اینکه آنها مرا درگیر برنامه های خودشان می کردند، حالا یک ساعاتی من و خودم تنهاییم و من دارم زبان این دخترک دهاتی شرم گین را پیدا می کنم. قسمت جالب قضیه این بوده که این کار به هم داشتن ها به هیچ دستاورد ماندگار و به درد بخوری برای هیچ یک از طرفین ختم نمی شد. حالا اگر از من بپرسند به نظر تو یک آدم خوشبخت کیست؟ بی درنگ جواب می دهم کسی که با خودش یکی شده باشد، یک آدم یکپارچه با سلسله ارزشها و ارمان های مشخص، بله دو پادشاه در یک ملک نگنجند...خوشحالم. خوشحالی حق همه انسان های روی زمین است. ....  


برچسب‌ها: سهراب سپهری, خوشبخت, اسفناج, مرزه
+ تاريخ یکشنبه هفتم مهر ۱۳۹۲ساعت 23:53 نويسنده فاطمه. الف |

امروز به بخش هایی از زندگی ام نگاه کردم که در آن بخش، خودم را انگار بیشتر باور داشتم در باقی بخش ها، حالت شبح متحرکی را داشتم که مثل پارچه سبکی روی بند در نوسان است. به فکرم رسید آدم باید مثل نان شب، دنبال یافتن اعتماد به نفسش باشد. البته شاید اصلا آدم از بیخ و بن اعتماد به نفس نداشته باشد که تازه آن را گم هم کرده باشد، شاید باید آستین بالا بزند و آن را ایجاد کند. آدم مگر چقدر می تواند آویزان بماند؟ یک حس درونی دائم به خاطر این بی توازنی آدم را اذیت می کند. چون هر انسانی یک پکیج کامل است. باور نداشتن خود کم کم آدم را وابسته می کند، یک جور نصفه و نیمه زندگی کردن است انگار، و دیر یا زود مثل دولا راه رفتن  این وابستگی یا بخشی از طبیعت آدم می شود یا در نهایت او را خسته می کند. این خستگی به نظرم چیز خوبی است، نشان از هنوز زنده بودن روح است. اینجا من منظورم از وابستگی فقط وابستگی به افراد نیست، وابستگی به هر موقعیت و موردی را شامل می شود. به نظر من بزرگترین و اصیل ترین مهربانی در حق یک آدم، کمک به بازیافتن خودش است. یک جور بخشیدن او به خودش. گاهی آدم با وجود نیت مهربانی، همین قضیه را نشانه می گیرد. مثلا اگر از برخی ها بپرسی یک لیست بلند بالایی در شرح خدماتشان به همسرشان، فرزندشان و .... ارائه می دهند ولی حواسشان زیاد به چگونگی و کیفیت این مثلا بزرگواری هایشان نبوده... بعضی کمک ها به قول بزرگی تازه افراد را فلج می کند و دکمه وجود آنها را خاموش می سازد، این قضیه همه جا قابل لمس است، در محیط های کاری و خانه، مدارس و... . تهش خود آدم باید خواست قوی برای یافتن این باور درونی داشته باشد. چون بعضی ها انتخاب می کنند و اصلا دوست دارند که مسئولیت مشخصی نداشته باشند و یا اینکه اصولا حال تغییر ندارند.

 


برچسب‌ها: نان, آستین, مهربانی, مسئولیت
+ تاريخ پنجشنبه چهارم مهر ۱۳۹۲ساعت 12:58 نويسنده فاطمه. الف |

امروز در حالی که در ذهنم برای چندمین بار مشغول انجام کارهای فردا بودم و آنها را به دفعات با تغییرات جزئی دوباره بازسازی می کردم، در عین حال همان تو، داشتم خودم را به خاطر انواع اشتباهات چه داغ وچه قدیمی به دادگاه محاکمه می بردم و می آوردم، مثل فیلم ها در خیالم سرم توی آب چِراها فرو می شد و قبل از رسیدن به مرز خفگی دوباره بیرون می آمد؛ این همه در حالی بود که من خارج از دنیای ذهنی ام همزمان با قدرتی باور نکردنی در حال تایپ و سرچ هم بودم که یکهو با صدای باز شدن  چتر مان که از زمان آخرین باران از جارختی آویزان بود، وصل شدم به زمان حال. توجه کنید این اتفاق در حالی رخ می دهد که  هواشناسان اعلام کرده اند فردا هوا 10 درجه سرد می شود و فردا تن شما همزمان با تن روز در ساعاتی از آن با باران خیس خواهد شد و البته فردا دوم پاییز است و این چتر درست مثل یک گل نیلوفر از نوع سیاهش صاف اولین روز پاییز باز شد. این اتفاق مثل معجزه بود برای من، دوست دارم تا توان دارم پیاز داغ این قضیه را عامداً زیاد کنم، چون ته دلم می دانم که آخرین بار باد دسته این چتر را خراب کرده بود و من موقتا آن را یک جورهایی بسته بودم... اینهمه را نوشتم برسم به پاییز که منهای خاطرات غالبا بد مدرسه از آن، برای من زیبا و دل انگیز است. در فصل پاییز هم  مثل وقتی که آدم با جیب پر پول می رود فروشگاهی و کلی خرید غیرضروری می کند، آدم خیلی فیلش یاد هندوستان می کند، البته این حرفم را تصحیح می کنم. من به این جور ویژه سازی مناسبات لااقل جدیداً اعتقاد ندارم، چون یک جور بوی آویختن و گیر بودن می دهند. آدم درست و حسابی حس و حال و آمد و شد واقعی فصل ها باید در درونش اتفاق بیفتد. راستی امروز بعد از یک مکالمه تلفنی تکراری تقریبا در مایه های آرگیومنت - یعنی مجادله- در حالی که در پس زمینه آن صدای گریه یک فرشته کوچولو به خاطر بالارفتن تن صدای مادرش به گوش می رسید، به نتیجه رسیدم که همه افراد، لااقل 99 درصد از افرادی که من می شناسمشان و با من نسبت سببی و نسبی دارند،  افسردگی دارند با دوزهای مختلف مثل خودم. بنابراین تصمیم گرفتم تا اطلاعات ثانوی نه آنها را جدی بگیرم نه خودم را فقط دعا کنم در بهترین حالت همه ماها به جدیت آمدن شب چله در پاییز با انارهای ترش و شیرینش هرچی سنگ سر راه رشد عاطفی و عقلی مان است، با کمک علم است، فلسفه است، عرفان است، هرچه است، برداریم....

مثل یخ بستن یک موج
مثل طوفان شدن باد
لحظه پریدن از خواب
در سکوتی مثل فریاد
حس قطره بودن ما
در کنار کهکشانها
حس خالی شدن از حجم
روی سقف آسمانها
در تحیر از فراسوی حیات
در شگفت از انتهای کائنات
راز آغاز من و برگ
سر زندگی پس از مرگ
مثل قلب یه قناری پر التهابم امشب
مثل برگی بر تن رود در مسیر خوابم امشب
مثل یخ بستن یک موج
مثل طوفان شدن باد
لحظه پریدن از خواب
در سکوتی مثل فریاد
حس قطره بودن ما
در کنار کهکشانها
حس خالی شدن از حجم
روی سقف آسمانها
در تحیر از فراسوی حیات
در شگفت از انتهای کائنات
راز آغاز من و برگ
سر زندگی پس از مرگ
مثل قلب یه قناری پر التهابم امشب
مثل برگی بر تن رود در مسیر خوابم امشب
در دلم چیزی فرو ریخت
مثل یک شهاب تردید
آذرخشی شد و تابید
پاره پاره تن خورشید

این ترانه  مثل یک شهودی آنی آهنگنش قبل از ترانه اش حین نوشتن این متن به ذهنم آمد، اسم شاعرش را نمی دانم ولی آن را قبلا با صدای زیبای آقای امیر کریمی شنیده ام.

پی نوشت: در صورتی که بخواهم چتر بخرم مطمئنا چترم  دیگر سیاه رنگ نخواهد بود....


برچسب‌ها: کودک, فرشته, الهام, پاییز
+ تاريخ سه شنبه دوم مهر ۱۳۹۲ساعت 0:39 نويسنده فاطمه. الف |