|
جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار
|
در چند روز اخیر، افراطم در انجام یک سری کارها، مجبورم ساخته بود تا مثل یک بدهکار به خودم پاسخگو باشم. چشمانم را که یک جورهای سوزش پیدا کرده بود کمی استراحت دهم کمی خستگیهای جسمی ام را بگیرم و اینکه از نظر روانی هم اجازه دهم کمی اعصابم در آرامش باشد. در واقع همان طور که قبلا در مورد آن برایتان صحبت کرده بودم، تصمیم گرفتم که یک مشاهده گر باشم و در مواقع مشاهده گری باز برایتان در این پست تعریف کرده ام که معمولا دست به انجام چه کارهایی میزنم. .
اینبار هم تصمیم گرفتم به رمان صوتی سفید بخت از خانم شهره وکیلی گوش کنم. در دل این کار، موفق شدم یک کار به تعویق انداخته را که انجام آن را دوست نداشتم ولی روی اعصابم اتراق کرده بود را به انجام رسانم. یعنی مرتب کردن انباری و روشن ساختن تکلیف یک سری از لباسهای زمستانی و اضافه.
کتاب یک روایت سرراست از دعوای خانوادگی بر سر ارث و میراث است. نویسنده با مهارت اتفاقات را به ویژه مسائل حقوقی مرتبط با آنها را با چنان کششی پیش می برد که تا کتاب را تمام نکنید دوست ندارید آن را روی زمین بگذارید. فکر می کنم کتاب نزدیک به سیصد صفحه باشد. نکته جالب توجه، پایان عجیب و غیرقابل پیشبینی آن است که شوک نهایی به خواننده وارد می شود. چون با توجه به سیر وقایع، هرپایانی جز آنچه نویسنده برای داستانش قرار داده، به ذهن خواننده خطور می کند.
من مثل هرکسی در خواندن هرکتاب خودآگاه و ناخودآگاه دنبال تایید گرفتن برای باورهای خودم هستم. دو تاییدی که این کتاب به ذهنیت های من رساند یکی در رابطه با این موضوع بود که نیت آدمها علی رغم کارهایی که در ظاهر انجام می دهند ولو کارهای خوب و به ظاهر انسانی - چقدر مهم است و فقط خود فرد و خدا از آن نیت ها آگاه است و اینکه چطور هرکسی در پایان قضایا با اندیشه های خودش ملاقات می کند.
و دوم اینکه با پول خیلی از مشکلات را می توان خرید:
در کتاب شاهدیم که چگونه روال اداری پیچیده ای که برای پرونده متهم با آن جرم سنگین به طور معمول وجود دارد، به مدد پول و ارتباطاتی که افراد پیگیر پرنده دارند، کاملا دور زده می شود و انگارپول آنها را از هر مانعی خیلی جهشی مثل باد رد می کند.
با توضیحات روشن نویسنده به وِیژه از فضاها تعجب می کنم چرا از این کتاب تا به حال فیلمی ساخته نشده است.
پیش از این کتاب دیگری که از این نویسنده خوانده بودم و دوست داشتم، کتاب شب عروسی من بود که خانم سیمین دانشور نیز در تعریف و تمجید آن برایش یادداشت نوشته است.
پی نوشت: شهدک اسم یکی از شخصیت های کوچولوی داستان است که برای اولین بار آن را می شنیدم و دوستش داشتم.
✍️ دیدن تفاوتهای آشکار یا ظریفی که میان آدمها وجود دارد، مثل تجربه سفر به شهرهای مختلف است. این مقایسه در مورد افراد خانواده جذابیت بیشتری پیدا میکند. مثل کشف تفاوتها یا شباهتهای چند شاخه گل سرخ یا چند درخت شبیه هم ... یا پیچکهاییست که هریک مسیر متفاوتی طی کردهاند.
وقتی سراغ کتابهای خواهران برونته رفتم، از مقایسه این موضوع شاید خیلی بیشتر از خود کتابها، یادگرفتم. من از «بلندیهای بادگیر» املی برونته_ شروع کردم، بعد «جین ایر» شارلوت برونته را خواندم و در نهایت «اگنس گری» از ان برونته را.
این چینش به ظاهر اتفاقی، برای من فضایی ایجاد کرد تا هرچه بهتر جهان فکری آنها را در ذهنم تحلیل کنم. در کتاب نخست –بلندیهای بادگیر از املی خواهر وسطی، شخصیتها به ویژه شخصیت زن داستان –کاترین ارنشا-سردرگمی احساسی آزاردهنده و بغرنجی را تجربه میکند.
در کتابهای شارلوت خواهر بزرگتر، به ویژه در جین ایر، شخصیت محکم ایر، با وجود سختیهایی که براو رفته است، مخصوصا در مواجهه با احساساتش جالب توجه است. او برعکس کاترین، گربادهای احساسیاش را به مدد منطق و ایمانی که دارد، آسانتر پشت سر میگذارد.
و در کتاب اگنس گری به قلم خواهر کوچکتر، این طور به نظرم آمد نویسنده در شخصیت اصلی کتابش با مهارت هم رگههایی از تند و تیزی کاترین و هم منطق خشک جین را گنجانده است و در نهایت یک شخصیت نسبتا ساده و دلنشین خلق کرده است.
آثار سینمایی متفاوتی که با اقتباس از این رمانها ساخته شده، هرچه بیشتر آنها را در ذهن ماندگار میکند.
پینوشت: کتاب، بلندیهای بادگیر، با عنوان متفاوت «عشق، هرگز نمیمیرد» نیز ترجمه شده است.
همه به ویژه خانومهادر فیلم ایرانی رگ خواب با بازی خوب ستاره هایی چون لیلا حاتمی و کوروش تهامی می توانند رگه هایی از جنس تفکرات خودشان بیابند: قرار گرفتن در وضعیت اضطرار، بعد تصمیم گیری شتابزده و در نهایت پیش بردن شرایط پیچیده تری که فرد را احاطه می کند.
این اضطرار برای مینا، نقش اصلی فیلم با طلاقش پیش می آید. مینا دوست ندارد پیش پدرش برگردد و ترجیح می دهد به تنهایی زندگی اش را اداره کند. موقتا در خانه دوستش ساکن می شود و روزها را در جستجوی کار به جاهای مختلف سر می زند.
تا اینکه در یک فست فودی بزرگ، با کارکردن آزمایشی او موافقت می شود در واقع مسئول آنجا، کامران از مینا علی رغم برگه درخواست کار نه چندان درخشانش، خوشش می آید و با روی خوش از او استقبال می کند.
مینا همچنان شکننده است و این شکنندگی در عین حال که باعث عدم تمرکز و خرابکاری او در کارش – که نیاز به دقت دارد، می شود با اینهمه در نگاه کامران، صداقت او در ابراز خودش، مینا را در نظر او دوست داشتنی و دلنشین می سازد. این احساس دوسویه است و طولی نمی کشد رابطه عاطفی ظاهرا عمیقی بین آن دو ایجاد می شود.
مینا با کمک کامران در ساختمانی از یک مجتمع بزرگ که قبلا به عنوان انباری استفاده می شده، ساکن می شود.
و فیلم داستان اوج و فرود این رابطه است. هرچقدر کامران در ابتدای رابطه حامی و عاشق مینا ظاهر می شود، به تدریج به همان میزان در ادامه بین آنها شکاف ایجاد می شود. با این تفاوت که کامران خیلی زودتر از مینا به این نتیجه رسیده است.
این پژمردگی در رابطه را کارگردان با مهارت در چهره های طرفین نیز نشان می دهد. کامران که در شروع ماجرای عاشقی، چهره ای جذاب و فهیم دارد،یا حالت های دوست داشتنی چهره مینا نیز، به خاطر اضطرابها، ترسها و تلخی هایش به مرور کم رنگتر می شود و حالت رقت انگیزی به خود می گیرد و به جای آن ملاحت خاص اولیه، انگار از چهره ها، یک هیولای زشت بیرون زده است.
مینا در فانتزیهای خود، رابطه شان را خیلی عمیق تر می داند ...
اما در واقعیت امر، او کاملا در حاشیه زندگی کامران است. سرنخ های زیادی وجود دارد که مینا این قضیه یا حداقل احتمال آن را ببیند اما در آن وضعیت روحی که دارد، ناخودآگاه متوجه آنها نمی شود. (بقیه نوشته در بخش ادامه مطلب)
اسم فیلم شاه ریچارد را اولین بار در یک گروه انگیزشی در تلگرام شنیدم. تصورم این بود که با یک فیلم درام تاریخی روبرو خواهم بود. اما در واقع امر آن یک فیلم ورزشی زندگی نامه ای بود که داستان زندگی یک خانواده سیاه پوست را به تصویر می کشید. خانواده ای که قهرمانان آتی جهانی تنیس را در خود جای داده است. پدر خانواده، ریچارد ویلیامز با بازی درخشان ویل اسمیت، مرد مصممی است که دختران نوجوانش -سرینا و وینس- را طبق برنامه ای که به قول خودش قبل از تولد آنها تدارک دیده است، برای شرکت در مسابقات تنیس آماده می کند.
ذهنیت ریچارد برای بیننده بسیار می تواند منبع الهام باشد: اول ایمان قوی که به کارش دارد و دوم استمراری که علی رغم موانع سرراهش به خرج ی دهد. تعاملش با خانواده و دخترهایش.
یکی از ویژگی های ریچارد که تلاش می کنم یادم باشد و آن را در مواقعی که آسیب پذیر می شوم، جلوی چشمانم نگه دارم، وضوح هدفی است که دارد، ایمان به آن، و یادآوری مکرر مقصد نهایی است که قصد دارد به آن برسد.
او مدام دخترانش را با القابی که دوست دارد روزی کسب کنند، خطاب می کند. زمانی که از جلوی خانه های زیبا و اعیانی فلوریدا عبور می کنند، با اطمینان و قاطعانه به آنها گوشزد می کند که به زودی صاحب این خانه ها خواهند شد.
این اطمینان خاطر ریچارد که بخش اعظم آن از دل تعهدی می آید که در عمل به تمرین و سخت کوشی دارد، بسیار الهام بخش است. نکته جالب دیگر در مورد تفکر او، این است که سعی می کند برای رسیدن به این خواسته جوانب مختلف را هم در نظر بگیرد، تاکید مداوم او به بچه ها و در واقع به مربی آنها این است که بچه ها باید حین تمرین و بازی حتما لذت ببرند و تحت فشار قرار نگیرند.
درست در اوج تمرین و مقارن با نزدیکی یک مسابقه سرنوشت ساز، علی رغم اعتراض مربی، آنها را به پارک والت دیزنی می برد. بچه ها از نظر درسی هم هم پای تمرینات ورزشی شان چیزی کم ندارند.
در نهایت پس از تماشای فیلم، دیدن صفحات ویکی پدیای دخترها که سالهاست رتبه اول تنس جهان را در اختیار دارند بسیار برایم تحسین برانگیز بود. دیدن این فیلم را پیشنهاد می کنم.
میزان تایید طلبی ام خیلی کم شده است. تایید طلبی اسم آبرومندانه برای کلمه گدا است. گدای تایید و توجه. هر بار بخشی از خودم را از زیر طوق نامرئی آن رها می کنم.
این دستاورد لذت بخشی است و برای من حکم یک جور تناسب اندام را دارد. تناسب اندامی که یک آدم با اضافه وزن یا کسی به خاطر لاغری دنبال رسیدن به آن است.
غذایم خوشمزه شده، چه خوب، اگر همه به به کنند و از آن تعریف کنند. اما اگر نکردند به هر دلیلی اینکه یا حواسشان نبود. یا غذا باب طبعشان نبود، در حس خوب من فرقی ایجاد نمی کند، نهایتا آن را پای سلیقه شخصی آنها می گذارم.
آواز می خوانم صدایم زیباست به نظر خودم آره.
نوشته ام دلنشینه؟ خودم این طور فکر می کنم. اما توی این یک مورد مثل چند تا یک مورد دیگه هنوز کمی شکننده هستم. اما به خودم قول دادم که حتما در این موضوع هم به خودکفایی برسیم. از تایید بقیه استقبال کنیم و خوشحال باشیم ولی به آن وابسته نباشیم.
وقتی آدم از درونش تغذیه کنه، سیری درونی اش به اون قدرت می ده. نه نیاز داره التماس بقیه رو بکنه نه اینکه دست پیش رو بگیره و متکبرانه رفتار کنه.
این از بزرگی خداست که آدم خودش برای خودش کافیه. البته اگر متقاعد بشه که این قضیه رو باور کنه.
چه جایگاه رفیعی که جهان به آدم بگه: «ببین دنیا هرچی می خواد بگه، مهم اینه که نظر خودت در مورد خودت چیه. حرف آخر رو تو می زنی. تنها کسی که در دنیا باید قانعش کنی که بپذیره تو مهمی. تو ارزشمندی خودتی. فقط خودت.»
چقدر خوبه که دوباره برگشتم اینجا. در گذر زمان سعی کرده ام در تخیلاتم اینجا را واقعا یک اتاق یا چرا اتاق یک خانه شخصی در نظر بگیرم. و وقتی می خواهم اینجا بیایم بگویم: من یه ساعتی می رم کارگاه ... و کارگاهم کارگاه خودشناسی است. یا همان کیمیاگری را بیشتر دوست دارم. سالها طول کشیده که بپذیرم درون وجود من هم طلا هست و حالا باید همت کنم به متجلی ساختن آن.
خانوم ببخشید شغل شما چیه؟ شغل من رفع قطعی ارتباط آدمها با روح قدرتمند درونشونه.
خیلی دوست دارم این کار رو و ایمان دارم اگه در مورد خودم بتونم آنوقت می تونم در مورد دیگران هم این کار رو بکنم. البته اگه بخوان. چون من گاهی مخصوصا وقتی حواسم نیست، خیرخواهی هایم رنگ کنترل و اجبار می گیرند و به این نکته باید حواسم باشد. مردم که بچه نیستند، آدم بزرگ اند و خودشان باید انتخاب کنند و به آزادی شون باید احترام گذاشت.
فیلم کیک محبوب من را دیدم مثل عنوانش شیرین و نرم و لطیف بود و آن خانه قدیمی که لوکیشن اصلی فیلم بود- با رنگها و اسبابش و حیاط سبز وپردرختی که داشت، گرما و راحتی یک گوشه دنج را به ذهنم متبادر می کرد.
فیلم، روزمره گی های زنی را به تصویر می کشد که سالها پس از فوت همسرش و مهاجرت فرزندانش، رنجور از تنهایی سعی می کند، روزهایی خالی اش را سپری کند. احساس تنهایی آزاردهنده زن، در سکانسهای مختلف فیلم خیلی ملموس نمایش داده می شود. او به آن گروه از آدمها تعلق ندارد که عاشق تنهایی باشند به ویژه در این سن.
شب های بلند بی خوابی، بی انگیزه گی ناشی از یک نواختی هرروزه که با شروع صبحش در نیم روز، خودش را به او نمایان می کند و دل مردگی که سایه آن در سیمای زن و سنگینی آن در حرکاتش مشهود است، همه حکایت از به ستوه آمدن او از تنهایی دارد.
شاید خستگی از این وضعیت است که باعث می شود، پس از شنیدن صحبتهای دوستانش در دورهمی شان به فکر یافتن دوست یا همراه و همسری برای خود باشد. ادامه فیلم، سفر ماجراجویانه اوست در متن شهر تا از دل برخوردهایی که با آدمها و در واقع مردها دارد، هم صحبتی برای خود بیابد.
از لحظه آشنایی اش با فرامرز، که او را به خانه اش دعوت می کند، شادی چون خامه ای سپید لحظه های قشنگ حاکی از شعف و همدلی و هم رازی دو آدم تنها را برای بیننده به نمایش می گذارد.
اما این شادی حداقل به صورتی که خود را نشان داده، با مشکلی که برای فرامرز پیش می آید، تا پایان همان شب فقط دوام می آورد ...
و در نهایت بیننده با این سوال تنها می ماند که آیا تحمل کردن تنهایی قبلی برای زن آسان بود یا اضافه شدن چنین بار خاطری به آن .
فیلم را دوست دارم از جنبه های مختلف تحلیل کنم. در حقیقت من های مختلفی در من دوست دارند اجازه دهم هرکدام درباره آن نظر خودشان را بگویند؛
ساده انگارانه ترین تحلیل را بخش سنتی من دارد که می گوید، از فیلم بوی گناه برمی خیزد، گناهی که مثل اغلب اوقات خود را در دل لذتی فریبنده و شیرین پنهان کرده است. در واقع اتفاقات فیلم و پایانی که برای چیده شده، با مفهومی که از گناه در ذهن من از کودکی تعریف شده، قرابت زیادی دارد. مفهومی سطحی اما به خاطر قدمتش با ریشه هایی عمیق. تخطی از یک سری بایدها و نبایدها و بعد دامن گیرشدن معصیت های آن و در نهایت پایانی تلخ.
اما گناه و ثواب یا درست و غلط مفاهیمی هستند که با بزرگ شدنم، نگاه دیگری به آنها پیدا کرده ام. بله فکر می کنم آگاهی جایگزین خوبی برای همه این واژگان باشد. آگاهی یا هشیاری، اقدام از روی فکر. فکری که چتر آن هیجانات و احساسات ما را هم در پناه خود گرفته باشد. در این صورت، فیلم را نمایشی از واقعیت های سالمندی می بینم و اینکه بهتر است برای آن مقطع، تمهیداتی بچینیم. از طرفی به اندازه کافی شجاع باشیم برای شکستن تابوهای مذهبی و اجتماعی که بی منطق آنها را پذیرفته و زندگی می کنیم.
و فراتر از همه اینها، فیلم برای من، اهمیت داشتن برنامه و هدف گذاری شخصی را یادآور شد. کسی که به وظایفش در قبال خودش آگاه است و برای تامین نیازهایش به ویژه در سالهای سالمندی و تنهایی، مسئولانه عمل می کند. از این جایگاه، نیاز به هم صحبت و دوست، نیز هم راستا با دیگر نیازها قرار می گیرد، نه همه آن و لابد در این صورت برای آن چاره ای هم اندیشیده می شود.
و در پایان، برخی دیالوگهای سیاسی گنجانده شده در فیلم به نظرم چهره طبیعی و دلنشین آن را مخدوش کرده و از آن اثری سفارشی ساخته بود.
همان قدر که جاه طلبی ام دوست دارد، بعضی از چیزها فقط و فقط مال من یا به من منتسب باشد، اما پای ضعف هایم که می رسد ذهنم این بار ترجیحش چیز دیگری ست و انحصار را دوست ندارد و از دیدن چنین مشابهت هایی بین خودش و دیگران تازه خوشحال هم می شود.
اما اخیرا اتفاق جالبتری که برایم رخ داده این است که به میزانی که با خودم دوست می شوم، از هر دو شکل این مقایسه ها دور می شوم. بهتر است بگویم آنها جایشان را به یک جور همدردی و عاطفه انسانی می دهند. اگر نقاط قوتی دارم، با در نظر گرفتن منحصر به فرد بودن خودم در عین احساس غرور و لذت بردن از آن توانایی، با فروتنی به نقاط قوت دیگران هم فکر می کنم و ضمن تحسین، دوست دارم از وجودشان الهام بگیرم.
در مواردی هم که احساس ضعف دارم، منظورم عادت های ناکارآمدی مثل مضطرب بودن، یا بی نظمی یا سختگیری و .. آن موقع از اینکه بدانم اینها فقط ضعف های من نیستند یک جور احساس قدرت خوبی به من دست می دهد. در واقع از دیدن این اشتراکات و مشابهت ها بین خودم و بقیه جان می گیرم، به خودم دلداری می دهم و می گویم: «ببین فقط تو نیستی» تو نیستی که در فلان موقعیت ترسیدی، یا در آن ضعیف عمل کردی ... گویی دیدن ترسها یا ضعفهایم در بقیه، بخشی از وحشت مرا کم می کند و من با حس خوب به مراتب زیادی از آن موقعیت ها عبور می کنم. یا برای مدیریت کردنشان آمادگی بیشتری پیدا می کنم.
یادم می آید یکی از همکارهای همسرم فوبیای سوار شدن به اتوبوس و کلا فضای بسته داشت. وقتی در مورد آن شنیدم یکسری سختگیری هایی که نسبت به مدیریت زمان داشتم در من کم شد. در واقع آن آقا، بی آنکه من او را دیده باشم، به من کمک کرد، قضیه ترس هایی که هرکسی به نوعی از آنها ممکن است گرفتار باشد، را عریان تر ببینم و این دیدن یا همان خودآگاهی، مثل نوری که جای تاریکی را روشن کند، بخشی از حل مسئله می توانست برای من باشد.
من هنوز به آن شجاعتی که با آن راحت تر از ضعفهایم صحبت کنم نرسیده ام. اما همیشه آدمهایی که راحت تر به ترسها و دل مشغولی هایشان اعتراف می کنند برایم جالب هستند.
دیروز به کتاب صوتی دلایلی برای زنده ماندن گوش کردم، نویسنده کتاب آقای مت هیگ، از چنین شجاعتی برخوردار بود . او در این کتاب از افسردگی شدید و چالش هایش و روندی که برای کمک به خود طی کرده بود، صحبت کرده بود. یک سری افشاگری های شخصی داشت که برای مخاطبین می توانست کمک کننده باشد.
در پست بعدی بیشتر از این کتاب برایتان خواهم گفت.
برای من که به نوشتن علاقه دارم، توجه به ظرافتی که نویسنده کتاب ایام بی شوهری، در توصیف شرایط پیرامون و حال و هوای درونی اش به خرج داده بود، جالب و آموزنده بود. اشاره به چیزهای دم دستی. مثل سه قفله کردن در آپارتمان که معمولا وقتی آدم تنهاست، برای خاطرجمعی انجامش می دهد. چیزی که در شروع کتاب و در چند موقعیت به آن اشاره می کند.
در این کتاب، خانم رها به عنوان یک دختر مجرد، ذهنیات خودش در مورد وضعیتی که دارد به ویژه تنهایی - که سنگینی آن را با هر سال و ماهی که بر سن اش افزوده می شود، بیش از پیش احساس می کند را با جزئیات با مخاطبش در میان می گذارد.
در قسمت اعظم کتاب، از جمع و تفریق گفته هایش در مورد آزادی ها و محدویت هایی که با آن مواجه است، می شود به این نتیجه رسید که او دوست دارد خانواده و فرزندی داشته باشد به قول خودش چشم به راهی در خانه که وقتی بیرون است، منتظرش باشد. با اینهمه تقریبا از اواسط کتاب به کرات گریز می زند به زندگی دوستان متاهلش که چندان از زندگی شان راضی نیستند و برخی از آنها به حال او غبطه می خورند. به نظر می رسد او مثل غالب آدمها دچار تناقضی در مورد وضعیتش است، چون در جای جای کتاب، روایت رنج او از تنهایی و تجرد را شاهدیم و در مواردی هم احساس غرورش را وقتی گوش به نارضایتی های هم سالان متاهلش می سپارد.
برگشتهای او به کودکی هایش مرا کنجکاو می کرد تا بین آن مقطع از زندگی او و وضعیت کنونی اش ارتباط برقرار کنم. ولی در مجموع از نظر من کتاب، کتاب تلخی بود. در واقع اگر کسی شنا بلد نباشد، و دست برقضا در شرایط مشابهی چون قهرمان داستان به سر برد، احتمال غرق شدنش در ذهنیات و زاویه دیدهای نویسنده زیاد است. حال آن که، به تعداد آدمهای روی زمین در مورد هر موضوعی نگاه هست و هرکسی وقتی لب باز می کند دارد از واقعیتی که خودش خلق کرده صحبت می کند و لزوما حرفهای او نمی تواند مرجع قرار بگیرد یا اینکه تعمیم داده شود.
درست مثل اینکه مزایا و معایب خارج رفتن را صرفا از گفته های مهاجرت کنندگان به آن سرزمین نتیجه گیری کنیم. در بهترین حالت شاید در رسیدن به یک جمع بندی بتوانیم از آنها الهام یا ایده بگیریم. چرا که هر انسانی قادر است واقعیت و درواقع داستان خاص خودش را بسازد و زندگی کند. به این ترتیب در پایان باز تاکید می کنم که مجهز بودن از نظر روانی و استقلال رای داشتن ما را از افتادن در گرداب جهان بینی های دیگران به ویژه اگر سقف دنیایی که توصیف می کنند، کوتاه تعریف شده باشد، بیشتر در امان نگه می دارد.
این توضیح و تاکید را از آن لحاظ لازم دیدم که در حال حاضر بسیار پیش می آید که خود را در اسارت داستانهایی می یابم که یک زمانی در کودکی هایم آن را ضبط کرده و یعد ناخودآگاه در مقاطعی آنها را زیسته ام.
در روزهایی که گذشت، کتابهای زیبایی به دنیای ذهنی من پا گذاشتند، مثل کتاب از طرف او به قلم خانم آلبادسس پدس یا کتاب والکیریها از پائلو کوئیلو - البته این کتاب را برای برای دوم می خواندم- و قصد دارم حتما برای بار سوم هم بخوانمش.
بعضی روزها به خاطر رعایت حال چشمهایم و ابری که در حال عبور از آسمان دلم بود، فقط خودم را و زندگی را و همه چیز را فقط تماشا می کردم، کاری که قبلا بلد نبودم ... تماشا کردن در یک سری روزها مثل منتظر ماندن در صف نانوایی بدون شکایت است. بدون عصبی شدن. بدون اینکه روالی را که در پیش گرفته ای به خاطر خشم یا هر هیجان دیگری به هم بریزی. آنقدر بزرگ شده ای که به اتفاقات، فضا بدهی. صبورانه روز را طی کنی و با متانت قسمتهایی از آن را که متوجه نمی شوی، بدون جنگیدن بپذیری.
بله. یک فیلم هم دیدم که خیلی جالب بود، به نام سرگیجه. انشالله در موردش خواهم نوشت. همین طور فیلم خیاط. و الیته ذهن من که در مورد سلنا گومزه. که دیدن هرسه رو پیشنهاد می کنم.
حالا برسیم به کتاب ایام بی شوهری از خانوم نسترن رها که همان طوری که قبلا هم اینجا گفته بودم از جمله کتابهایی بود که آن را مخصوصا به خاطر سبک و راحت خوانی اش انتخاب کرده بودم، در روزهایی که کمی برنامه هایم سنگین بود یا ذهنم ... و دنبال کاری بودم که تمرکز حداقلی بخواهد و همان طور که دارم ته گرفتگی شیر در ظرف را سیم می کشم به آن گوش دهم. یا دستگیرهای آشپزخانه را نونوار می کنم همچنان هدفون به گوشم باشد ....بدون آنکه سررشته کتاب از دستم خارج شود.
کتاب از این لحاظ که از موضوعات معاصر ما در آن نام برده شده بود، برایم جالب بود. از جمله اینکه راوی داستان، در واقع یک وبلاگ نویس است. یا مکان های آشنا یا ترانه هایی که از آنها صحبت می کند عموما چیزهایی است که فاصله کمی با ما دارند و احتمالا ما خودمان هم با آنها خاطره داشته باشیم. در پست بعدی با جزئیات بیشتری در مورد کتاب خواهم نوشت.
فرض کنید در حال کار روی پروژه ای هستید به یک باره به خاطره اشتباهی سهوی یک خرابکاری پیش می آید، در این صورت احتمالا اگر از درون آدم محکمی باشید، با تمام ناراحتی یا خشم از اتفاق پیش آمده، دقایقی بعد هیجاناتتان را مهار می کنید و می نشینید به فکر کردن. اینکه بهتر است چکار کنید و چه تصمیمی بگیرید. به این ترتیب شما اینبار به اضافه یک تجربه جدید و ارزشمند، دست به کار می شوید و هرچند شاید کمی با تاخیر، اما در نهایت پروژه کاری تان را به اتمام می رسانید.
اما اگر از درون محکم نباشید و هر قسمتتان ساز خودش را بزند. در چنین مواقعی گویی که یک فرصت طلایی دست والد مستبد درونی یا سرزنشگر درونی تان افتاده باشد، حسابی دعوایتان می کند و بعد همین که به اندازه کافی متقاعد شدید بی عرضه و به درد نخور و دست و پاچلفتی هستید شما را به حال خود وا می گذارد با کودک درمانده و زنجیده درونتان. بله شما هنوز به اندازه کافی به خودتان اعتماد ندارید که بالغ منطقی درون تان قد علم کند و والد ناحمایت گر درون و کودک آواره درونتان را مدیریت کند. بنابراین شما در بهترین حالت بین این دو قطب در نوسان هستید تا در نهایت فرسوده شده و به قهقرا بروید یا خداوند به حال شما رحم کند.
وضعیتی که وصف آن رفت را من شخصا زیاد تجربه کرده ام. یک چرخه معیوب آشنا، آدم نیاز به خودش دارد، از آن سو خودش له شده و چیزی از آن باقی نمانده است. اعتماد چندانی به خودش ندارد چون اعتماد به خودش ندارد، نتیجتا بیشتر هم اشتباه می کند، چون بیشتر اشتباه می کند پس آن ناچیز اعتمادی هم که به خودش دارد از دست می دهد.
من زمانی که کتاب ربکا را می خواندم از این بابت در بخش های زیادی از کتاب با خانم دووینتر جدید و نامطمئن، خیلی همذات پنداری کردم. او در موقعیت جدیدش مدام ندانم به کاری می کرد و بعد فقط از اتفاقات پیش آمده ناراحت می شد و رنج می کشید. همین! او به سردابه ای از افکار منفی و یاس تبدیل می شد و بعد سیر اتفاقات جاری روز سرش را گرم کار دیگری می کرد بی آنکه او کار خاصی برای آن وضعیتش بکند.
خوب به خاطر دارم که وقتی از ماکسیم بابت یکی از این اشتباهات عذرخواهی می کرد و یا شاکی بود از اینکه خیلی چیز بلد نیست و چاره را در کنارگرفتن از برخی کارها می دید، ماکسیم به او گفت : «عزیزم لطفا این طور ضعیف النفس نباش، خوب تلاش کن یاد می گیری.»
اگرچه قبول دارم موضوعات روانی آدمها پیچیده تر از این حرفهاست و به این راحتی با دانش اندک خودم نمی توانم در مورد رفتار آدمها از جمله زن جوان کتاب ربکا، نظر قاطع بدهم اما چون شخصا به موضوع عزت نفس علاقه دارم، دوست دارم چگونگی رفتار زن جوان را هم تحت تاثیر این قضیه تفسیر کنم و بگویم: ضعیف و قوی ظاهر شذت کسی در موقعیتی ارتباط تنگاتنگی با عزت نفس او دارد، اینکه آن شخص چقدر به خودش ایمان دارد... زن جون مدتها به عنوان ندیمه کار کرده و حالا خانم بودن را بلد نیست و بایسته های آن را باید وقت اختصاص دهد و یاد بگیرد.
در پایان باید بگویم از دو فیلمی که در مورد این کتاب ساخته شده بود و آنها را دیدم به نظرم ساخته آلفرد هیچکاک (1940) بسیار زیبا و وفادارانه به کتاب بود و اقتباس دیگر از این کتاب (2020) را با تمام رنگ و لعابش دوست نداشتم و واقعا به نظرم بسیار سخیف آمد.
بعضی آدمها کورترین نکته را برای دیدن خودشان انتخاب می کنند. به خاطر همین چیزی که جلوی چشمشان قرار می گیرد، به احتمال قوی مطلوبشان نیست.
مخصوصا اگر آنها نگاه کردن هم بلد نباشند. می دانم موضوع کمی پیچیده شد. اما اگر کتاب ربکا را با علاقه خوانده باشید متوجه این نکته می شوید که دختر جوان، چگونه در این دام خودکم بینی افتاده است.
قرار گرفتن در آن موقعیت باشکوه که با وضعیت قبلی او خیلی تفاوت دارد، پیش از اینکه در او شوق به تغییر و یادگرفتن چالش های جدید فضایی که در آن قرار گرفته را زنده کند، در او ترس و ناامنی ایجاد می کند. دیگران هم مخصوصا برخی خدمتکاران موذی به این تردیدها و ترس ها دامن می زنند. مثلا آنجا که از جنس ارزان لباس های خود شرمنده است یا در جواب به سوال خدمتکار، از اینکه دستور خاصی برای سس استیک در نظر ندارد دچار حس بد می شود.
خلاصه در مردمک چشمان دیگران خودش را و زیبایی یا شایستگی اش را، جستجو می کند فارغ از اینکه به سو گیری های آنها توجه داشته باشد. یا اینکه نظرات آنها را صرفا سلیقه شخصی آنها قلمداد کند. در یک کلمه خودش را و ارزشمندی خودش را به چیزهایی گره زده که در نهایت او را به این نتیجه می رسانند که کم است، کافی نیست، زیبا نیست و ...
در صورتی که اگر قادر باشد با چشمی که ماکسیم او را دیده و انتخاب کرده خودش را ببیند متوجه می شود که غالب چیزهایی که برای او مساله است، از نظر ماکسیم مایه دوست داشتنی بودن اوست. اما او لااقل در آن لحظه به چنین کاری قادر نیست. چون ما معمولا به تایید شدن ذهنیت هایمان از سوی دیگران بیشتر علاقمند هستیم تا دیدن واقعیت.
در ادامه وقتی توسط ماکسیم شخصیت اصلی ربکا برای دختر جوان و خواننده ها عمیق تر توصیف می شود، در کنار توانایی هایی که ربکا دارد از اسب سواری یا سلیقه اش در لباس و ... این نتیجه گیری به دست می آید که این همه در عین تحسین برانگیز بودن بیشتر مثل نقاب و پوششی برای پنهان ساختن واقعیت شخصیت او و زندگی زناشویی اش استفاده شده است؛ نکاتی که به چشم دختر جوان قبل تر نیامده بود.
خوشایندترین و تاثیرگذارترین نکته برداشتی من از کتاب ربکا، جایی است که راوی اشاره می کند که چگونه در گذشته ای دور وقتی عکس کاخ ماندرلی را روی کارت پستالی دیده، آرزو کرده آنجا باشد. این موضوع برای من موید این واقعیت است که علی رغم اینکه ما اغلب گرایش داریم سیر قضایا و رخدادهای زندگی مان را به شانس و اتفاق ربط بدهیم، غالب این اتفاقات، نتیجه تفکری است که روزی بذر آنها را خودمان در ناخودآگاهمان کاشته ایم.
در هر لحظه از زندگی، علاوه بر انتخابهای آگاهانه، ما غالبا با چیزهایی که تحت تاثیر قرار می گیریم انتخابهای ناهوشیار دیگری هم انجام می دهم. همین اتفاق در سنین کودکی در ضبطهای ما از محیط اطرافمان نیز خیلی ریشه ای تر اتفاق افتاده است. بنابراین بر اساس این فرضیه، آنچه در آینده خود ملاقات می کنیم، چیزی است دست پخت و سرشته خودمان. مهمترین قسمت این موضوع پذیرفتن این واقعیت و سخترین بخش آن تایید آزادی انتخاب و قدرت خلقی است که خدای بزرگ به ما عطا کرده است. بدیهی وقتی چنین نتیجه گیری داشته باشیم بیشتر از گله و شکایت یا بودن در نقش قربانی، شروع به خلق های جدید می کنیم. خلق چیزهایی که اینبار جزو ترجیحات خودمان است و اولین بخش آن بازتعریف رابطه ای است که با خدا و روحمان داریم. رابطه ای که با داشتن آن احساس عشق، امید و آزادی می کنیم.
با اینکه در خواندن کتاب، به هیچ عنوان نگاه جنسیتی ندارم ولی وقتی نویسنده کتاب زن باشد، بیش از هرزمان دیگری حین خواندن آن اثر، حس قیاس به من دست می دهد. به مشابهت های برداشتهای خودم از موضوعات به عنوان یک زن با نویسنده کتاب فکر می کنم و در مواردی که طرح آنها از سوی او برایم تازگی دارد، غرق تحسین و غبطه می شوم، به بُرد فکری نویسنده ... و با خودم فکر می کنم چقدر خوب می شود که من نیز همین قدر نگاهم چندسو نگر باشد و به قضایا با عمق و ابعاد بیشتری نگاه کند.
خوب اول این که از گذشته ای دور نمی دانم چرا فکر می کردم دافنه اسم مرد باشد. ولی در واقع اسم زن بود. خانم دافنه دوموریه. از خواندن این کتاب خیلی لذت بردم. بخصوص اینکه قبلا خلاصه شده آن را در زبانشناس به زبان اصلی نیز خوانده بودم بدون اینکه متوجه باشم اسم کتاب ربکاست.
داستان از قول دختر جوانی روایت می شود تنها و بی تجربه که به عنوان مصاحب برای بانوی میانسالی کار می کند آنها به جاهای مختلف سفر می کنند، سفرهایی که صاحب کار او، آنها را بیشتر برای معاشر شدن و آشنایی با اشخاص پولدار و دارای موقعیت اجتماعی خاص ترتیب می دهد. تا اینکه در آخرین توقت آنها در یک هتل، دختر جوان در غیاب خانم اش که کسالت پیدا کرده و مجبور به استراحت در هتل است با مرد جوانی به نام ماکسیم، یکی دیگر از ساکنین هتل فرصت هم صحبتی می یابد.
ماکسیم دووینتر صاحب عمارت باشکوه و مشهور ماندرلی است و زمان چندانی از مرگ همسر اولش ربکا -که گفته می شود طی سانحه ای مرده است- نمی گذرد. سادگی و خوشقلبی دختر جوان، ماکسیم را تحت تاثیر قرار می دهد به این ترتیب از او تقاضای همراهی و ازدواج می کند.
در ادامه شاهد حضور دختر جوان در آن عمارت رازآلود و شرح رخدادهای بعدی آن هستیم. نویسنده از قول خود دختر جوان نگرانی های او از بودن در آن فضای اشرافی و شکل تعاملش با میهمانان و نامانوسی اش با آداب حاکم بر آن فضا را به تصویر می کشد. از جمله چالشی که او در برخورد با خدمتکاران، مخصوصا خانم دنورس دارد - که به خاطر وفاداری زیادش به بانوی قبلی خانه- روی چندان خوشی به او نشان نمی دهد.
قسمت غم انگیز قضیه مقایسه ای است که دختر جوان به خاطر احساس حقارتش و عزت نفس پایینش- بین خود و ربکا دارد،همه به جز ماکسیم که چندان مایل به گفتگو در مورد ربکا نیست از کاردانی و زیبایی و شایستگی های ربکا حرف می زنند و همین باعث می شود دخترجوان به جای لذت بردن از آن فضا و بودن در کنار عشقش، رنج بکشد.
اما چیزی نمی گذرد که دختر جوان به حقایق پنهانی در مورد ربکا و شکل ارتباطش با ماکسیم پی می برد که سیر قضایا را چه در ذهن او و چه در عالم واقع تغییر می دهد، اتفاقاتی که به بلوغ فکری زیبایی در او می انجامد.
در پست های بعدی قصد دارم به نکاتی از این کتاب که در جهت تایید باورهای مثبتم عمل کرده اند اشاره کنم.
با تمام ارادتم به نوشتن، این کار هنوز به روتین ثابت روزهایم تبدیل نشده است. مثل صبحانه و نهار و شام که کارهای مربوط به آنها را مطمئنم گاهی انقدر می توانند بسط پیدا کنند که کل زمانم حتی وقت خوابم را هم ببلعند. ...
البته در غالب روزها، حتما سراغ خودکار و دفتر می روم اما گاهی هم پیش می آید که حجم کارها این اجازه را به من نمی دهند. اما جای خوشحالی است که من همان موقع در ذهنم در حال نوشتن هستم. مثلا یک هفته پیش بود که این متن را برای این صفحه تدارک دیده بودم در ذهنم و تازه امروز مجال تایپ آن سراغم آمد:
... بالاخره موفق شدم شعر بهانه اردلان سرفراز را حفظ کنم.من معتقدم شعر خاصیتی دارد که مثل یک چاشنی خوشمزه قادر است به کلام ما و در واقع شخصیت ما طعم مطبوعی ببخشد. مثل قطرات زندگی بخش باران، یک شعر خوب، بارانی از کلمات جدید و زیبا، ترکیبات ناب و تشبیهاتی کاملا بکر بر سر خلوت ما می ریزد که خاک وجود ما را زنده می کند و بعد آن واژه های سبز، در پیوند با نگاه معمول ما به دنیا، گستره ای وسیع تر به ما هدیه می کند. به این ترتیب، دریغ نکردن این عنصر زیبا از خودمان، کمترین لطفی است که می بایست در حق خودمان به جا بیاوریم. من اطمینان می دهم که خواندن روزی یک شعر خوب که فقط یک مصرع یا یک بیت و حتی یک کلمه آن به قلاب ذهن ما گیر کند، ما را کفایت کند به ویژه در وقت تنگدستی های فکری...
ای چراغ هر بهانه
از تو روشن از تو روشن
ای که حرفهای قشنگت ، منو آشتی داده با من
منو گنجشکهای خونه
دیدنت عادتمونه
به هوای دیدن تو پرمیگیریم از تو لونه
تا بیای که مثل هر روز برامون دونه بپاشی
منو گنجشکها میمیریم
تو اگه خونه نباشی
همیشه اسم تو بوده ، اول و آخر حرفهام
بسکه اسم تورو خوندم
بوی تو داره نفسهام
عطر حرفهای قشنگت ، عطر یک صحرا شقایق
تو همون شرمی که از اون سرخه گونه های عاشق
شعر من رنگ چشاته
رنگ پاک بی ریایی
بهترین رنگی که دیدم
رنگ زرد کهربایی
من و گنجشکهای خونه
حالا می توام وقت و بی وقت من هم این ترانه را بلند بخوانم بدون قطعی ... در خانه، در صحرا با صدای زیبای گوگوش.
در هنگام خواندن کتابها مخصوصا رمان، این حس به من دست می دهد که به سفر رفته ام. وقتی آخرین سطور آن را می خوانم و کتاب را می بندم، مثل کسی هستم که از سفری برگشته و خیلی چیزها یادگرفته و حرفهای زیادی در سینه دارد که دنبال مصاحبی می گردد تا این حرفها را با او در میان بگذارد.
مخصوصا اینکه هرچه دفعات این سفرها بیشتر می شود، بهره ام از آنها به همان میزان فزونی می گیرد. مثل یک سفرکننده حرفه ای، در سفرهای جدیدم یاد میگیرم چه چیزهایی همراهم باشد تا بازم چندان سنگین نشود، چه چیزهایی را حتما با خودم بردارم. یا اینکه کجا را برای ماندن در شب یا تجدید انرژی انتخاب کنم. تنهایی سفر بروم یا با دوست یا دوستانی. سفرم یک هفته ای باشد یا چند روز یا اصلا یک ماه؟ چقدر پول همراهم باشد؟ مثلا در رمان های سخت، هرچه دستم خالی باشد آهنگ سفرم خواه نا خواه کُند می شود. و دستان خالی در این سفر، کم داشتن تمرکز، اطلاعات قبلی در مورد مکانها و موضوعات مورد بحث در آن کتاب است.
الان که این نوشته را تایپ می کنم تقریبا نیم ساعت از بازگشت من می گذرد. کتابی که انتخاب کرده بودم یک کتاب خارجی بود، تصورم این بود که احتمال دارد،پس از خواندن چند صفحه آن، تصمیم بگیرم که خواندش را به وقتی مناسب تر موکول کنم؛ اما گیرایی موضوع آن و خوانش عالی اش و ترجمه بسیار روانش همه و همه دست به هم دادند تا من در کمتر از سه روز این کتاب را و در واقع سفرم را تمام کنم و در اواسط سفر، واقعیتی که متوجه شدنش، احساسات خوبم را دو چندان کرد، این بود که فهمیدم چقدر بزرگ شده ام و خودم نمی دانستم. چون چمدان سفرم از هرزمان دیگری پر تر بود.
کتاب، اسمش «ربه کا» بود. محتوای آن ترکیب جادویی و طلایی بود از عاشقانه گی ها، ترسها و تردیدها، دروغها، خیانتها و جنایتها، دوستی ها ... رگه های زندگی بخش روانشناسی را در پیکره آن می توانستم ببینم و از دیدنشان حض کنم. همچون رگه های بیرون زده دستانم که موید زندگی و جریان سبز آن هستند.
پی نوشت: در پست بعدی در مورد این کتاب بیشتر خواهم گفت. از دلفریبی جاده چالوسش و مه اغوگر کمرکش کوههای سبزش ...
اغلب چیزهایی که دارم، یک شناسنامه شخصی پیش من دارند یک پیشینه، که دوست دارم قصه آنها را در سینه ام همیشه زنده نگه دارم. مخصوصا بعضی از آنها که با همان قصه شان، قصه های بزرگتری حتی برایم رقم زده اند.
آخرین مورد، انگشتر نقره زیبایی بود که خواهرم به من هدیه کرد. انگشتر را دوست داشتم و چون انگشتانم را به آزادی بیشتری عادت داده ام، مدام چون کودکی، اغلب حین صحبت یا گوش کردن به مخاطبی، انگشتر را از انگشتم در می آوردم و دوباره به دست می کردم. تا اینکه یکی از شب ها همین که خواستم به بستر بروم تازه متوجه خالی بودن انگشتم شدم و سراسیمه اطراف را گشتم. بیشتر قرائن حاکی از آن بود که انگشتر -چون اندکی برای انگشتم بزرگ بود - جایی از دستم در آمده و من غرق کارهایم بی آنکه متوجه باشم به احتمال زیاد آن را به همراه پوست پیازهایی که برای شام خردشان کرده بودم لابه لای آشغالها بیرون گذاشته ام.
در حالی که خودم را تسکین می دادم، گوشه کنار خانه را گشتم حتی سراغ کیسه جاروبرقی که در ساعات پایانی روز از آن استفاده کرده بودم هم رفتم. انگشتر غیب شده بود. سعی کردم کمی متمرکز به گذشته برگردم. آخرین خاطره من از دیدن آن در انگشتم به ساعت هشت برمیگشت که جلوی میز غذاخوری ایستاده بودم و روبروی گوشت چرخ کرده و پیازهای رنده شده بود. آنزمان از ذهنم گذشته بود، برای اینکه انگشتر بوی دنبه نگیرد آن را بهتر است از انگشتم در بیاورم و داستان از این جا به بعد در ذهنم مبهم بود. اصلا نمی توانستم به خاطر بیاورم که بعد از این فکر چه کار کرده بودم ...
ناراحتی و احساس تقصیر می رفت که زورق کوچک وجودلب مرا زیر خود بکشد اما خوشبختانه اجازه ندادم و سعی کردم با حفظ احساس تسلطم قضیه را طور دیگری بینم و تفسیر کنم ...
اول این طور استدلال کردم که معلوم نیست واقعا انگشتر را کلا از دست داده باشم ای بسا در گوشه ای از خانه نفس می کشد. اما چه اینکه فرض را بر این بگذارم که روزی آن را خواهم یافت چه اینکه کلا از دستش داده ام، یک نکته و درس مهم را باید از این اتفاق بیاموزم و آن را به برکت و موهبتی بزرگ در زندگیم تبدیل کنم و آن اینکه این اتفاق افتاده تا من هنر بودن در لحظه را در خودم تقویت کنم.
در یکی از آموزههایی که یادگرفته بودم، مدیتیشن اینگونه تعریف می شد، هوشیاری و آگاهی از خود و گفتگوهای ذهنی. خوب من متوجه شدم آن موقع آنقدر درگیر ذهنم بودم که اصلا حواسم به لحظه حالی که در آن قرار داشتم نبود. این انگشتر می تواند وسیله ای باشد تا حتی از طریق دریغی که برای از دست دادنش سراغم آمده یا امیدی که برای بازیافتن آن احساسش می کنم یاد بگیرم که در زمان حال بودن را تمرین کنم.
از آن روز به بعد غالبا این اتفاق می افتد که وقتی غرق فعالیتی هستم یک باره مثل شناگری که از آب بیرون می آید و در ساحل در نقش ناظر فرو می رود از خودم بیرون بیایم و این خیلی لذت بخش است.
خبر خوب اینکه انگشتر را یافتم انگشتر در کشوی یخچال افتاده بود زیر کیسه پیازها، یعنی زمانی که کیسه پیازها را برای یافتن پیاز ریز می کاویدم انگشتر از دستم سرخورده و آنجا افتاده بود. خوشحالی ام را هرگز نمی توانم کاملا توصیف کنم. یک دفعه انرژی مضاعفی، انرژی ناشی از ایمان سراغم آمد، مثل بازشدن ناگهانی گلی بود حس درون وجودم، سیلی از هیجان گویی مرا به درون خود کشید و چه لذت بخش بود پاداشی که از ایمانم گرفته بودم.
و ایمانم همانا، زنده نگه داشتن یادانگشتر و پیامی بود که با گم شدن موقتی اش آموخته بودم. آخ که چقدر این انگشتر برایم عزیزتر شد.
رمان دوم خانم مهریزی مقدم را هم گوش کردم. عنوان کتاب پارسا بود. کتاب شرح حال دختر جوانی به نام رویا است که با وجود وضع مالی بسیار خوب، به عنوان مصاحب و پرستار در خانه خانوم مسنی به نام سعادت ساکن می شود تا به این ترتیب رشته کارها و در واقع افکارش را به دست گیرد. پدر متوفی رویا، مرد کارخانه داری است که شریکش بخش اعظم اموالشان را به تنهایی بالا کشیده است. رویا درگیر وکیل و کارهای حقوقی این ماجراست اما دوست دارد همه این کارها بدون افشا شدن هویت اصلی اش پیش برود. حضور رویا امینی در منزل خانم سعادت همزمان می شود با بازگشت تنها پسر او از آلمان که با اتمام تحصیلاتش تصمیم به به آمدن به وطن و ماندگار شدن در آن گرفته است.
ادامه کتاب تا حد زیادی قابل پیشبینی است که بیشتر پیرامون، رابطه پارسا و رویا اتفاق بیفتد.
تنها بخش جالب آن برای من مثل کتاب قبلی این نویسنده، به تصویر کشیدن ظریف و ماهرانه آرامش و آسایش ناشی از وجود پول در زندگی شخصیتهای رمان است. برای ذهنی با مختصات ذهنی من که باورهای محدودکننده عمیقی در مورد پول دارد، دیدن این مستندات، غنیمت بزرگی است. مدت طولانی است که با این باور قوی و اشتباه در پس ذهنم چالش دارم: اینکه در کودکی و در زمان شکل گیری باورها و اعتقاداتم به این جمع بندی غلط رسیده ام که پولدارها، آدمهای سطحی هستند. یا اینکه پول و احساسات خوب و انسانی باهم یکجا نمی توانند جمع شوند.
دیدن پیری توام با رفاه و احترام خانم سعادت که پرستار جوانی - رویا- را استخدام کرده تا در طول روز او را همراهی کند. وجود رویا علاوه بر اینکه بایستی برای خانوم کتاب بخواند و داروهای او را به موقع به او بخوراند، به گفته خانوم سعادت، به خاطر زنده نگه داشتن حس سرزندگی و جوانی در خود اوست.
اتفاق دیگری که در سطح زیرین کتاب برای من یا احتمالا دیگر خوانندگان رخ دهد، خواندن توصیفاتی از رفتارهای دختر زیبا و جوانی است که ریشه در اصالت او دارد. همین اتفاق در مورد پارسا هم افتاده است و ما شرح رفتار آدمهایی را می خوانیم ثروتمند و در عین حال بسیار با ظرفیت و فهیم. رویا و پارسا در موقعیت های مختلف رفتارهایی سنجیده از خود به نمایش می گذارند که خواه ناخواه لبخند رضایت به لب خواننده می نشاند.
اگرچه پایان داستان خیلی آبکی است اما با در نظرگرفتن جمیع جنبه های آن برای عبور از یک سری مواقع بد نیست و به یک بار خواندن می ارزد.
همان طور که در پست قبلی قول داده بودم قصد دارم در مورد رمان مدارا بنویسم.
وقتی کلمه مدارا به ذهن من می آید اولین واکنشم، پایان خوش برای آن است. در ذهنم شنیده ها و دیده هایی هم که عکس این قضیه را تایید کنند، کم نیستند ولی تعداد اتفاقات و روایت هایی که در آنها شخص با مدارا کردن، سرانجام خوبی را تجربه کرده است، به آنها می چربد.
بهار، دختری که ازدواج ناموفقی را در سن کم تجربه کرده است، به همراه مادرش در خانه ای قدیمی زندگی می کنند پدر بهار سالها پیش طی تصادف از دنیا رفته و بار اقتصادی خانه را مادر به تنهایی طی سالها به دوش کشیده است. تا اینکه بهار تصمیم می گیرد جویای کار باشد به ویژه به خاطر پیدا شدن سرو کله خاستگارانی که او آنها را در شان خود نمی داند.
تا اینکه یکی از مشتری های قدیمی مادرش که برای سفارش کار به او مراجعه کرده -(چون مادر بهار در خانه ماشین بافندگی دارد - بهار را برای پسرش خاستگاری می کند. این وصلت سر می گیرد اما چالشهایی پیش می آید که در ادامه داستان، نویسنده این گره ها را برایمان باز می کند و در نهایت خواننده می تواند خودش قضاوت کند آیا مدارایی که بهار برای حفظ زندگی اش انجام می دهد، پایان خوشی را برای او رقم می زند یا نه.
برای من نقطه قوت داستان، مقایسه غیرمستقیمی است که بین خانواده طبقه متوسط یعنی بهار و یک خانواده پولدار (یعنی خواستگارش خانوم کوثری) اتفاق می افتد. پول همچون ترمزی، نقش بسیار مثبت و بازدارنده ای در اداره بحرانهای پیش آمده دارد. علاوه بر این، در بخش های مختلف کتاب، آشپزخانه بیش از اینکه تنها به عنوان مکانی برای پخت و پز تعریف شود، فضایی است که در آن گفتگوها و احساسات افراد خانواده رد و بدل می شود. ضمن اینکه اهمیت وجود کسی یا کسانی به عنوان نیروی کمکی یا خدمتکار که به تسهیل کارها کمک می کنند -برای من که اغلب اصرار دارم تمام کارها را خودم انجام دهم- در کتاب خیلی پررنگ بود.
موضوع بعدی، نشان دادن بُرد مشخصی است که پول می تواند در زندگی ایفا کند و بیشتر از آن قادر نیست جاهای خالی دیگر را پوشش دهد، فضاهایی که پر شدن آنها مستلزم مهارت و آگاهی است.
و آخرین اشاره ام، به شخصیت های منفی داستان است که حضورشان ناخواسته اتفاقا به پررنگ شدن نقاط مثبت شخصیت بهار کمک می کنند و به مصداق «عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد» او هرچه بیشتر پیش شوهرش عزیز می شود.
باید از رمان ها و در واقع نویسندگان آن متشکر باشیم که با به تصویر کشیدن و ملموس کردن شخصیت ها به غنای تجربیات ما می افزایند. مثل ویترین مغازه ها که تنوعشان در انتخابها کمکمان می کند، دیدن رفتارهای مختلف و مشاهده نتایج شان در بستر یک رمان این فرصت را به ما هدیه می کند که انتخاب کنیم در واقعیت زندگی مان شبیه کدامیک از شخصیت ها ظاهر شویم؟
پی نوشت: عنوان پست، جمله ای از همین کتاب است.
پی نوشت دوم: یک تعبیر زیبا هم از این کتاب هدیه گرفتم و آن را برای خودم تکرار می کنم و از تکرارش حس خوب می گیرم و آن این بود که بهار از قول مادرش می گفت: به وقت مشکلات یا وقتی خدا رو دوست داری کنارت احساس کنی دستت رو بزار روی شونه راستت، این دلگرمت می کنه.
من امتحان کردم، به شما هم پیشنهاد می کنم.
در بعضی موقعیتها، همین قدر که یاد گرفتهام فقط مشاهدهگر باشم، مخصوصا وقتی کاری از دستم بر نمیآید کناری بایستم، دستاورد بزرگی برای من است. منی که عادت به کنترل کردن همه چیز و همه کس در هویتم تنیده شده است.
آری گاهی روزها برایم تبدیل میشوند به واگنهای قطاری در حال عبور و کارمن میشود، تماشای رفتن آنها، درست مثل کودکیهایم. قبلا در چنین مواقعی احساس درماندگی فقط داشتم. شاید چون عمیقا افسرده بودم. حالا بیشتر به خودم مسلط ترم و دوست دارم وانمود کنم تبدیل به یک خردمند شدهام.
از کارهایی که در این شرایط انجام میدهم، انجام حداقلی کارهاست یا بهتر است بگویم انجام کارهایی که انرژی حداقلی میطلبند مثلا اگر قرار است رمان بخوانم که یکی از مامنهای لذت بخش من است، رمانهای بسیار ساده انتخاب میکنم. مثل انتخاب درست کردن غذاهای ساده، چون استانبولی، یا کباب تابهای یا ماکارونی به جای غذاهای سخت.
یکی از این رمانهای صوتی رمان مدارا بود که دو روزه گوش کردم و تمامش کردم، فکر میکنم نزدیک ششصد صفحه بود. چند نکته جالب داشت که در پست بعدی در موردش خواهم نوشت. هرچند که مثل آش یا سوپ یا دوغ نمیشد به عنوان غذای روحی اصلی به آن نگاه کرد.
☕️☕️
شجاعت، ترسی است که دعا میکند ...
#معرفی_کتاب
#کوه_پنجم
#پائلو_کوئیلو
#آرش_حجازی
🆔@ongoingevents
در پاسخ به دوستی که برداشت مرا از این جمله پرسیده بود:
✍️این جمله طبق برداشت من و باتوجه به خط سیر داستان در ستایش ایمان گفته شده است: در یک موقعیت مشابه بین دو نفری که ترس احاطهشان کرده، آنچه فرق ایجاد میکند، موضوع ایمان آنها و در واقع اعتمادشان به خدا یا آرمانشان است، یکی منفعلانه تسلیم ترس میشود و اجازه میدهد ترس و تردید تسخیرش کند و دیگری با اعتماد و ابزار دعا چند قدمی بالاتر از همان ترسش میایستد و مقهور آن نمیشود.
در واقع سرنوشت یک ترس را _ که اغلب به طور طبیعی وجود دارد _ ایمان ما تعیین میکند و "دعا"، حفظ لحظه به لحظه ارتباط قلبی ما با همان ایمان و تغذیه آن است. به قول حافظ:
گرت هواست که معشوق نگسلد پیمان
نگاه دار سر رشته تا نگه دارد...
هیچیک از پیامبران بزرگ که در کتابهای آسمانی اسم شان آورده شده است، حین انجام رسالت شان _که اغلب کاری دشوار بود_ از سرانجام آن اطلاع قبلی نداشتند،
مثل حضرت ابراهیم (ع) وقتی قرار میشود اسماعیلاش را قربانی کند یا حضرت موسی ع، زمانی که خداوند به او دستور میدهد با قومش به سمت نیل هدایت کند بدون اینکه به او بگوید: قرار است نیل شکافته شود...
در #کتاب_کیمیاگر از همین نویسنده هم، وقتی قهرمان داستان در ابتدای سفرش، تمام داراییاش را دزدی به تاراج میبرد، نویسنده وضعیت او را اینگونه توصیف میکند:
در غروب آن روز، او میتوانست خود را شخصی فریب خورده ببیندیا قهرمانی در جستجوی گنج؛
و او انتخاب کرد خود را قهرمانی ببیند که در مسیر یافتن گنجاش است.
دو نگاه متفاوت به یک موقعیت واحد.
✍️ف.الف
یکشنبه ۱اسفند ماه 1400
🆔@ongoingevents
🪁🪁
✍️سرم، موهایم، پیشانیام، گوشهایم و کل صورتم را سپرده بودم به دست بادی که از روبرو میآمد و معطر بود، موهایش عطر درختها و گلها و سبزههای بهاری را با خود داشت. معجون بهشتی غریبی که هرگز آن را جز با بهار، از شیشه هیچ ادکلنی نمیتوان شنید. بله کلمه «بهشتی» یا «ماورایی» شاید تنها عنوان برازنده برای توصیف آن باشد...
همراه با این بو، کمی حس اندوه هم سراغم آمد. چون این عطر در حافظهام به خاطرهها و حسهای زیبای بهاران سپری شده زیادی وصل شد که شتاب نگرانیها و مشغلههای مختلف طی سالها باعث شده بود لطف آن را از خودم دریغ کنم. آن لحظه پیش وجدانم مثل مردی بودم که شرمنده بچه هایش باشد.
پیچیدیم به جادهای که دو تابلو سپید روی دوشش بود: روی تابلوی بالایی نوشته بود: به سمت «گورستان سمتری» و درست زیر آن تابلوی دیگری هم جهت با آن به چشم می خورد: «شهربازی دریم لند». مثل همیشه توی کوچههای روشن کلمهها توقف کرده بودم در حالی که توی مشامم آن عطر عجیب بود. به تمام کلمات متناقضی فکر کردم که بلد بودم، مثل اسم آن کوچه سمت ایستگاه مترو، که هر وقت ازکنارش رد میشدم تا برسم خانه اسمش ذهنم را مشغول میکرد:«بنبست اوج» و همیشه این داستان تکرار میشد.
بعد توجهم از روی تمام این کلمات لغزید به عدد قطعهها، بلوکها و بعد قیافههای بالای آرامگاهها. مادر میگفت: خواندن نوشتههای روی قبرها، مکروه است، اما من وقتی دانشجو هم بودم اتفاقا با صدای بلند هم که به گوشم برسد اسامی را میخواندم مخصوصا به قول سنگتراش تاریخ طلوع و غروب متوفی. مخصوصا کراوات زدهها و کسانی که عنوان دکتر یا مهندس کنار اسمشان داشتند. انگار این خواندن تاکیدی بود بر ذهن بسیار سختگیرم و آرام کردن آن که بداند نباید این طور خشک و سختگیر باشد؛ نصیحتی بود پدرانه که میگفت، برنامه داشته باشد، نقشه بکشد، تلاش هم بکند اما «زندگی کردن» یادش نرود. فراموش نکند که همه دستاوردها، بدون درک روح زندگی پوچ و پوسیده و توخالی است ...
برخی مردهها عزیز بودند، بالای سرشان گل گذاشته بودند، برخی هم فراموش شده ... سنگهای ترکخورده که آفتاب رنگشان را لیسیده و برده بود و سنگ های قیمتی که آفتاب، تازه برقشان میانداخت ... آنجا هم، میشد دید که چطور میشود با پول، حتی مردهها را هم خوشحال و نوازش کرد ...
مردههایی که از لحظه مرگ در واقع از جسم شان رسته بودند و روحشان آزادانه و فراتر از قلمرو کوچک شانههایشان دنیا را مینوردید و ما را نگاه میکرد که در اندیشه محدودمان به کرمها، مارها و عقربهای سیاهی ... فکر کرده بودیم که جسم آنها را ممکن بود بخورد...
اما این داستان کذایی حالا با در نظر گرفتن پرواز روح برای من خنده دار بود. این روایت و مخصوصا قضیه فشار قبر که شبهای کودکی زیادی از من را به کابوس تبدیل کرده بود. براستی جسمی که روح آن را ترک کرده باشد دیگر چه رنج جسمی دارد که بکشد؟ (مگر اینکه اینجا رنج را تمثیلی از رنجهای روح در نظر بگیریم تا با عقل جور دربیاید.) مثل کت یا پیراهن محبوب و دوست داشتنیمان که در چمدانی بید به آن افتاده باشد. درست است با دیدن آن ناراحت می شویم ولی بید که به تن ما نیفتاده یا انگار کسی سایهاش لگد بخورد، دردش که نمیآید ...و اینگونه است که عظمت روح خودش را نشان میدهد.
راستی چمدان گفتم، یاد ماکت چمدان بزرگی افتادم که در ورودی گورستان بود کنایهای تصویری از اینکه همه در نهایت هرچه دارند را جا میگذارند و دست خالی عازم سفر ابدی میشوند.
برگشتیم خانه و من تحت تاثیر آن فضا و سرمست از آن بوی بهشتی، سپاسمندانه زندگی را روی سرم گذاشته بودم و بهش میگفتم: دورت بگردم شما پا روی زمین نگذار، آنها را روی تخم چشمانم بگذار؛ قربان قدمهایت ...
✍️ف. الف
جمعه 26فروردین ۱۴۰۱
🆔@ongoingevents
✍️یک کوچه، قبل از رسیدن به مرحله دست شستن از آدمها وجود دارد که من اسمش را «محله برمودا» دوست دارم بگذارم. محله برمودا درست مثل «مثلث برمودا»ی معروف، با جاذبهی قوی که دارد هر طعمهای را که به مجاورت آن نزدیک شود آنچنان سریع میبلعد که کوچکترین اثر و نشانی از آن به جای نمیماند. از این رو، رهایی از دست مانع به این بزرگی دستکمی از معجزه ندارد.
اما با همه قدرت هراسانگیز این مکان، نکتهای که نباید از قلم انداخت این است که فردی هم که به این مرحله از بودن رسیده آدم کم قدرتی نیست و همت عالی و ارادهای آهنین داشته است. بنابراین شاید چنین فردی هفتهها و ماهها هم در پیچ و خم کوچههای این محله گیر بیفتد ولی در نهایت از آن خود را بیرون خواهد کشید.
در این لحظه که من در حال نگارش این مطلب هستم، نصف وجودم در این گرداب گیر است و نصف دیگرم را خوشحالم بگویم که موفق شدهام آزاد کنم. طی اتفاق و دریافتی عجیب به نتیجه رسیدم که دیگر احتیاج ندارم از جور دوران و مردمان، شکایت به کسی ببرم یا بهتر است بگویم خستگی عجیبی از اینکه دایم قیم عادل و دلسوزی داشته باشم که هوایم را داشته باشد سراغم آمد.
آن قیم قرار نبود که فقط شکایتهای مرا رفع و رجوع کند، وجود چنین فردی در ذهن من، ولو حتی شبح آن، امکانی ایجاد میکرد که تاییدهایی که از بقیه میخواهم یا چشمداشت به شنیدن شایستگیهایم از زبان آنها دارم و آنها به دلیل کم لطفی یا به هر دلیل دیگری از من دریغ میکنند را از زبان او بشنوم.
فکر کردم، خیلی جاها میتوانستم یک موضوعی را بهتنهایی به راه حل بیندازم ولی منتظر آن شخص حامی ایستادهام تا بیاید و تکههای احساسات خرد شده مرا جمع کند یا الماسهای ارزشمند و قیمتی اشکهایم را برایم پس بیاورد. درست مثل کودکیهایم که وقتی با برادرم دعوایم میشد، هرچقدر لازم بود منتظر میماندم تا پدر از بیرون بیاید و حساب او را برسد حتی اگر این حساب رسیدن در حد یک داد ساختگی بر سر برادرم میبود.
دیدم این وِیژگی را همچنان با لباس مبدلی به سالهای بعدی زندگیام آوردهام، اما این روحیه با همه لطفاش، حالا دیگر در موقعیتهایی حس آسیبپذیری و ناتوانی آزاردهنده و بدی را به من القا میکند و وقتی محاسبه سود و زیان آن را در این مقطع از زندگیام کردم به نظرم آمد که فایده و لطف بزرگ شدن برایم خیلی بیشتر از بودن در آن نقش آشنای قبلی است ...
با ملاحظهترین آدمهایی هم که من پیدایشان کردم، با تمام محبت و حمایتشان، هرگز نتوانستند آن حس تمامیتی که دنبالش بودم را در من ایجاد کنند؛ دنبال یک خودباوری بودم که انگار ایجاد نمیشد، شاید به خاطر وجود یا آرزوی بودن آن حامی یا بزرگتر قوی....همهشان یک وقتهایی در دسترس نبودند، یک وقتهایی آنطور که باید و شاید تعریفم نمیکردند و گاهی هم فکر میکردم از من خسته شدهاند و رفتارشان از سر تکلیف و کاملا ساختگی است.
و حالا روشن بگویم که میخواهم هرچه هستم را بپذیرم؛ تازگیها اینقدر که رنجش از آدمها به من حس بدی میدهد دیدن ضعفهایم آن طور آشفتهام نمیسازد. وابستگی برایم تحملناپذیر شده، حوصله اینکه مثل یک عروسک خیمه شب بازی، مثل یک پاپت سرنخ حالم دست کسی باشد را ندارم... به همان ترتیب البته شاید با شیب ملایمتری تمایلم به اینکه آدمها را هم قضاوت کنم دارد کاملا کمرنگ میشود، جماعتی را میبینم در مسیر راه زندگی، درگیر در چالشهایشان که خواست قلبی پیدا و پنهان هریک اثبات دوست داشتنیبودنشان است .
✍️ف.الف
پینوشت: عنوان پست از اشعار #سهراب_سپهری
🆔@ongoingevents
خوشحالی من به رنگ صورتی بسیار روشن با کلی ستاره سپید ریز است و حاشیههای آن توری است. خوشحالی من درست از جنس زمانهایی است در کودکی، وقتی که دور خودم میچرخیدم و با سرگیجهای که هر لحظه باعث میشد تعادلم را از دست دهم، حس ورود به دنیایی نامرئی را تجربه میکردم . خوشحالی در من باز شدن پرهای سترگ هیجان و برخورد آنها با دیوارهای پر نقاشی یک اتاق کوچک است. توصیف آن قدری عجیب است انگار زغالی دستم باشد و ندانم آن را کجا بیندازم ... با این تفاوت که این ذغال نمیسوزاند مثل یک گوی زیادی روشن است... فقط زبانم را بند میآورد و از همه مهمتر انگشتانم را پر از لرزش میکند طوری که حتی نوشتن از آن برایم سخت میشود.
حالا این دفعه خوشحالی من از کدام سوی سبز روشن، سرو کلهاش پیدا شد؟
خوشحالی من اول ناشی از اعتمادی است که بعد از مدتها -جویدن موضوعی در ذهنم و رنجِ دیدن پرونده گشوده غبارگرفته آن- به خودم کردم و بالاخره با وجود سختگیری ذهن بدعادتم و بیاعتنا به همهمههای آزارندهاش، خودم را در اداره آن موضوع توانا تصور کردم و با وجود ترسم و رژه رفتن خاطرات مربوط به ناکامیهایم به ایمانم اعتماد کردم و دست به عمل زدم؛ من تا این لحظه از روند کارم و اعتماد به خودم راضی بودم. چون این تصمیم مرا، مثل خیاطی ولو تازه کار در موقعیت اقدام و خلق قرار میدهد. شاید که گاهی دوختههایم از لبه بیرون بزند. اما حالا خیلی منطقی به خود قبولاندهام که اشکال ندارد اگر اشتباه کند، نهایتش این است که دوباره میشکافم و از نو میدوزم. من اصل مهارت را و ضرورت یادگرفتن آن را بالاخره بعد از مدتها ندیدن و انکار آن و گیر دادن به عزتنفس لاغر، نجیب و بیادعا و الکنام، پذیرفتهام و دیگر از اشتباه نمیترسم. حالا دیگر آنقدر منطقی شدهام که بپذیرم اشتباه در مورد چیزهایی که تجربه کافی در موردشان نداریم، اتفاقی است کاملا عادی و طبیعی.
و اما دلیل دیگر خوشحالی من، مثل همیشه، باز از شکست خوردن ذهن حسابگرم ناشی میشود. ذهنی که بُرد آن نهایتا اندازه شنیدهها و دیدههای قبلی من است و متوهم است که با وجود تمام محدودیتهایش خیلی داناست، اما در واقع این روح من است که نامحدود است و میتواند به فراسوهایی دور از تصور ذهن پل بزنددرست مثل همان کاری که به وقت خواب در عالم رویا برای ما پیش میآورد:
برای انجام کاری یکبرنامه ریزی صددرصدی داشتم و تلاشم این بود طبق یکسری آموزههای جدیدم نسبت به آن نگاهی کاملا خنثی و بیقضاوت داشته باشم و فقط به انجامش فکر میکردم تا اینکه به قول پائلو کوئیلوی عزیز، (مردی که به مقدس بودن ما اعتقاد دارد) «ناشناختنی» وارد کار شد و به نظرم آمد کمی از سرعتم بکاهم.
من چنین مداخلات ماورالطبیعه را دوست دارم، برایم مثل نامه دوستی عزیز میماند که کاملا غیرمنتظره و در اوج غرقگیهایم در روزمرهگی به دستم میرسد. این مداخلات، بیشتر از اینکه به من احساس بیاختیاری در زندگی را بدهد حس قوت قلب میدهد: اینکه تسلیم شوم و بپذیرم که چیزهایی هست که نمیدانم چون ماهی کوچک از بیکران اقیانوس؛
و شایسته است که به آن قدرت اعتماد کنم و در اعتمادم وفادار و با ثبات باشم تا نور ایمانی هرچند کوچک در آتشکده وجودم ماندگار شود و آن قسمت از مسیر را که به تنهایی قادر به دیدنش نیستم برایم روشن کند، همان پیچهایی که ترس و یا حتی شوق زیاد اجازه دیدنش را به من نمیدهد و ذهن عقلکلام گاهی موفق میشود که متقاعدم کند همه را از حفظ است اما در واقع دیدهام که نیست ... دیدهام که اگر پای او باشد مرا بعد از صدها شرط و شروط گذاشتن، اگر کملطفیاش اجازه دهد، حاضر است تنها اندکی، فقط اندکی ریز خوشحال کند ... اما روحم بسیار بخشندهتر و بلندنظرتر از این حرفهاست ... مثل مادری است پرمهر و دانا،بیدریغ و بیشرط و بیقانون که تمام هم و غمش پیوند دادن من با شادی است و حس خوب بودن.
مثل گرد و خاکی که روی نردهها مینشیند، یا کفشهای جاکفشی ... رویم کمی گرد و خاک یک تجربه تکراری و کهنه نشسته است. باز حرف، حرف، حرف. کافی است مخاطبم از من سوالی بپرسد و تازه آن مخاطبم آشنا باشد، غیرممکن است مثل قطارهای سریعالسیر که در فیلمهای ژاپنی دیدهام به ریل پرگویی نیفتم.
انگار که طرف زنگ زده یا سرصحبت را باز کرده تا من تصحیحاش کنم. روی منبر میروم. چه حرفهای زیبا و قشنگی. چه قدر حرفهای پرمغزی ... بله به این موضوع واقفم و به آن ایمان دارم. من با سخاوتی باورنکردنی آنچه به نظرم مفید میآید میریزم وسط دایره از هرآنچه خوانده و شنیدهام، حتی گاهی کار به بازگوکردن تجربههای شخصیام هم میکشد.
اما حالا به لطف بالارفتن سنم که مثل یک نردبان کمک میکند کمی موضوعات را با اشراف بیشتری ببینم یا لااقل این طور بگویم حالا که قائلم موضوعات ابعاد متعددی میتوانند داشته باشند و از جنبه های مختلف میشود به قضایا نگاه کرد این نوع برخورد دیگر برای من احساس خوب نوعدوستی نمیدهد. بسیار دوست دارم فرزانهگی و چیزهای نادیدنی بسیاری را چاشنی این گفتگوها کنم.
این رفتار من، بیشباهت نیست به کسی که همسایهاش برای گرفتن کبریت پیشش میآید و او دو سه کیلو پیاز و سیب زمینی، چندتایی نان و یک ظرف گوشت ... دستش میدهد. بله اینها هم در جای خود ارزشمند هستند اما موقعیت شناسی یک ظرافتی است که باید آن را یاد بگیرم.
بارها متوجه شدهام که بیشتر آدمها سرصحبت را باز میکنند تا اتفاقا بیشتر خودشان حرف بزنند. گفتگو برای آنها در واقع مجالی است تا بتوانند افکارشان را که در هم ریختگی پیدا کرده قدری نظم و نظام بدهند. بعد تازه تصور کن وسط آن شلوغی ذهنیشان من از فروید صحبت میکنم و از هلاکویی نقل قول میدهم. چند کامیون کلمه و روایت هم از عرفان در اواخر تماس روی بحث خالی میشود .... در واقع روی سر طرف ...
از خودم می پرسم کدام تغییر یا تاثیرپذیری خود تو از دیگران از طریق حرف بوده؟ هنوز هم اگر خاطرهای که تاثیری ماندگار روی گذاشته باشد، به خاطرم میآید مربوط به کسانی است که حرفهایشان بیشتر در زندگیشان نمود داشته تا در کلامشان. یا اغلب این تاثیر از سوی نویسندگانی صورت گرفته که غایب بودند و حالا اثرشان در واقع به زبانشان تبدیل شده بود.
.
.
.
پاک کردن سبزی ها که تمام شد، محاکمه من هم تمام شده بود. نتیجهگیری کردم، نباید در مورد خود این طور کملطفی کنم، آنچه نیازدارم حضور در لحظه است تا به ریل آشنای عادتها نلغزم. به خودم از اینکه چنین واکاوی بیرحمانهای را تاب آورده بود، احساس تایید بیشتری داشتم. فرق این محاکمهها با محاکمههای قبلی این بود که آنموقع مجرم میرفتم و گنهکار و مقصر و آلودهتر برمیگشتم. اما حالا میتوانستم خودم را تحلیل کنم و محاکمه، اما تبرئه شوم ... دیگر غرق شدنی در کار نبود، شنا یاد گرفته بودم. سکوت یا کلام هیچ یک برآن دیگری برتری ندارد، مگر اینکه از روی فکر و سنجیدگی باشد ...
همه آدمها خدایشان نسخه کمی پیشرفته از خودشان است. اما روزی می رسد که ما به جای اینکه خدا را در حد و اندازه خود در بیاوریم یاد می گیریم که شباهت حداکثری به او پیدا کنیم.
در دوسه روزی که گذشت ارتباط من با خدا قضیه ناز از من نیاز از تو بود. من به او سلام نمی کردم و محل نمی گذاشتم و با سکوت و هزاران نشان زبان بدن حرفم به او این بود: اگر راستی می گویی خوشحالم کن... یا برو رد کارت تا ببینم می خوام چه گِلی به سرم بمالم.
خودم می دانم این طرز برخورد، رفتاری کاملا کودکانه است. ولی خدا تنها کسی است که بدون ترس هرجور دوست دارم با او رفتار می کنم مخصوصا وقتهایی که احساس می کنم کمی اوضاع از اداره ام خارج شده است.
بعد که از آن فاز بیرون می آیم یک توضیح کوچک و مبهم به او می دهم و بعد خلاص می پرم در آغوشش. و او چون واقعا خداست همیشه مرا غافلگیر می کند ولو اگر صدایش را برای نزدیک شدن به من کودکانه کرده باشد.
اما اغلب یک اتفاق هم قبل این نوازش ها رخ میدهد که از بس تکرار شده به نظرم دور نیست که به یک مناسک ثابت در رابطه ام با او تبدیل شود: پاک کردن اساسی اجاق گاز. بله درست شنیدید.
همینکه متوجه می شوم اخم و تخم کردن به جایی نمی رسد، یعنی عکس العملی از سوی خدا صورت نگرفت. با رفتن به سراغ پاک کردن گاز، در واقع اولین فدیه ام را به بارگاه دوست تقدیم می کنم تا این طوری او را در مقابل عمل انجام شده قرار دهم.
اغلب از این کار نتیجه می گیرم و کارم معمولا روی غلتک می افتد. می دانم این همه کاملا کودکانه و شاید هم مسخره باشد ولی خوب هر آدمی تواند و این حق را دارد که هرجور دلش می خواهد با خدای خودش ارتباط برقرار کند.
چه کار کنم که خدای من هم مثل خودم سخت گیر است...
شاید اگر روزی در نقش یک آدم جدید فرو رفتم و طرزفکرهای چسبناک و دست و پاگیرم را کنار گذاشتم خدای من هم دریادل تر شود.
خیلی خدایم را دوست دارم و جدیدا مدام به او یادآوری می کنم که می دانم تو هم بیصبرانه منتظر بزرگ شدن منی ... و ممنون که با این همه فروتنی خودت را به شکلی در آورده ای که من فکر کنم دوستمی و با تو راحت باشم.
همچنان در شهر وجود خودم گم می شوم. به چیزهایی برمی خورم که برایم تازگی دارد و همین باعث می شود که این فرضیه موهوم را «که خودم را شناخته ام» اجالتا کنار بگذارم. همین امروز نکته جدیدی در مورد خودم کشف کردم. چشمانم تر شده بود و به موضوعی فکر می کردم نه چندان خوشایند و احساس کسی را داشتم که انگار به مدت طولانی در جعبه ای کوچک تلاش کرده خودش را جا کند و حالا به انتهای صبر و توان خود رسیده است. پاهایش را بیشتر از این نمی تواند جمع کند و انگشتانش با خشم فروخورده ای خود را به دیوار می سابند و نوعی احساس خفگی را به تناوب احساس می کنند.
در مورد این حس قصد نداشتم با کسی صحبت کنم چون می دانستم که کسی نمی تواند این مسئله را درک کند و در بهترین حالت یا ممکن است به من دلداری دهد یا بارانی از نصیحت به سرم فرو بارد. ذهن نامردم هم که یک ریز هرچه تصویر ناخوشایند بود اغراق شده حتی می رفت و جلوی دیدگانم می آورد. احساساتم هم که در اختیارم نبود و هماهنگ با همان تصاویر تلخ و تیره می شدند. در آن لحظه به بالهای فرشته ام فکر می کردم و به روحم که پشت بتن ذهنم گیر افتاده بود. دعا می کردم. این احساس درماندگی عجیب برای من آشناست.
دعا می کردم با بی تمرکزی تمام و سعی می کردم آموزه های جدیدم را به خاطر آورم:
«به ذهن تان توجه نکنید. ذهن شما با تنظیمات کودکی هایتان رفتار می کند که اغلب آنها ناکارآمد هستند. به نجواهای شیطانی آن گوش نکنید. ستینگ آن را تغییر دهید دستور العمل های جدید به طور واضح و صریح به او بگویید که من دیگر آن کودک آسیب پذیر گذشته نیستم. من بزرگ شده ام. به تو دستور می دهم مرا از مناطق امنی که در گذشته از سرمحبت آنجا برده ای بیرون بیاوری و به سمت مسیرهایی ببری که باعث رشد و بالندگی من می شود ...
مدیتیشن کنید. هرچه بیشتر بتوانید ذهن تان را ساکت کنید، روح تان فرصت حضور و تجلی پیدا می کند و در ساحت روح شما همه توانایی، همه خلاقیت همه عشق هستید ... »
در حالی که روی تخت به پهلوی راستم برمی گشتم و هندزفری داشت گوشم را له می کرد و همچنان تری چشمانم بین تبدیل شدن به اشک و جاری شدن و ماندن در چشمانم مردد بودند دعایم اثر کرد و حس خوبی پیدا کردم، رفتم سراغ دفترسیمی ام و سه صفحه پشت سر هم نوشتم و طی این نوشتن مکاشفه ای به من دست داد که خیلی راه گشا بود و با فکر کردن به آن بود که متوجه شدم همچنان بخش های زیادی از خودم را نمی شناسم و اما آن مکاشفه:
خاطرم آمده بود تا قبل از شروع سخت گیری ها و رفتن به قسمت کم نور و پرسایه افسردگی و توقف در آن، اغلب وقتی چیزی می خواستم یا برنامه و هدفی داشتم به یکباره در وجودم یک آماده باش همگانی راه می افتاد و من با تمام وجود هدایت می شدم به سمت آدمها، امکانات و فرصت هایی که مرا به خواسته ام نزدیک کنند. اصلا نمی فهمیدم چطور آنقدر سریع به خواسته هایم می رسیدم. آنقدر باورمند بودم و پرشور و خود را مستحق رسیدن به خواسته ام می دیدم که اعتراف می کنم حتی وقتی شرایط هم همکاری نمی کرد، هر طور بود آن را شد می کردم و البته که این قسمت را تایید نمی کنم چون گاهی حسابی خودخواهی قاطی آن میشد و امکان داشت حقوق کسانی آن میان خواه ناخواه با تحمیل شدن رای من ضایع شود.
اما بعد چه شد؟ هیچی من هی با میدان دادن به تردیدها و غول آسا شدن درخت کمال طلبی در وجودم، کم کم یا از خواسته هایم چشم پوشی می کردم و مثل یک آتشفشان نیمه خاموش، خشمی زهراگین در وجودم ذخیره می کردم و غر زدن خفه یا آشکار کار هر روزم بود یا اینکه در موعدی نامساعد چنان تصمیمات نسنجیده ای می گرفتم که اگر چه مرا به خواسته هایم می رساند اما در نهایت کاملا به ضررم تمام می شد...
اما امشب من در اثر لطف و نرمی دعاها موفق شدم این روند را در خود ببینم و آن روش قدیمی رسیدن به خواسته هایم به توجه و خاطرم آمد و نهایتا متوجه شدم، جهان و در واقع خدا مهربان تر از آن است که بخواهد ما را مجازات کند و من کافیست به روال کودکی هایم آدمها را رها کنم و همان طور مصمم دنبال خواسته ام باشم و به جای حس نارضایتی جانکاه و اخم ها و غرزدنهای پیدا و پنهان امکان سنجی کنم و به جای انتظار داشتن از آدمها خودم برای خواسته هایم زمینه سازی کنم یا با آدمها وارد مذاکره شوم. این بهتر است... چون مرا از آدمی منفعل که چشم به دهان و دست بقیه دوخته است و یک قربانی است به یک قهرمان تبدیل می کند یک آدم فعال و در صحنه ... و این خیلی خوب است و رستگاری بخش برای منی که با ماندن پشت حصارهای عادتها، خو گرفته است ... بله بعد از مدتها احساس قدرتی را کردم که در کودکی هایم داشتم... و این خاصیت روح است...
✍️الف گفت: «چقدر دوست دارم کسی بود الان با او بیرون میرفتم.» تعارفش کردم دوست دارد بیاید خانه ما و وعده کردم شاید هم یک فرصتی باهم به یکی از کافیشاپهای شهر سر بزنیم.
من چندان کافهگردی نکردهام و کنجکاوم عاقبت یک بعدازظهر را با او در کافهای بگذرانم که روی یکی از بانکهای اقتصادنوین شهر جا خوش کرده و زلفهای پر پیچ و تاب گلهایش از نرده پنجرههای مشرف به تراس کوچکش همیشه برای عابرین جلب توجه میکند. انگار که دختری از بالکن خانهشان به آدم نگاه کند، اما چه نگاهی، نگاهی که تو را جا میگذارد، از تو عبور میکند، انگار که آنسوتر را بخواهد ببیند و تو نیمهدلخور از این بیتفاوتی و نیمهخرسند و گیج از فرصتپیشآمده آن قرص ماه بیرون آمده را دوست داری سیر و با جزئیاتش ببینی و چیزی از آن قاب زیبا از نظرت پنهان نماند.
روی بنر زردرنگی نوشته شده: «خوش آمدید: در این کافه شما میتوانید از اینترنت رایگان استفاده کنید.» دو سایبان و چند میز و صندلی نارنجی و قرمز هم که آفتاب رنگ آنها را لیسیده در محاذات پیچکها و گلدانهای بزرگ یا وارونه گوشه تراس خودنمایی میکنند. هر وقت از کنار این کافه رد میشوم یا برای چک کردن حسابم جلوی خودپرداز نزدیک ورودی آن توقف میکنم، ورود و خروج اینهمه آدم از آن جای به آن کوچکی برایم جالب است. همه کیک به دست یا غذا به دست و خنده به لب...
آخرینبار که با دوست عزیزی در کافه قرار گذاشتم دو سه سال پیش بود. کافه در یک مجموعه فرهنگی مذهبی بود. وقت اندک و سرراست بودن مسیر آن کافه باعث شده بود، به پیشنهاد من سر از آنجا در بیاوریم...که کمی بیروح به نظر میآمد.
چقدر ذهن آدم گاهی کودکانه و حتی مسخره استدلال میکند، اگر آدم سابق بودم حتی از این موضوع هم شرمزده میشدم اینکه چرا کافه زیاد نرفتهام یا کافههای زیادی را بلد نیستم. مخصوصا اگر کسی کنارم مینشست و از نوشیدنیها و مخلفاتی که این جور جاها سرو میشود میگفت. یا مثل سالها پیش که گذرم به کافهای پردود افتاده بود پر از آن موقشنگهای ناامید و عکسها و تابلویهای خاص بر در و دیوارش ... یا کسی از کافههایی حرف میزد که در آن بزرگان ادبیات گاهی آفتابی میشوند؛ خدای من چقدر در آن لحظات یکهو تا خبردار شوم جماعتی از احساسات بد مثل انبوه ملخها تمام سرو جانم را میپوشاند: در آن صورت من با وجودی که با تواضع تمام و با چشمان گردشده به مخاطب یا مخاطبانم گوش میکردم همان قدر هم در درونم حس بد مثل حس سرمایی سوزناک در وزش بود.
این حس برای من خیلی آشناست و در من قدمت دارد. درست مثل دوران دانشجویی از اینکه بچهها یک سری اسامی خوانندگان خارجی را در کلاس بلغور میکردند و من چون آنها به گوشم نخورده بود، چقدر خون به دل کودک درونم میکردم: یعنی شما اسم«فرانک سیناترا» تا به حال به گوشتان نخورده است؟
اما حالا دیگر بزرگ شدهام، به نظرم گاهی کثرت تجربهها به آدم امکان دید چندبعدی به موضوعات را میدهد. حالا به این راحتیها احساس تحقیر نمیکنم مگر در معدود مواردی که قضایا از کنترلم خارج میشود. اما فراتر از تجربه، فکر میکنم آنچه به کار آدم میآید پروراندن حس خوددوستی و عزت نفس است: بزرگترین داشته درونی که با صلابت جلوی شما وقتی بیرحمانه خود را با کسی مقایسه میکنید، میایستد و به شما منحصر به فردبودنتان را یادآوری میکند: خانم عزیز کسی سیب را با نارنج مقایسه نمیکند یا گل پتوس را با گل مریم یا پاپیتال، خیلی طبیعی است که هر انسانی بسته به زمینه خانوادگی، اجتماعی و علائقی که دارد در یک سری موضوعات حرف برای گفتن داشته باشد.
بله الان وقتی کسی از تجربههای رنگ ووارنگش میگوید، دیگر سریع ذهن شرطی شدهام هرچقدر هم تلاش کند نمیتواند مرا به کنج سرد و سیاه حسهای بد فرو ببرد ... من مثل مادری با تجربه که میداند چگونه سر بچه بهانهگیر و بدقلقش را گرم کند، او را کنار نگه میدارم و بعد با چشمانی مشتاق و قلبی پذیرا به تجربههای متفاوت مخاطبم گوش میکنم تا چیزی از این فرصتی زیبایی را که حاصل تعاملات دو انسان و در واقع دو جهان با امکان تجربههای متفاوت بوده را از دست ندهم. همان حسی که حین عبور از کنار یک منظره زیبا یا اثری هنری مرا در جایم میخکوب میکند با قدردانی چنین فرصتهایی را با استقبال میپذیرم، این جهانهای شگفتانگیز نو و با این نگاه دیگر خبری از آن انقباضات عجیبی که زاییده ذهنم بود، نیست. روحم به سبکی قاصدکها در لحظهها میلغزد و پیشمیرود مثل زلفهای رونده گلهای آن کافه روی سر بانکی با کارمندان عبوس...
✍️ف.الف
جمعه 17 دی 1400
ongoingevents@
چشمان خیلی کوچکش، کوچکتر شد و بدون اینکه کنترلی داشته باشد، حین گوش کردن به صحبت های من، چرت بسیار کوتاهی زد. جلسه سوم مراجعه ام به مشاور بود. جلسه اول خیلی با ذوق شرح حال داده بودم. انگار که روی کاناپه معروف فروید روبروی او یا نه حتی بیشتر روبروی یک جادوگر یا پیامبری بزرگ نشسته باشم. جلسه دوم باز یک سری پرسش و پاسخ هایی بین ما رد و بدل شد که با پرسیدن هر کدام شان بیشتر امیدم را به مفید بودن جلسه از دست دادم. حرفهایی را می شنیدم که خودم آنها را بلد بودم، توصیه های کلی که پای تلفن یا در وب نگاشته هایم خودم بارها از آنها استفاده می کردم:
اینکه انسان بودن رنج بزرگی است؛ آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه کار به نام من دیوانه زدند ... از این حرفهای دکوری.
اما در جلسه چهارم عزم من برای ادامه ندادن این روند مضحک کاملا جزم شد، مشاور از خستگی، بین حرفهای من که واو به واوش برایم کلی مهم و قیمتی بود، داشت چرت می زد. گیرم که این چرت زدن ثانیه ای بیش نبود. فاجعه البته ا زاین جا شروع نشد، از زمانی آغاز شد که همان طور که پیش تر نیز گفتم، صحبت هایمان به کلی گویی کشید: من در یک گونی با تمام کمال گراها بسته بندی شدم ... برچسب مهرطلب خوردم و تمام ویژگی هایی که در ذهنم نقطه اتکای شخصیتم بودند، ویژگی های منحصر به فرد، کاملا عادی جلوه داده شدند ...
درست مثل کسی که در سراشیبی سقوط افتاده باشد، پول جلسه را به همراه پول دو تا سی دی که حس ام این بود به من قالب شده است، به منشی بسیار مودبی که حرف شنوی اش آزار دهنده بود، پرداختم و در نهایت کلینیک را ترک کردم و از کوچه پس کوچه های باریک و طولانی، پیاده خودم را به پل سیدخندان رساندم. زیر پل که دنبال تاکسی مسیرم به خانه می گشتم دقیقا حس آدمهایی را داشتم که دزد بهشان زده باشد.
🌾@ongoingevents
بعدتر اما آرامشم را باز یافتم و مشاور عزیز را در ذهنم کاملا توجیه کردم با این استدلال ها:
هرکسی بهتر است بگویم تکنیک، تمرین، مشاور یا راهی را پیدا کند که به او جواب می دهد. بعضی ها از حرفهای آخوند محله همان قدر تاثیر می گیرند که ممکن است کسی از حرفهای یک دکتر با تحصیلات عالیه در دانشگاههای معتبر دنیا به آن میزان از اثرپذیری برسد.
بنابراین مسئولیت شخصی یافتن مسیر و روش مناسب است و بعد می ماند در نظر گرفتن این واقعیت و کنار آمدن با آن که در هر صنفی افراد باید تجربه کسب کنند و یک عده این میان خواه ناخواه مثل سیاهی لشکر زیر دست و پای تازه کاری آنها له خواهند شد و البته که چقدر خوب و انسانی است که این مسیر تجربه با مطالعه علمی و تعهد به بهتر شدن، کوتاه تر شود ...
✍️ ف. الف
دوازدهم اردی بهشت99