|
جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار
|
من فهمیده ام برای زندگی بهتر باید ذهنم را تغذیه کنم،یعنی بیشتر بدانم، لااقل برای من داشتن مایه فکری خوب مستلزم، مطالعه و افزایش آگاهی است. یک جور تلاش برای فهمیدن است، البته هم از دل کتاب، هم از دل تجربه، تجربه هایی که آدم به استقبالشان می رود، یا اگر این تجربه ها در زندگی اش ظاهر می شود از آن فرار نمی کند. (کاری که من به کرات آن را انجام داده ام). این توضیح را اضافه کنم که من بسا کتاب خوان دیده ام که احساس کردم، کتاب خواندن شان از ره آورد عادتی بوده که اگر این عادت به کار دیگری گره می خورد با همین حرص و ولع دنبال می شد. به همین خاطر من نتیجه گیری کردم که کتاب باید در کنار سیستم فکری درست قرار بگیرد و هضم شود، والا خودش به مشکل دیگری تبدیل می شود.* بعضی وقتها، ذهن آدم در مورد موضوعاتی حالت یک شوره زار را دارد، باید اول آن را ساخت. وقتی آدم شروع می کند به بازبینی افکار و ریشه یابی رفتارهایش انگار به نوعی سم زدایی می کند: تکلیف بعضی احساسات به وِیژه احساسات بد، خشم ها، دلخوری ها، ترس ها باید روشن شود. این احساسات مثل آشغالهای جوی ها با کوچکترین بارشی آماده ایجاد راهبندان هستند. به راحتی قابلیت دارند تا از باران که سمبل تازگی و طراوت و زندگی است، یک بحران بسازند. وقتی آدم رنج برنامه ریزی برای فهمیدن و خوراک رساندن به ذهنش را به جان می خرد، وجودش مثل یک یخچال دو در پر است که دست او را برای درست کردن هر نوع غذایی باز می گذارد. من از آن لحاظ واژه رنج را به کار بردم، چون از جمله واقعیت های دنیا فهمیده ام برنامه ریزی است. احترام به وجود سلسله مراتبی از کارها که به یک اتفاق خاص می انجامد. بدیهی که برای خود من بالا پایین کردن کنترل تلوزیون بسی آسان تر است از نشاندن کودک درونم برای خواندن کتاب یا رفتن به کلاسی که ذهن مرا می سازد یا برنامه ریزی داشتن در انجام کارهای متداول روز تا بهانه ای نباشد برای گفتن این که نمی رسم و ....ساده تر بگویم، عین بالارفتن از پله های یک نردبان است. آدم به همان قدر که از پله ها بالاتر می رود، همان قدر چشم انداز دارد، یک روح ثروتمند، چیزی که من دوست دارم باشم![]()
* شاید برای این قضیه، تعبیر جهل مرکب زیبا باشد، چون گاهی کتاب خواندن و دانستن در جایی که آدم از نظر شخصیتی زیاد به خودش نپرداخته باشد، مثل این می ماند که یک غذای هرچقدر خوشمزه را در بشقاب نشسته بگذاری، خوردن آن به دل آدم نمی نشیند، من خودم به کرات به ویژه در وبلاگ ها به افرادی برخورده ام که کم کتاب نخوانده اند و کم با سواد نیستند، اما به هر دلیلی بنا به گفته خودشان و شرح روزمر گی هایشان - آن دانستن زیاد، بیش از آنکه منشاء اثر در زندگی شان شود به نوعی به این حسشان دامن زده که بسیار متفاوتند و....، انتظاری که من در ذهنم از دانستن دارم این است که آن، زندگی کردن را برای آدم راحت کند. نوری باشد به تمام پیکره زندگی اشت.
پی نوشت: عنوان پست، جمله ای از "کتاب راز سایه" نوشته خانم دبی فورد
است.