آمار پارادایم | آذر ۱۳۹۰

جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار

یک دوره ای در گذشته  به یک سری مفاهیم زیبا ( البته نه چندان پخته ) اعتقاد داشتم اما واقعیت هایی که نمی دانستم چگونه آنها را طبق همان اعتقاداتم تفسیر کنم از راه می رسیدند و این حس به من دست می داد که دارم اشتباه می کنم و این هم یک جور راه فرار از واقعیت های زندگی ام است و با این قبیل فکر ها سر از نا کجا آباد در خواهم آورد.....اعتقادات نحیف من در برابر واقعیت های پر زور خواه نا خواه کنار می رفتند و واقعیت عبارت بود از در نظر گرفتن سنم ... اشتباهاتی که در گذشته انجام داده ام... ظلم هایی که در حقم شده .... تفاوت ها و تبعیض های اجتماعی... تصمیمات اشتباه خودم ... نارضایتی از نحوه برخوردم با بقیه و برخورد بقیه با من.... دلسوزی نسبت به خودم، احساس گناه نسبت به بقیه.. و در نهایت بی برو برگرد به این نتیجه می رسیدم که یک مهره سوخته هستم که به این زودی ها نمی توانم به خیلی چیزها و موقعیت ها برسم. یک ایراد بزرگ هم داشتم که در راستای همین باور هر کسی هم اینطوری فکر می کرد بسیار آدم منطقی می دانستم و  یا حتی مطالعاتم هم در همین سمت و سو بود....

این نوع فکر کردن علی رغم ظاهر فریبنده آن اگرچه در مقایسه با منفی فکر کردن صرف بد نبود ولی عملا در حوزه ای بسته امکان تحقق بعضی چیزها را ممکن می ساخت. و به اصطلاح دست آن زیاد باز نبود.این واقع بینی نه تنها به من انرژی نداد که بخواهم کاری از پیش ببرم بلکه روز به روز افسرده ترم کرد.....

بعد از مدتی تاخیر تصمیم گرفتم به یک سری باورهایم برگردم که هر چند کم جان اما وجود داشتند. یا مثلا در گذشته صحت آنها را قبول داشتم اما در عمل به آن پایبند نبودم. یعنی می دانستم که حقیقت دارند اما ایمان و یقین نسبت به آنها نداشتم. مثل خیلی ها که با اینکه علم دارند که یک مرده نمی تواند حرکت کند اما از دست زدن به آن واهمه دارند...

حالا تمام تلاشم این است که سیستم فکری ام را که به شدت با یک سری افکار غلط خو گرفته تغییر دهم... یک نکته که دایم باید آن را تکرار کنم این است که تا زمان ملکه شدن این باورها در ذهنم می بایست صبور باشم:

افکاری مثل مثبت فکر کردن: اینکه ما افراد و موقعیت هایی از جنس افکارمان را به سوی خود می کشیم. یا مثلا قانون جاذبه یا انرژی یا اینکه

هر کاری کنم خوب یا بد روزهای بعدم در انعکاس آن است و بیشتر از اینکه بخواهم از دیگران صدمه ببینم این خودم هستم که به خودم صدمه می زنم

طرز برخوردم با قضیه پول یا آرزوها...

با امروز سه روز است که دفتر مراقبه ام را تهیه کرده ام مطمئنم نیروی باطنی من که متصل به نیروی بزرگ جهانی است مرا کمک میکند تا  این یافته های ارزشمندم به کار گیرم.....

+ تاريخ سه شنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۰ساعت 16:48 نويسنده فاطمه. الف |

این روزها، مثل یک آدم ندید بدید، هرچیزی که دستم امده از انرژی کشف شده در وجودم طلب کرده ام. یک سری چیزهای باارزش وارد زندگی ام شده اند به صورت مادی و معنوی که اگر می شد مثل خالی کردن یک گونی اینجا آنها را می ریختم وسط. اما ترجیح می دهم به شکرانه با نظم و آرامش جلو بیایم....

یک جمله زیبا از یک کتاب:

از یاد نبرید که زندگی شما جزیی از یک میدان عظیم انرژی است. هرچه از محفظه ذهن، عقاید بیشتری را دور بریزید، برای جذب عقاید تازه بیشتر جا باز می کنید. از خود بپرسید که آیا همچنان قصد چسبیدن به عقایدی که به شما خدمت نمی کنند را دارید؟...

+ تاريخ شنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۰ساعت 13:42 نويسنده فاطمه. الف |

خدا را شکر خوانندگانی همچون کامران و هومن فرشید امین علیرضا عصار افشین علیرضا افتخاری و... (اینقدر هست که درین مقال نگنجد) در عرصه موزیک ایران به هنرنمایی مشغولند و امثال من منتقد هم وجود دارد ورنه موسیقی این مملکت با خطر انقراض روبرو بود.

+ تاريخ سه شنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۰ساعت 3:3 نويسنده McArthur |

بعد از فهمیدن این نکته جدید که در هر کار و عملی که ما انجام می دهیم انرژی نهفته است و ما در صورتی موفق به دریافت آن انرژی می شویم که بر انجام آن کار تمرکز داشته باشیم و از انجام آن لذت ببریم

تصمیم گرفتم در هر کاری که انجام بدهم تا جایی که بتوانم از آن لذت ببرم  نه اینکه با حس بد خود  به جای انرژی گرفتن از آن تازه به آن انرژی هم بدهم و دست آخر خسته و کلافه باشم . ...

پیرو همین قضیه وقتی ظرف می شویم احساس میکنم طراوتی که آن ظرفها پیدا میکنند به وجود خودم منتقل می شود...

یا حین مسواک زدن به چیدن سفره صبحانه فکر نمیکنم

یا وقتی غذا می خورم سعی می کنم از ذره ذره آن لذت ببرم و اندام متناسبی را در ذهنم تصور کنم..

اگر به این مراقبه پایبند باشم موفق خواهم بود که در لحظه زندگی کنم و در لحظه زندگی کردن باعث رضایت در کلیت زندگی می شود..... حالا احساس می کنم کم کم دارم

مثل سیندرلا می شوم...........

آواز من

رازی به گوش جامدات زمزمه می کند

که آنها را به رقص وا می دارد....

پی نوشت: مطالعه مطالب مربوط به فلسفه مراسم چای واقعا خالی از لطف نیست،  همراه کردن یک کار روز مره با چنین فلسفه ای واقعا هنر بزرگی است ...

+ تاريخ شنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۰ساعت 16:11 نويسنده فاطمه. الف |

جاهای خالی پازل ذهنی ام در مورد یک سری مفاهیم کم کمک  پر و پر تر میشوند و به نظرم زیبایی زندگی همین است، اینکه بتوانی با تکیه بر تجربه ها و یافته هایت با اشتیاق بیشتری آن را زندگی کنی... 

داشتم مطلبی در مورد قضیه سپاس می خواندم، فکر کردن به داشته ها و اینکه چرا به شکر گذاری تاکید شده. فکر کردم کل هدف این کار،  کمک به پرورندان باوری است که دیر یا زود در زندگی خودش را نشان می دهد. بله فکر کردن به کاستی ها باور  کاستی و نداری را ایجاد میکند و این باور مثل کودکی متولد می شود..... و  همینطو ر این قضیه در مورد فکر کردن به دارایی ها و نعمت ها صدق میکند.

و اینطوری می توان دید که خداوند چطوری با سخاوت تمام به انسان قدرت خلق کردن بخشیده.. ... حالا با این توضیح  از این لحظه به بعد به دارایی هایم فکر میکنم....

خدایا از تو سپاسگذارم که انگشتان سالمی دارم که می توانم این مطلب را تایپ کنم....

خدایا از تو سپاسگذارم که همسر مهربانی  دارم که نگران سلامتی من است....

خدایا از تو سپاسگذارم که این لحظه فکر های زیبا در ذهنم در آمد و شد هستند

خدایا .........

پی نوشت: کلمه فتح مرا بی اختیار به یاد این بخش از شعر صدای پای آب سهراب سپهری انداخت که حیفم آمد اینجا نیاورم:

فتح يك قرن به دست يك شعر.
فتح يك باغ به دست يك سار.
فتح يك كوچه به دست دو سلام.
فتح يك شهر به دست سه چهار اسب سواري چوبي.
فتح يك عيد به دست دو عروسك ، يك توپ.

+ تاريخ چهارشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۰ساعت 3:4 نويسنده فاطمه. الف |

قضیه آلفای ذهنی را تازه یاد گرفته بودم، اینکه ۲۰ دقیقه پیش از خواب و ۲۰ دقیقه پس از بیدار شدن ذهن به خاطر اینکه حالتی بین خواب و بیداری دارد بیشترین آمادگی را برای تلقین پذیری دارد به خاطر همین باید به مفاهیم و اتفاقات زیبا فکر کرد...... به همین خاطر دیشب که سرجایم دراز کشیدم سعی کردم این قانون را راعایت کنم اما یک گاو با تمام بزرگی اش در فکرم ایستاده بود وکنار نمی رفت. جنگیدن را بیهوده دیدم و سعی کردم هر جوری شده از این قضیه به نفع خودم استفاده کنم و اینجور استدلال کردم که لابد وجود این گاو بی علت نیست، بعد از مدتی که نمیدانم چقدر بود و خوابم برد، بین خواب و بیداری یک شعرواره گفتم که از نظر خودم پیغامی هم داشت:

گاوی در قاب روشن

تازه عروسی جوان در حال دوشیدن گاوی مهربان

دختر نوجوانی سر قرار مراقب چریدن گاو شان

گاو زردی در مسیر برگشت به خانه که رنگش به امتداد غروب گره خورده است

پسری جوانی که با سخاوت آخور گاو را پر از یونجه می کند

گاوی در قاب خاکستری

زنی که شب به بهانه خاموش کردن چراغ طویله، در ایوان اشک می ریزد

مردی تکیه بر بیل نگران زایمان گاو مریضش

.....

حالا پیغام این شعر برایم این بود که مثل یک خمیر به افکارم می توانم همه شکلی بدهم همانطور که یک گاو را در قاب های مختلف تصور کرده باشم.....

+ تاريخ دوشنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۰ساعت 3:11 نويسنده فاطمه. الف |

عکس وبلاگ را به خاطر نکته جالبی که به تازگی در مورد بومرنگ فهمیدم، گذاشته ام.

قضیه این است که من فهمیده ام تمام کارهای ما، و احساسات ما به ویژه در مورد دیگران در حافظه جهان ضبط می شه و دیر یا زود به سراغمان می یاد. به سمتمون بر میگرده....

مواظبم ببینم چی کار دارم می کنم........

+ تاريخ یکشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۰ساعت 2:31 نويسنده فاطمه. الف |

زنها همشون مثل پراید هستند فقط شماره پلاکشون فرق می کنه

وقتی این حرف را شنیدم مثل معمول خواستم عکس العمل نشان دهم اما ترجیح دادم یک مدتی روی این فرضیه فکر کنم...

+ تاريخ چهارشنبه نهم آذر ۱۳۹۰ساعت 3:15 نويسنده فاطمه. الف |

چند وقتی است که احساس میکنم خود واقعی و خود آرمانی ام رسما راهشان راجدا کرده اند.....باید یکی از اینها را راضی کنم و ببنم چانه زنی هایم با کدام یک به نتیجه می رسد.......
+ تاريخ سه شنبه هشتم آذر ۱۳۹۰ساعت 11:16 نويسنده فاطمه. الف |

دارم تغییر میکنم، این تغییرات برای من مثل جابجایی خانه می ماند، زحمت دارد، یک سری چیزها ممکن است بشکند، گم شود ...خلاصه هزینه دارد اما دست آخر بعد از یک هفته یا نهایتا دو ماه که جاگیر شدم، حس خوبی دارم و نسبت به هر عاملی که باعث آن جابجایی بود دیگر هیجان منفی ندارم.... مثل اتقافی که طی این هفته افتاد و از نظر عاطفی برای من که در بعضی زمینه ها واقعا خام هستم حکم زلزله را داشت... اما تجربه ارزشمندی به من بخشید...

و باعث شد بار دیگر بعد از سالها بخواهم دریافت هایم را در مورد مقوله مذهب و کلا افراد مذهبی اصطلاحا به روز رسانی کنم و قضیه نسبی بودن مفاهیم را فراموش نکنم:

دیگر خاطرم جمع است که مذهب هر فرد مذهبی بیشتر از اینکه گویای آن مذهب باشد روکشی است برای شخصیت او و دیر یا زود مثل آب که شکل مظروف خود را به خود می گیرد با شخصیت آن فرد تحریف خواهد شد.....

فکر میکنم برای برخی ها مذهب یک جور هویت است و یک وسیله تعطیل کننده فکر و استدلال و ... چون براحتی با استناد به آن می توان ذهن را از در افتادن با خیلی از چه کنم ها راحت کرد.

همانطور که در مورد گروه بالا مذهبی بودن را من خطرناک می دانم و یک جور باور فاشیستی، در عین حال به گروه دومی هم برخورده ام که به خاطر پشتوانه قکری قوی شان در اعتقاداتشان خیالم از خیلی بابت راحت بوده، حداقل  از این نظر که حب و بغضهای شخصی شان می دانستم که در قضاوتشان نسبت به من زیاد تعیین کننده نخواهد بود.

اینهم یک قست از کتابی که اخیرا در دستم بود:

"هنگامی که ما در باره رفتارهای یک شخص داوری می کنیم، در می یابیم که خط و مرز صریحی که یک عالم مذهبی بین گناه بزرگ و گناه کوچک می کشد، بستگی به بسیاری از شرایط و ویژگی های فردی او دارد که همین امر بعضی از ویژگی های اصلی احکام او را بیهوده جلوه می دهد."

+ تاريخ شنبه پنجم آذر ۱۳۹۰ساعت 3:44 نويسنده فاطمه. الف |

مک آرتور در حال قرائت قیمتها (خطاب به میوه فروش)

گوجه فرنگی کیلویی ۲۲۵۰ تومان............

-آقا ببخشید ما اگه بخوایم این دولت خدمتگذار بهمون خدمت نکنه کی رو باید ببینیم؟

+ تاريخ جمعه چهارم آذر ۱۳۹۰ساعت 20:1 نويسنده فاطمه. الف |

یک تلاشهایی دارم می کنم به خودم قول داده ام اگر از پیشرفتم راضی باشم یک جایزه خوب برای خودم بخرم..........

 

+ تاريخ سه شنبه یکم آذر ۱۳۹۰ساعت 3:12 نويسنده فاطمه. الف |