آمار پارادایم | آذر ۱۳۹۵

جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار


یک توپ احساسات و حرفهای نگفته را این چند وقت با خودم هی به آشپزخانه، بعد خیابان، بعد تاکسی بعد میوه فروشی و بعد نهایتاً به رختخواب می برم و هم چنان فرصت بازگویی یا نوشتن آنها به خاطر مشغله هایم پیش نمی آید. حالا دیگر توپ های احساساتم آنقدر زیاد شده اند که آنها را یک گوشه، کنار گلدان نازک و لرزان بامبوهایمان گذاشته ام تا سر وقت سراغشان بروم. اما امروز، تصمیم گرفتم، حتی شده یک متر از این احساسات را به قامت این صفحه بدوزم:

Tablecloth


قضیه ای که می خواهم برایتان تعریف کنم، پری روز اتفاق افتاد، یعنی پنج شنبه، پنج شنبه ای که شنبه اش هم تعطیل بود، یک پنج شنبه عزیز. به عزم خرید مایحتاج معمول از خانه بیرون زدم، دم دم های نهار بود،  کوچه تقریبا خلوت بود و  گرفتگی هوا آن را پر از سایه کرده بود. به نظر می رسید، باران قصد کرده که بیاید.
از پارک عبور کردم، کفش هایم گلی شد ولی احساس رضایت خاصی در معیت من بود. سرما گونه ها و دماغم را سرخ کرده بود- آرایشی که آن را دوست داشتم- چون خودم هم قبلا لبهایم را کمی سرخ کرده بودم و به خیالم فکر میکردم، حالا زیباتر شده ام.
هوا شروع به بارش کرد: تگرگ های ریزی روی سرم می ریخت و در حاشیه پالتوی قدیمی ام، آب می شد. با غرور حس عروسی را داشتم که آسمان در حال ریختن نقل بر سرش است.
در همین خیالات زیبا و خوشمزه غرق بودم که یک دفعه، در آن کوچه سایه دار و خیس، پیرمردی با یک توپ سفره جلویم سبز شد. با لحنی آمرانه که سعی می کرد، ملتمسانه نیز باشد، اصرار کرد یک متر سفره بخرم، آنقدر هم با عجله و سماجت خواهش می کرد که فرصتی برای سخنرانی لفظ قلم من پیش نیامد. دستی به ریش جوگندمی اش کشید و آستر جیب شلوار مندرسش را نشانم داد و گفت، از صبح تاحالا هیچ نفروخته ام و این دشت اولم است و سفره تا شده ای را به سمت من گرفت. خیلی ساده گفتم، سفره لازم ندارم و واقعا لازم نداشتم، تازه مثل غالب اوقات فکر می کردم نکند دارد کلاه سرم می رود؟ اصلا از کجا معلوم که راست می گوید؟ یا نکند این از آن گداهایی باشد که مثل گربه، باز دوباره سراغت می آیند شاید بهتر باشد در مورد مستحق بودنش بیشتر فکر کنم.
پروانه های فکرم یا شاید هم کلاغ های فکرم، با صدای او متفرق شدند، درست مثل بچه ها که بلدند کجا ادای گریه در بیاورند، با لحنی تهدید آمیز، انگار که فکرم را خوانده باشد، گفت: من یک پیرمردم و الان هم گشنه هستم، اگر هم نمی خوای کمک کنی نکن! ولی خدا رو خوش نمی آید.
لحظه ای بعد، لحنش کمی تلطیف شده بود، گفت: اصلا هرچی کرم خودت هست به من کمک کن. امروز هم که پنج شنبه است، به خاطر خیر امواتت. یک متر سفره را گرفتم و آمدم خانه و برایش پول بردم. با پول من می توانست حداقل یک فلافل مخصوص بخرد یا مثلا یک سیخ کباب با گوجه یا دوغ. از این بابت خوشحال بودم.  وقتی پول را بهش دادم، سعی ام این بود تماس چشمی چندانی با چشمان شیطنت آمیزش نداشته باشم، دوست داشتم اگر عزت نفسی در او باقی مانده، به آن آسیب نزنم. با لحنی فاتحانه و دلجویانه گفت: دخترم می خواهی یک متر دیگر هم ببری، پولش را هم نمی خواهم. جواب دادم، ممنونم. همون کافی بود. باد سبکی شروع به وزیدن کرده بود، بقیه جمله اش را با خود برد: «انشاالله به خیر و خوشی ازش استفاده کنی.»
به خانه که برگشتم، سفره را کنار کتابخانه گذاشتم. با خودم فکر کردم، چقدر فعلا دستم برای موثر بودن در زندگی بقیه کوتاه است، آرزو کردم بتوانم کارهای اساسی تری برای آدمهای نیازمند انجام دهم. کار اساسی می گویم، چون قبلا خیلی تفکراتم در این خصوص سطحی بود. وقتی نهال بودم، به جای قوی شدن ساقه هایم، دنبال این بودم برای کی، چکار کنم، کمک من به دیگران، بیش از آنکه آگاهانه باشد، بیشتر یک وضعیت شرطی شده بود، شاید هم برای جلب توجه و تسکین احساس گناهی که مثل سایه دایم دنبالم می کرد. اصلا حتی فکر می کنم، یک جور دخالت بود، یک جور کنترل وسواس گونه، از جنسی که حس می کنی بقیه کفایت لازم را برای اداره زندگی شان ندارند. 
الان به این باور رسیده ام، کسی وجودش برای دیگران موثر است که در گام اول توانسته باشد به خودش کمک کند. در این صورت در او عشقی متولد و متوجه انسان ها می شود که خیلی با کمک هایی که در لایه های پنهان خود انباشته از توقع و طلبکاری هستند، فرق دارد و مثمر ثمر است.
فکر پیرمرد تا پایان آن روز در اندیشه من بود. به پیرمردها و آدم های زیادی فکر می کردم که سرمای گشنگی و بی سر و سامانی - که بخشی از آن اصلا تقصیر آنها نیست- دست و پای ابتکار عمل آنها را سِر کرده...  و اینکه چگونه اگر به بعضی از این آدمها، فضای گرم و خوب مثلا کار مناسب- داده شود، زندگی شان به جریان می افتد؛ درست مثل قطاری که روی ریل افتاده باشد، قطاری که  ایستگاه های بعدی را بدون هل دادن، پشت سر خواهند گذاشت و سوت شادی اش در آسمان ها و در گوش خدا خواهد پیچید.


سُفره در ویکی پدیا 


برچسب‌ها: سفره عروس
+ تاريخ شنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۵ساعت 15:50 نويسنده فاطمه. الف |

خواندن کتاب «ثریا در اغماء» را اخیراً تمام کردم، قبلا همیشه فکر می کردم این کتاب حتما یک جورهایی به ثریا زن شاه ربط پیدا می کند؛ ولی حدسم کاملا اشتباه بود. ثریا صرفا فقط نام یکی از شخصیت های اصلی این رمان بود.

بخش هایی از این رمان به روزهای جنگ در شهرهای جنوبی ایران و بخش اعظم آن به زندگی افراد شبه روشنفکری اشاره داشت که با اغاز جنگ به اروپا به ویژه فرانسه مهاجرت کرده بودند.  اگرچه برخی قسمت های این کتاب مرا تحت تاثیر قرار داد- به ویژه اوایل کتاب که با توصیف ترمینال غرب و ...  شروع شده بود- ولی حین خواندنش -با احترام به نویسنده آن مرحوم اسماعیل فصیح - چندان توقعات من برآورده نشد.

حسم این بود که نویسنده و در واقع قهرمان اصلی داستان، شخصیت های کتاب را با نگاهی از بالا به پایین تحلیل کرده است؛ از طرفی، کتاب مملو از توصیفاتی بود که یا در جای مناسب بیان نشده بودند یا اینکه بیان آنها لااقل از نظر من، ضروری به نظر نمی رسید.

خلاصه هرچند حین خواندن کتاب حس کسی را داشتم که انگار از یک سربالایی بالا می رود،  اما در نهایت فکر کردم این کتاب به یک بار خواندن می ارزد.

به هر صورت هر کس ذائقه ای دارد و همین موضوع شامل کتاب هم می شود. نکته ای که دوست دارم به آن تاکید کنم این است که به نظر من کسانی که برای نوشتن یا ترجمه وقت می گذارند، ولو نه با کیفیت عالی، آدمهای جالب و قابل احترامی هستند. چون باور دارم، کارهای فکری و به ویژه نوشتن، مستلزم انضباطی دقیق است که هر کس حوصله آن را ندارد و به قول معروف مرد میدان نیست.

 پی نوشت: چنانکه آثار دیگر این نویسنده را خوانده باشید، خواندن بیوگرافی وی خالی از لطف نخواهد بود. شاید برایتان جالب باشد که بدانید کتاب های روانشناسی ارزشمندی چون «وضعیت آخر»، «ماندن در وضعیت آخر» و «بازی ها» با همت این نویسنده ترجمه شده است.

اسماعیل فصیح


برچسب‌ها: ثریا در اغماء, رمان های ایرانی
+ تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۵ساعت 22:21 نويسنده فاطمه. الف |

اصلا فکر نمی کردم روزی برای رسیدن به باران نقشه بکشم! تمام ذهنم را در لحظه هایی که باران می بارد، همین موضوع پر می کند؛ اینکه چطور می توانم وقت بیشتری را با باران بگذرانم. بعد، انواع حالت ها را توی ذهنم تصور می کنم:

در یک تصویر، زیر یک ایوان یا آلاچیق نشسته ام و در حالی که بخار از چایی ام بلند می شود، به صدای باران گوش می دهم. در یک نمای دیگر، همین طور زیر باران قدم می زنم و پاهایم گلی می شود و از موهایم آب می چکد، همین طور از بینی و گونه هایم، البته در این حالت نباید سردم هم شده باشد، یک چانه لرزان قادر است تمام معادلات خوشی یک آدم سرمایی را به راحتی به هم بریزد.

در نمای دیگر، به باران همراه آتش گوش می کنم، از این آتش هایی که توی حلبی های 17 کیلویی درست می کنند و بوی باران با بوی چوب آمیخته می شود. در همه این تصوراتم دوست دارم باران تند ببارد. البته یک باران ملایم هم بد نیست، در حالتی که خوابیده ام و دهانم را مثل کودکی هایم رو به آسمان باز کرده ام.

در یک طرح واره دیگر، خودم را می بینم که با عجله لباسها را از روی بند جمع می کنم و گل دانها را بیرون می آورم تا به باران سلام کنند. بعد از پشت پنجره ی خانه ای چشم می دوزم به ریزش باران.

به نظر من، باران در شب با باران در روز فرق می کند. باران در شب راز آلودتر است، در تاریکی که ابری پیدا نیست، معلوم نیست باران اهل کجاست؟ یک ناآشناست با انبانی از حرفهای عجیب و تازه از سرزمین های دور.

در روز اما باران، کمی قاطی روز می شود:  روشنی روز و اتفاقات آن، بخشی از انرژی باران را می بلعند. من برایم فرق نمی کند باران شب ببارد یا روز، مهم این است که ببارد. یه لحظه صبر کنید، یادم رفت به وضعیتی فکر کنم که در آن موسیقی هم  قاطی  باران شده، بعید نیست در آن وضعیت ملکوتی،  آدم از شدت آسمانه گی، بال هم در آورد.

خوب که این تصورات را توی ذهنم می چرخانم، به تمام بدخواهانی فکر می کنم که بین من و باران فاصله انداخته اند. یکیشان خودم، یکیشان هم پول. اما خودم می دانم اینها همه بهانه هستند. آدم وقتی از ته دلش عاشق و در واقع دیوانه باشد، این طور به نگاه کردن فقط بسنده نمی کند.

 البته بیشتر که فکر می کنم، می بینم بودن با باران، لازمه اش فقط یک حیاط بزرگ شخصی نیست، بلکه یک ذهن خالی ست، ذهنی که به آرامش و صلح با خودش و با دیگران رسیده باشد، آن حیاط یا آن باران بی آرامش به چه درد می خورد.

+ تاريخ پنجشنبه هجدهم آذر ۱۳۹۵ساعت 1:25 نويسنده فاطمه. الف |

کتاب «مرگ، کسب و کار من است.» با عنوان عجیبش، بیش از یک ماه، دستم بود، وقایع این کتاب در آلمان و در بازه زمانی ظهور هیتلر و فجایعی که در رابطه با یهودی ها در اردوگاه های مرگ از جمله «آوش ویتس» رخ داد، اتفاق می افتاد. کافیست تصور کنید در قالب رمان، وارد یک روایت تاریخی نفسگیر و غیر انسانی می شوید، قضیه خیلی چالش برانگیز میشود.

یکی از  علل، کُند پیش رفتن من در مطالعه این کتاب، فضای تلخی بود که بر آن حاکم بود و لابد، اطلاعات تاریخی اندکی که داشتم. البته مترجم کتاب - احمد شاملو- خیلی با حوصله و به تفصیل طی پاورقی هایی که آورده بود، این قضیه را متعهدانه جبران  کرده بود.

به عمد و به روال سابقم، اصلا مقدمه کتاب را نخواندم تا باکره گی آن را برای ذهنم حفظ کنم. نویسنده به قدری عالی شخصیت قهرمان اصلی داستان را به تصویر کشیده بود که محض همدردی هم شده، سریعا با او همذات پنداری می کردید و در نیمه دوم کتاب متوجه می شدید که با چه آدم سفاکی روبرو هستید.

نکته جالب دیگر این کتاب، استفاده مترجم از عبارات وجملات عینا آلمانی بود، با معادل های فارسی آن در پاورقی کتاب، که در متن آن به خاطر تکرار این عبارات، می توانست علاقه خواننده را به یادگیری زبان آلمانی بر انگیزد.

بیشتر ازاین درست نمی دانم که در مورد این کتاب افشاگری کنم، اکتفا می کنم  به گفتن این مطلب که به رغم پیش بینی ام، حین سرچ در ویکی پدیا متوجه شدم، نویسنده کتاب، یهودی نیست.
موضوع بعدی که به شدت در مورد این کتاب مرا تحت تاثیر قرار داد، درک ذهنی بی استدلال و سربازوار بود که در متن تعهدی که برای سرسپردگی اش به مافوق خود، برای خودش تعریف کرده، به طور خودکار و در کمال افتخار حاضر است با احمقانه ترین توجیهات، شنیع ترین فجایع انسانی را در کمال خونسردی مرتکب شود.

و خوشحالم بگویم این سومین کتاب بلند تاریخی است که با ترجمه بی نظیر آقای شاملو می خوانم، کسی که من او را بیشتر در قالب یک شاعر در ذهنم گنجانده بودم و گستردگی فعالیت های او، واقعا مرا تحت تاثیر قرار می دهد.

پی نوشت: عنوان پست، بخشی از این کتاب.


برچسب‌ها: روبر مرل, مرگ کسب و کار من است, احمد شاملو
+ تاريخ پنجشنبه یازدهم آذر ۱۳۹۵ساعت 20:14 نويسنده فاطمه. الف |

من از آن آدمها هستم که اصلا طاقت درد ندارند؛ در چنین شرایطی حتی اگر کسی به من سم تعارف کند و وعده دهد که با خوردن آن حالم فی الفور خوب می شود،بعید نیست که تعارفش را رد نکنم. مثل این یکی دو روزی که کمی سرما خورده بودم و مصادف بود با تعطیلی های آخر ماه صفر.

انگار که روزهای تعطیل، گاهی آنقدر برایم عزیز می شوند که مثل یک خوشحالی خارج از طاقتم، آنها را خراب می کنم، درست مثل عروسی که چند روز مانده به جشن عروسی اش تب خال می زند؛

خوشحالم که به رغم سابق، چرایی این قبیل رفتارهایم را  توی ذهنم خیلی تحلیل می کنم و با آنها سنتی برخورد نمی کنم. در مکاشفاتم به نتیجه رسیده ام که بیماری دلایل مختلفی می تواند داشته باشد، ولی غالب این دلایل ریشه روحی روانی دارند. مثلا در مورد من که کمی تا قسمتی ابری، آدم وسواسی و سخت گیری هستم،  قضیه به این ترتیب است که ذهنم بیماری را درست مثل یک اتراق می داند اینکه عذرم از هر بابت موجه است که توقف کرده و استراحت کنم. اینکه از یک آدم بیمار عجالتا نمی شود، توقعی داشت. اینکه آن موقع بیمار مشروع است  تا خرخره بیکار و فارغ باشد، مثلا تلویزیون تماشا کند، خودش را نوازش کند و زیادی سخت نگیرد و مثل یک فیلسوف دنیا را با دور کُند به تماشا بنشیند.

دلیل دیگر جا باز کردن من برای بیماری، شاید همان تتمه احساس گناه یا خوددوستی پایین باشد که شاید تعطیلی و یک روز پر عیش را برای خود زیادی اشرافی می بیند و اینطوری دست به حالگیری از خودش می زند.

با این همه، جای خوشحالی دارد که به خاطر آگاهانه کردن این موضوع، دفعات بیمارشدن من خیلی کم شده، من همین جا، جا دارد، از زندگی تشکر کنم که گاهی حتی اگر ربات وار هم باشد، حاضر است با صبوری دویست بار هم شده  یک تجربه را برای آدم تکرار کند تا اینکه آدم تصمیم بگیرد در اثر نتیجه گیری، از آن تجربه عبور کند و در یک سطح و لول متفاوت و بالاتری دوباره مشغول بازی زندگی شود، ولی هرچه که هست، زندگی فقط آن تجربه را به قصد عبور تکرار میکند و یا از روی موذی گری یا از روی احترام هرگز دست به دخالت نمی زند.

من که به خاطر این ویژگی، شاید ندرتا از زندگی دلگیر شوم ولی خوب که فکر می کنم می بینم، کارش حرف ندارد.


برچسب‌ها: زندگی برای عبور تو خودش را تکرار می کند
+ تاريخ پنجشنبه یازدهم آذر ۱۳۹۵ساعت 18:11 نويسنده فاطمه. الف |

توی تاکسی که پر از بوی پا بود، نشسته بودم و سعی می کردم  بوی ادکلن جدیدمان را از روی مغنعه ام استشمام کنم. شیشه های ماشین بالا بود، این روزها، هوا یکهو درست مثل آدمهای کله شق یا شاید مثل موجودات خیالی که خواسته باشند، برنامه های زیادی خشک آدمهای زیادی جدی را به هم بریزند، شروع به سرد شدن کرده. حتی برف هم بارید، علی رغم اینکه آدم سرمایی هستم، این اتفاق مرا به شکل زاید الوصفی خوشحال کرد. برف نوبرانه، هر دو باری که برف می بارید، من  بیرون بودم و طبق معمول دیرم شده بود و با هیجان یا داشتم خودم را به تاکسی می رساندم یا منتظر تاکسی بودم.  پشت ترافیک، زیر نورهای زرد چراغ های عصرگاهی، رقص دانه های برف که باد آنها را بیشتر تاپ می داد، بی نظیر بود.

اگر از من سوال کنند، تجسم شادی چیست، شاید همین صحنه را مثال بزنم، بارش برف در معیت باد، انگار که فرشته ها به پایین صعود کرده باشند. انگار که آسمان دانه های سعادت را غافلگیرانه روی زمین رهاکرده باشد. آه که چقدر قلب آدم می تواند از شادی لبریز شود.

حالا که این نوشته را می نویسم، پاهایم یخ کرده، اما عمداً دوست دارم این سرمای گزنده و هوشیاری بخش را مز مزه کنم. بی اختیار توی فکر تمامی آدمهایی هستم که چندان زمستان را دوست ندارند، چون یا خانه ندارند، یا لباس درست و حسابی یا اینکه اعصاب ندارند.

سرما و زمستان برای من به اندازه بهار هیجان انگیز است. تفاوت هایی که در یکنواختی ها ایجاد می کند، عجیب و پرستیدنی است. سرما انگار بهتر می داند چگونه، زندگی را در بخار بازدممان به ما نشان دهد.


برچسب‌ها: لحاف سفید گرما بخش
+ تاريخ پنجشنبه چهارم آذر ۱۳۹۵ساعت 1:53 نويسنده فاطمه. الف |