|
جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار
|
من ظاهراً قرار بود، یک فرشته به دنیا بیایم در قالب یک انسان با یک چوب جادویی که وقف بقیه شوم تا اینقدر نگران بقیه نباشم و دلم از غم ها و ندانم به کاری هایشان به درد نیاید. ولی از مجموع قرائن شاهد به عمل آمد که من به صورت یک آدم معمولی پا به این دنیا گذاشته ام و همین که زرنگ باشم خودم را جم و جور کنم، خیلی هنر کرده ام. آدم بسته به این که در عالم بچگی -که به شدت نا توان است- از سوی بزرگترها برای چه ویژگی اش تشویق شود، همان ویژگی انگار، ویژگی غالب شخصیتش می شود. بعدها کندن از این نقش واقعا آسان نیست. من در بچگی خودم را با کارهای گنده انجام دادن مطرح می کردم. بعدها در مقاطع مختلف زندگی ام از بابت این طرز فکر بی انکه متوجه باشم، اذیت شدم. جالب است که اوایل غالب بگومگوهای من با همسرم درست بر سر کارهایی بود که خودم روزی داوطلبانه برایش انجام داده بودم و بعد طلبکارش می شدم. ولی یک شانس بزرگ که من آوردم این بود که او به تدریج که از من شناخت پیدا کرد، به جای تشویق این به اصطلاح از خودگذشتگی ها، مرا با خودم روبرو کرد. مثلا اگر من کاری برایش انجام می دادم، خیلی ساده از من تشکر می کرد ولی قاطعانه می گفت سعی کن کارت به خاطر خوشایند من نباشد، چون من مطمئن نیستم بتوانم، حتما برایت جبران کنم. اوایل از این لحنش ناراحت هم می شدم ولی راستش این قاطعیت او پر بیراه هم نبود، چون من بارها منت کارهایی را سرش گذاشته بودم که او به قول خودش یا روحش خبر نداشت یا اصلا استدلال می کرد، کاش همان موقع می گفتی، انجام این کار برایم سخت است و انجامش نمی دادی. تازه این دلخوری ها و کج فهمی ها به این سادگی ها که توضیحش رفت که نیست، گاه یک خصیصه اشتباه قابلیت این را دارد که مایه اوقات تلخی های چند روزه شود یا به راحتی خودش را بچسباند به مثلا اختلافات ریز و درشتی که در آینده ممکن است به وجود آیند و از آنها یک بهمن حسابی بسازد که آوار شود بر سر زندگی مشترک....
شانس دیگری که من آوردم این بود که ذهنیت من با تمام کاستی هایش این نقطه قوت را داشت که لااقل یک درصدی هم قائل باشد به این که ممکن است اشتباه از او باشد، این نتیجه گیری باعث می شود، آدم خواه نا خواه لازم ببیند یک بازبینی در افکار و رفتارش داشته باشد. بازبینی که به نظر من حتما در مرحله ای باید به کمک یک فرد متخصص باشد....
بله من ظاهراً قرار بود، یک فرشته به دنیا بیایم در قالب یک انسان با یک چوب جادویی که وقف بقیه شوم تا اینقدر نگران بقیه نباشم و دلم از غم ها و ندانم به کاری هایشان به درد نیاید.... او را بعد از مدت ها می بینم آنقدر از دست خانواده شوهرش شاکی است که دوست دارد سر به تن هیچ کدام آنها نباشد. می گوید من توی زندگی ام یک روز خوش ندیدم. توی ذهنم دارم دنبال این می گردم که چرا یک آدم باید آنقدر با خودش نامهربان باشد که با کسی از سر مصلحت ازدواج کند و بعد درگیر مسائل این چنینی شود.... از سرما و بی بنیگی چانه اش نای حرف زدن ندارد، می تواند هزار پالتوی خوب و گرم برای خودش بگیرد، اما چون یاد نگرفته و نمی خواهد هم خودش را دوست داشته باشد، این کار را نمی کند، بعد خبر ندارد که به این چهره نزار آخر، چند نفر آدم بی رحم، رحم می آورند. یه بند والد درونش دارد از بدجنسی های آنها می گوید ولی نمی داند که خوب خودش هم در مصاف آنها کم کم دارد به یک آدم بدجنسِ ناشی تبدیل می شود، کلی از درد می نالد اما از آن طرف حاضر نیست قدری به سهم خودش در این وضعیت فکر کند.
بله من ظاهراً قرار بود، یک فرشته به دنیا بیایم در قالب یک انسان با یک چوب جادویی که وقف بقیه شوم تا اینقدر نگران بقیه نباشم و دلم از غم ها و ندانم به کاری هایشان به درد نیاید....مثل عروسک، بچه را هم دوست دارد، می دانم، اما ذهن خسته او قابلیت به مشکل تبدیل کردن هر اتفاقی را دارد. انگار در اندیشه او قرار نیست تمهیدی چیده شود، آن یادواره های زیبای رنگ و موسیقی و شعر که در ذهن او می تواند مثل یک تکیه گاه عمل کند، حالا، بیشتر به حسرت های دور آزاردهنده تبدیل می شوند.....
دست آخر ناراحت می شوم چون هیچ کاری برای هیچ کس آشنایی که مشکل دارد از دستم بر نمی آید، چون به رغم سابق، من فهمیده ام که مشکل آدمها، بیش از دیگران، خودشان هستند، فکر ناکارآمدی که با توان هرچه تمام به آن می چسبند و حاضر نیستند آن را به بازبینی بگذارند. یک جوری آدم احساس می کند، درد همزاد این جور ذهن هاست. انگار هیچ کس قادر نیست به اندازه ای که آدم به خودش ضربه می زند، خود را از پا در آورد....