|
جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار
|
یک آشنایی ما داشتیم که زمان کودکی درد بدبختی و بی کسی رفت آلمان. الان خدا را شکر آنطور که من شنیده ام راضی هم هست. گاهی وقت ها بعد از سالها این ورها می آید و خاطرات قدیمی افراد را از چمدان ذهنشان بیرون می کشد و آنها را قدری با تردیدهایشان، روبرو می کند و می رود. یک جورهایی انگار آفتابی شدنش بعد از مدتها، آشنایان و دوستان را در ارزش گذاری به راهی که پیموده اند، کمک می کند. آقای م اول یک زن آلمانی داشت، بعداً یک زن ایرانی گرفت. می گفتند زن آلمانی ایشان به این خاطر که یک روز آقای م از چراغ قرمز رد شده ازش طلاق گرفته... بعدها من چنین روایتی را در حالی که شخصیت های آن فرق کرده بود از افراد دیگر در جاهای دیگر مثلا در آمریکا یا انگلیس هم شنیدم. این بود که صحت آن کمی برایم زیر سوال رفت یک جورهایی خنده دار هم بود. مثل آن جک بسیار تکراری فرق جهنم ایرانی و خارجی... ولی واقعیت این است که چنین داستانی حتی اگر ساختگی هم باشد، مصداق های بسیار روشن تری از آن را می توان در کشورهای پیشرفته آورد. آنها مبنایی به نام قانون دارند که اکثریتشان بسیار به آن پایبندند و اصلا در مورد این قانون توجیه شده اند. این قانون از راه هوا نیامده، بر اساس منطق و تجربه و باورهای خود آن افراد نوشته شده، و وقتی آنها این قانون را رعایت می کنند، بیش از آنکه از ترس مجازات های تعیین شده در آن باشد، به خاطر منافع دراز مدتی است که در اثر رعایت همین قانون عایدشان می شود. آنها مثل پول رایج کشوری در مورد این قانون توافق دارند تا از سایه چتر آرامشی که از قِبَل این قانون به زندگی شان حاکم می شود، فایده ببرند. با این تفسیر حالا باورم می شود که واقعا در آن بافت، زنی صرفا به خاطر رد شدن شوهرش از چراغ قرمز تصمیم به جدایی بگیرد. چون اینجا موضوع اصلا موضوع چراغ قرمز نیست، بلکه موضوع بی مبنا بودن شخصی است که از آن رد شده. این آدم می تواند خطرناک باشد چون هیچ تضمینی برای بی قانونی های بعدی اش به خصوص در رابطه وجود ندارد. خلاصه بی مبنایی آدم را و البته یک گروه را و صد البته یک کشور را به راحتی می تواند چند پاره کند... فکر کردم من بیشتر اذیت شدن هایم مال بی مبنایی بوده، مبنا مثل فانوس دریایی است که آدم را از چه کنم چه کنم نجات می دهد، اینجا کاری به درست و غلط بودن مبنا ندارم، برایم مهم بودن یا نبودن آن است. تازه که این موضوع را یاد گرفته ام در مصاف آدمها دقت می کنم ببینم مبنای آنها چیست؟ پول، منافع، مذهب و..... آدم این جوری تکلیفش روشن تر است. البته من چندان هم بی مبنا نبودم، مبنای من اخلاقیات بود، یک چیز انتزاعی که گاهی به خاطر ذهنیت غلطم و توقعات بالا از خودم در پیاده کردنش کم می آوردم. تازه خودم هم معمولا در تعامل با کسانی بودم که خودشان هم همچی برای خودشان شفاف نبودند، و دائم در طریق افراط و تفریط کله هایمان به هم می خورد...
از این پس من، مبنا دارم، پس هستم.....