آمار نگاهی که فرود می آید....

جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار

پسرک از من پرسید: خانم این مدادتون رو چند خریدید؟ مثل یک روبات بی فوت وقت جواب دادم: من اینو یه زمانی گرفتم ۸ هزار تومان، آلمانیه ولی الان شده ۲۰ هزارتومان.

یه بار دیگه اتفاق مشابهی افتاد: داشت ساعتش را به بچه های دیگر نشان می داد، به من گفت، خانم من یک ساعت دیگه دارم، گذاشتم برای مهمونی، البته گرونه ها. بعد از من پرسید، ساعت شما باطری می خوره؟.... اطلاعات من مثل یک گونی که یک دفه سرش باز شده باشد، ریخت اون میون و .....

توی خونه داشتم فکر می کردم درسته این پسرک ۹ ساله خیلی مادی گرا بار آمده ولی چرا من این جوری جوابش را دادم؟  چرا خیلی ساده جواب ندادم، این مداد یک هدیه است. حتی بیشتر که فکر کردم، حس کردم، شاید منظور بچه این بوده که اصلا مداد را ببخشم به او....

 توی جمعی هستیم، دوستی از دوست دیگر من سوال می کند، شما فوقید یا لیسانسید؟ جواب می دهد، من فوقم. (در حالی که لیسانس است) بعد ازش می پرسم چرا این طوری جوابش رو دادی؟ میگه گفتم بادش بخوابه.

در یک مجلسی از آشنایی، یکی می پرسد پول پیش خانه تان چقدر است؟ طرف یک رقم غلط می گوید. بهش می گویم: تو که به من گفتی این قدر اجاره کرده اید؟ حالا چرا دروغ گفتی؟ میگه این یک تاکتیکه، پیش آدمهایی سطحی و ظاهر بین همین جواب میده....

چه چیزی واقعا باعث می شود، آدم این قدر قضایا را جدی بگیرد؟ و خود را در تکلف این ببیند که جوابی تدارک ببیند تا حقیر جلوه نکند. چه زحمت عبثی. مخصوصا در فرهنگ ما، یک جورهایی به آدم القاء می شود، بعضی بی خبری ها، یا مثلا نداشتن بعضی چیزها مایه کوچکی است . ما گاهی الکی وقت و انرژی خودمان را به حراج می گذاریم تا یه وقت پیش یک سری آدم قشری کم نیاوریم. این واقعیتی است اکثریت رگه هایی از حس حقارت را دارند، اما من نظرم این است که آدم حواسش جمع باشد که یه وقت این رگه ها کار دست آدم ندهد.

بهانه این نوشته دیدن همان فیلم طلای سرخ بود که من به شدت با هر یک از بازیگران آن به نوعی همزاد پنداری کردم: به نظر من نطفه اصلی این فیلم همان حس حقارتی است که هرکسی در سطح و لول خودش دارد. هرچند در این فیلم این حقارت از برخورد یک فرد از طبقه پایین اجتماع با یک فرد از طبقه مرفه جامعه فرصت ظهور می یابد ولی بین پولدارها - لااقل آنها که من می شناسم - یک همچو روندی در جریان است، یک جور چشم و همچشمی: به محض این که یکی از آنها به سفر خارج از کشور می رود، تردیدی نیست که چند ماه بعد یک جور الزام می شود، که خانواده دیگر هم سعی کنند از قافله عقب نمانند. شاید بشود گفت زنها در این قضیه پیشروتر از مردها هستند.

برگردیم به فیلم مزبور: بله در این فیلم غول حقارت حسین، بازیگر نقش اصلی فیلم را جواهر فروشی به سطح می آورد یا به قولی بیدار می کند که در یکی از خیابان های بالای شهر جواهری دارد. سنگینی نگاه تحقیر آمیز و آزرنده این مرد را  حسین در حالی به دوش می کشد که در شرایط غیرمنصفانه ای هم به لحاظ جسمی و هم اجتماعی به سر می برد. او که جانباز جنگی است، امرار معاشش از طریق موتوری است که  در دل شلوغی های شهر پیتزاهای سفارشی مردم را به دستشان می رساند. کلاهی که تا زیر گوشهایش به سر می کشد، پیراهن ضخیمی که معمولا تنش هست، یک جورهایی سختی وضعیت او را به ویژه بیماری اش را نشان می دهد. اتفاقاتی که طی فیلم در خلال تحویل پیتزاها برای او پیش می آید، نحوه برخورد مردم ، همه و همه جالب و زیباست. در یکی دیگر از بخش های فیلم جواهر فروش  یک بار دیگر همان نگاه از بالا به پایین خود را در حالی به حسین مثل شلاق فرود می آورد که او با نامزدش برای جبران همان تحقیر قبلی به قصد خرید به مغازه اش آمده اند: "تشریف ببرید گلوبندک، طلاهای آنجا بیشتر متناسب با بودجه شماست، تازه یه وقت اگر دستتان تنگ بود، حین فروشش کمتر ضرر می کنید. این یک پیشنهاد دوستانس، طلاهای ما بیشتر نگین دار و فلان و بهمان هستند..."

این برخورد به ظاهر بسیار خیرخواهانه و دلسوزانه بر ظرف تقریبا پرِ وجود خسته حسین مثل آن قطره آخر عمل می کند و آن را سرریز می سازد و او در نهایت طی اقدامی با اسلحه ای که تهیه دیده - که معلوم نیست واقعا قصد کشتن جواهر فروش را دارد یا صرفا ترساندن او - طلا فروش را به قتل می رساند و  در ناامیدی تلخی در حالی که در مغازه طلا فروشی گیر افتاده، با تیری دیگر خودش را هم خلاص میکند. ....

 قسمت دیگر جالب این فیلم، گفتگوی نامزد حسین با او حین برگشت از طلا فروشی است در حالی که سوار بر ترک موتور اوست. مرد در افکار خودش غرق است و زن یک بند هی از او می پرسد که آیا کاری مرتکب شده و او را ناراحت ساخته و با این ذهنیت هی به او توضیح می دهد که مثلا چرا چادرش را برداشته، یا توضیح می دهد که برای او طلا اصلا مهم نیست. در حالی که اصلا حسین توی فکر دیگری است و دلیل ناراحتی اش همان تلخی ناشی از تحقیر طلا فروش برای بار دوم است و در نهایت حسین او را به خانه می رساند در حالی که زن همش فکر می کند ناراحتی حسین تقصیر اوست. این نکته از آن لحاظ برای من جالب بود که تفاوت دنیای مردها و زن ها را نشان می داد. لااقل برای من، چون من هم گاهی همش فکر میکنم باید هی توضیح بدهم در حالی که گاهی بزرگترین لطف ها به یک مرد، تنها گذاشتن اوست...

نکته جالب دیگر بخشی از دیالوگ پورنگ با حسین است که از آمریکا برگشته و حسین سفارش پیتزای او را برایش به آپارتمانی مجلل در زعفرانیه برده: "بخدا من از این مردم سر در نمی آورم. هیچ جای دنیا اینقدر آدمها پیچیده نیستند، توی رابطه باشون از هر طرف که می روی انگار به دیوار می خوری..."

 

پی نوشت ۱:این مداد هدیه مک آرتور عزیز بود، مال همان اوایل آشنایی مان. بر خلاف او که از وسایلش خوب نگهداری می کند، من این طوری نیستم، ولی خودم را ملزم دیدم  تا جور دیگری با این مداد رفتار کنم. حتی یادم هست یک بار در مسیر برگشت از دانشگاه به خانه بودم که حسی به من گفت برگردم. مداد را کتابخانه جا گذاشته بودم و خوشبختانه بعد از نیم ساعت همچنان آنجا بود. من هم که ذهنم به شدت گرایش دارد همه وقایع را به طور ویژه ای خاص کند، بعد از آن با جدیت بیشتری مراقب این مداد بودم.

پی نوشت ۲. در باز است و من اتفاقی صحبت سیروس با همسایه را می شنوم:

-آقا به استقبال زمستون رفتی؟ 

 - دو تا پیراهن آستین بلند بیشتر ندارم، زنم انداخته لباس شویی، اینه که من مجبور شدم، این و بپوشم...

لازم دیدم این گفتگو را بنویسم چون این صداقتش بدجوری به دلم نشست، راحت و بی تکلف....


برچسب‌ها: پیتزا, رابطه, زن, مرد
+ تاريخ شنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۲ساعت 1:13 نويسنده فاطمه. الف |