|
جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار
|
می دانم که خنده دار است.....من ردپای دوست داشتن تو را در جای جای وجودم می بینم اما اصرار دارم که این دوست داشتن به زبان بیاید بی هیچ توجهی به غرور مردانه ، اما بس زیبای تو.........این لجبازی از کودکی با من بوده و هنوز هم که بزرگ شده ام، آن را چون نشان کودکی با خود دارم........
وقتی دست به موهایم می کشی مثل یک آفتاب تمام یخ های وجودم که با اضطراب و بدبفکری به آنها مجال حضور داده ام ، آب می شوند.من موسیقی این رودی را که راه می افتد دوست دارم.....مثل دیوانه ها هراز گاهی دوست دارم که تلخ شوم تا از این احساس که مبادا شیرینی ها یکنواخت شده است، رهایی یابم. خیلی خوشحالم خیلی خوشحال
که اینقدر می بینم می فهمی......آینه کدر می شود اما تا بحال بعد از هر کدر شدنی، قسم می خورم که تو را شفاف تر دیده ام و باورم شده که رابطه ما بسیار عمیق تر از این حرفهاست.........مخصوصا وقت هایی که فکرم را می خوانی و غافلگیرم می کنی .می دانی مک آرتور من همینم که می بینی مصمم برای تغییر اما زود دچار ترس و ناامیدی می شوم.من اصرار دارم احساساتم زنده نگه داشته شوند درست مثل روزهای اول آشنایی.......دیروز که مخصوصا بیرون درمانگاه منتظرت بودم فقط می خواستم بعضی ها از اینکه سر قرارم، نگاه سنگین به من بیندازند و من بی تفاوت نگاهشان کنم.......دوستت دارم......من در خانه تو بزرگ می شوم.. و خوشحالم اینقدر زندگی آرام و رو به جلویی داریم....... باور بکن در هیچ یک ازکارهای غیر منطقی خود، به خود حق نمی دهم......این گرد و خاک ها را نبین ،آنها فقط برای این هستند که باران ببارد.فقط همین
می بوسمت.........![]()
![]()
که الان درمانگاه می آیم که نیم ساعت هم شده زودتر ببینمت
و حالا تو هی ناز کن![]()
درمانگر محترم ما درکمال بی مسئولیتی ما را رها کرد و رفت. حالا به اجبار شرایط یا هر چیز دیگر. واقعا کم لطفی بود....هرچند الان من می توانم خودم را اینگونه تسکین دهم که در سایه راهنمایی های او، می توانم با تمام به هم ریختگی، دیگر مثل سابق قسمت لاینحل قضایا را به خدا و یا هر عامل ماورائی ربط ندهم و هی دور خودم نچرخم ولی خوب به هر صورت قسمت مشکل قضیه این است که الان نبظ اشتباهاتم مدام دستم است و به خوبی اشتباهاتم را در زمینه های مختلف و علی الخصوص روابطم احساس میکنم و میبنم و رنج می کشم اما مثل یک لالی که شاهد جریان مهمی بوده اما زبان بیان ندارد نمی دانم چگونه این روند را متوقف کنم. هرچقدر هم با اعتماد به نفس قدم برمی دارم یک جای کار می لنگد و من به مسیر همیشگی ام هل داده می شوم..... یک جای کار خراب می شود مثل قضیه مسافرت رفتم که آمدم بعد از مدتها مثلا......بگذریم.......
...امیدوارم این دروه را سریع تر شروع کنم. خیلی افسوس می خورم که چرا زودتر دنبالش نرفتم .من که خودم را می شناختم من هرگز آدمی نبودم که لااقل در باور خود با نارضایتی کنار بیایم.........من دیگر خوب می فهمم دلیل خستگی های بی مورد را و اینکه من از تمامیت وجودم فقط قسمت ناچیزی در حال زندگی کردن است........شاید قدری به شجاعتم می بالم که این واقعیت را پذیرفته و دنبال راه حل آن هستم............
چقدر زیبا و طبیعی است که دو نفر دیوانه گی های هم رامیدانند و آن را مهربانانه رد میکنند.
گرده فشانی یک گل نه از ره کین است بلکه اقتضای سیمتوم هایش این است.
در یک روز بهاری در خانه ای تمیز با پنجره هایی گشوده و مرغ عشق هایی معصوم، وقتی یک نفر نق می زند یا غر غر می کند معلوم است که روحش سرما خورده ، مگه نه مک آرتور
بنابراین حرفهایش را نباید جدی گرفت. درست نمی گویم مک آرتور......پس حالا بگو که دوستم داری مگه نه؟
دوستت دارم. به خاطر هرچیزی که هست: قضیه نقاط ضعف من، ایرانی بودنم، اصلا به خاطر زیادی زن بودنم، اینکه تورا نه فقط شوهر که دوست ، پدر ، پسر و همه چیز می بینم و انتظارات رنگ و وارنگ از تو دارم...................این اوقات تلخی مطمئن باش که قطعا خواسته نیست....چرا که من دوستت دارم.....این فقط مثل باز شدن یک هویی درب فلفل پاشی است که مقدار کم آن چاشنی خوشمزه ای برای غذای یک سرآشپز ماهر است..
حالا با این تفاسیر.....به قول دوستی فلوکستین من می شوییییییییی.
موچ![]()
![]()
به نظر من در دنیا هیچ کاری حتی خوردن هم به اندازه حرف زدن راحت و آسان نیست. اگر بنا بود با حرف، کاری را پیش برد الان دنیا گلستان بود و هیچ آدم ناراضی پیدا نمی شد.و همه یک پا فیلسوف بودند.اما عمل چیز دیگریست – بویژه عمل از نوع مستمر آن- عمل سندیت یک حرف است. مثلا حرف زدن در مورد بچه داشتن و مسئولیت های آن یک چیز است و کلا بچه دار شدن و شب بیداری های طاقت فرسا داشتن و از هر تب او مردن و زنده شدن یک چیز...............وقتی حرفهای زیبا در دراز مدت بدون عمل تاثیر گذار نیستند دیگر تکلیف حرفهایی که آدم در حالت آشفتگی روحی و کلا هذیان گویی هایش به زبان می آورد روشن است. مطمئنا بالاخره ناراحت کننده است و من منکر آن نیستم اما منظورم این است که غیر ممکن است آدم از روح متلاطم چیزی جز صدای ناله بشنود.یک روح بی قرار قطعا حرفهای بی فکر خواهد زد .
به چیزی فکر کنید تا سریع به سمت آن کشیده شوید.......حتی اگر به چیزهایی که نمی خواهید فکر کنید به سمت آنها کشیده میشوید.دلیل آن اینست که مسیر ذهن شما همیشه د رجهت افکارتان قرار میگیرد نه در جهت گریز از آنها.
اگر من به شما بگویم که ببین به این چیزی که می گم فکر نکنُ : یک فیل گنده صورتی با گوشهای آویزان وخال های ارغوانی که یک عینک آفتابی زده ...چه چیزی کل ذهن شما را یک دفعه پر می کند؟ بله یک فیل.
اگاهی از این که ذهن ما چطور کار می کند باعث می شود که همیشه متوجه این نکته باشیم که با خودمان و دیگران چطور صحبت کنیم. وقتی به خواهر زاده کوچولوی خود می گویید، مواظب باش از درخت نیفتی در واقع به افتادن او از درخت کمک کرده اید. و یا وقتی به خودتان می گویید که فراموش نکنم کتابم را بردارم، در واقع نصف راه فرامش کردن آن را رفته اید.
دلیل آن این است که ذهن شما بر اساس تصاویر کار میکند..
..
..هر وقت حرف مثبت و سازنده ای برای گفتن داشتی دهانت را باز کن.......
همسر شوالیه جوان: سرورم، در غیاب شما برگه ای در راه پله خانه گذاشته اند و منتظرند که عکس العمل شما را ببینند.
شوالیه جوان: نگران نباش فردا صبح که خانه آمدم، با پوتین می رم روش...........![]()
![]()
من باهارم تو زمين
من زمينام تو درخت
من درختام تو باهار ــ
ناز ِ انگشتاي ِ بارون ِ تو باغام ميکنه
ميون ِ جنگلا تاقام ميکنه.
چقدر توانستن زیباست.......باید برای همیشه رنگ پس زمینه ذهنم این باشد: خواستن توانستن است.....
بی وقفه....... امروز ناخودآگاه من توانست پس وردی را که فراموش کرده بودم به یاد آورد.. این یعنی تقویت باور من در مورد واقعیت ناخودآگاه......دیشب قبل از خواب بسیار تحکم آمیز از او خواستم که به من بگوید که باید چکار کنم و او در کمال ناباوری امروز صبح به من پاسخ داد.........
حتما یک کاری برایش خواهم کرد، دیگر او را باور کرده ام.............باور کرده ام که او همه چیز را می داند فقط باید از سر راهش کنار بروم ............چقدر خوشحالم
چه روز مبارکی را شروع کرده ام..............
و چه کسی شایسته تر از تو مک آرتور مهربان که این خبر زیبا را بشنوی...![]()
گل های خانه از توجهات من ، قد می کشند و من
از توجهات تو........
..............دوستت دارم..........
"دنیای وارونه اینو خوب می دونه
منه دیوونه تورو دوست دارم"
پ.ن. شب که در خواب نازی، در سکوت خانه، من زندگی مان را تمام قد می بینم....چقدر زیباست.....من به روییدن دانه ایمان دارم ......و به بیقراری باران ...................به گواهی بهار
اگر شما من شاد نیستید نیستم، اگر شما من احساس رضایت خاطر نمی کنید،نمی کنم اگر شما من ......... فقط و فقط به خاطر بی عرضه گی خودتان خودم است........![]()
![]()
دلایل پنهان دلسوزی ام برای بقیه که این اواخر واقعا مثل باری طاقت فرسا شده بود، تا حدودی برایم روشن شده، دلایلی که بسیار آنها را با مفاهیم کیلویی انسان دوستانه، روحیه ای قدیس وار تزئین کرده بودم..........این همه فکر کردن به دیگران و غم خوار آنها بودن شکل انحراف یافته ای از حس نزدیکی است...................با اینهمه در مورد کسانی که افسردگی حاد دارند، افسردگی که اندازه اولیه آن به باور من اندازه یک سکه دو ریالی بوده- به این نتیجه رسیده ام که اینگونه افراد غالبا از دست کسی یا کسانی یا مثلا خدایشان ناراضی هستند و با گونه ای لجبازی که بعدا جای خود را به رخوت و تنبلی می دهد سعی دارند تلافی در بیاورند در صورتی که نمی دانند با این رفتار منفعلی که پیش می گیرند کم کم چند نفر آدمی هم که دور و برشان هست از خود خسته و گریزان می کنند.
بسیار دوست دارم به اتفاق مک آرتور در یک پیش از ظهر یا عصر گاه با طراوت جنگلی از درختی بزرگ بالا رویم و از انجا در حالی که به چشم انداز زیبای آن نگاه می کنیم چایی بخوریم.