آمار پارادایم | مهر ۱۳۹۵

جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار

پنجره ها با صدای طبل می رقصند، بهتر است همین طور باشد، این جوری پنجره ها از یک نواختی در می آیند. موضوعی امشب مرا وادار به نوشتن کرد: آدم ها؛ این آدمهایی که خودم هم جزو یکی از آنها هستم؛ گاهی سخت وجودم از سرماشان به لرزه می افتد، آن موقع ها، مثل آدم جن زده ای می مانم که دیگر نمی تواند حتی به چشمانش اعتماد کند: قضیه این طور آغاز می شود، ابتدا اتفاقی یا پرتوی از آگاهی، تو را متوجه اشتباهاتت در روابطتت با آدمها می کند:

مثلا متوجه نکته ای به نام عزت نفس یا حرمت نفس یا شاید هم خود دوستی می شوی، تازه می فهمی، چقدر حرمت نفس پایینی داشتی، یهو برخی قسمت های وجودت شروع می کند به زق زق کردن، بله، خاطره ها بیدار می شوند، خشم های ضبط شده در آنها به سطح می آیند و یک هو خودت را می بینی که  سر دیگ پَستی آدمها نشسته ای و مشغول هم زدنی، توی آن آش شله قلمکار، دنبال تکه های خودت می گردی، بعد هی هم می زنی، عزت نفس تو که حالا کمی زندگی یافته، با سرکشی، سراغ بایگانی ذهنت می رود و با جزئیات دقیقی، موقعیت هایی را که در آن  یک گوشه کنار ایستاده ای و خودت را  دست این و آن داده ای، تا لگد مالت کنند، جلوی چشمانت می آورد:

این کار مثل این می ماند که در بیداری کابوس ببینی؛ بله پرونده قطور بایگانی ذهنت، مثل یک سری فیلم های علمی تخیلی، صحنه ها را حتی گاهی با بزرگ نمایی و اسلوموشن نشان می دهد: آن جعبه شیرینی، آن کمپوت گیلاس، بعد شربت سیب، .... (چقدر آن موقع با تمام بی ارزشی شان، پایت گران حساب شده) بعد رنج های بی ثمری که در متن روابط مریض در غیاب نبود خود دوستی ات به روح نحیف خود تحمیل کرده ای، مثل یک سریال دنباله دار با حوصله به نمایش در می آیند:

این لحظه است که حس های بد تو درست مثل پساب کف کرده به سطح آمده اند، طاقت این حالت را نداری، سعی می کنی، از این پرده خودت را بیرون بکشی، چون زندگی تک تک افرادی که باور داری، نسبت به تو بی مهری و قساوت داشته اند را که از نظر می گذرانی، نتیجه گیری می کنی، حرجی برشان نیست. تصویر زندگی آنها به تو نشان می دهد که آنها تا چه پایه با خود نامهربان بوده اند، تا چه برسد به تو.  انگار این مدت تو از آنها چیزی را می طلبیدی که آنها کلا فاقد آن بودند، چطور فردی که مهربان بودن با خودش را بلد نیست، می تواند آن را به فرد دیگری ارائه دهد؟

با این استدلال یکهو همگی آن افراد تبرئه می شوند، از ذهنت کنار می روند، خودت را می تکانی و آن را به هوای تازه پنجره می سپاری، فقط سعی می کنی یادت باشد، همان طور که در کوچه و خیابان حواست جمع است و فکر نمی کنی که راننده ها باید مراقبت باشند به تو نزنند، در رابطه با آدمها هم  باید یاد بگیری، خودت حواست جمع خودت باشد، چون آدمها نهایتا هر یک به فکر خودشان هستند. این طور می توانی در مورد واقعیت آدمها تصویر سازی کنی، مثلا فکر کنی برخی از آنها مثل شمشاد هستند، شاید کلی آشغال و راز در خودشان پنهان کرده باشند و بهتر است وقتی از کنارشان رد می شوی احتیاط کنی.

بعضی ها مثل بنفشه هستند، به بهانه ای آماده پژمرده شدند، بعضی از آنها یک چاله مستترند، بعضی مثل یک کاشی لق اند و مترصدند تا سرتا پایت را گلی کنند، بعضی ها مثل یک دَر صامت و سخت ایستاده اند و باید بپایی خودت را بهشان نکوبی. بعضی ها مثل تیر چراغ برق هستند، می توانی بهشان تکیه کنی و بند کفشت را ببندی، بعضی ها مثل شاخه های یاسند، می توانی قسمتی را از آن ها را بچینی و تا چند روز خانه ات را با آنها معطر سازی. بعضی ها مثل اتوبوس اند، گاهی تو را جا می گذارند.

آره با آدمها وقتی مثل واقعیت ها، غیر قابل تغییر برخورد می کنم، انگار خیلی راحت می توانم با آنها کنار بیایم. 

راستی خودم چی هستم؟ من خودم مثل یک رادیو هستم، گاه تنظیمم و آهنگ های زیبا از من پخش می شود و گاه مخل آسایشم. همین ماهیت دوگانه من، شاید دور انداختنم را قدری سخت کند. اما در انتهای این نوشته فکر کردم، دوست دارم، به چیزی غیر از رادیو تبدیل شوم؛ شاید یک درخت، شاید یک سایه بان، شاید هم یک رود.


برچسب‌ها: دیگچه, بختک, رادیو, شاخه های یاس

برچسب‌ها: دیگچه, بختک, رادیو, شاخه های یاس
+ تاريخ شنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۵ساعت 23:42 نويسنده فاطمه. الف |

این چند روز که کتاب «اسپرلوس» از هرمان هسه را می خواندم، متوجه تغییری در درون خود شدم، که برایم تازگی داشت و از این بابت، حس سپاس مندی ژرفی به من دست داد: حس کردم، تجربیاتم خواه تلخ خواه شیرین، این چند وقت در درونم نشاء هایی را ایجاد کرده اند که به واسطه آنها قدرت لذت بردنم از دنیای خارج از خودم زیاد شده، از جمله کتاب هایی  که برای خواندن دست می گیرم. فکر کردم، هرکس وزنه ای است به افراد، کتابها و کلا چیزهایی که وارد زندگی شان می شود.

خاطرم آمده بود این کتابش خیلی سالها پیش با عنوانی دیگر- «روزالده»- به زندگی من وارد شده بود ولی من آن موقع چیزی از این کتاب نفهمیدم، انگار مثل نی ای توخالی بودم که این کتاب روزهایی در آن نواخته شده و بعد در گذشته، با بی قیدی به خاک سپرده شده است،

اما حالا این کتاب را مثل زمینی تشنه به تمامی نوشیدم: درتنهایی تلخ «هر فراگوت» نقاش و قهرمان داستان، نفس کشیدم و  در عبور از استیصال و درماندگی او، حس نو شدن را تجربه کردم. هر شخصیتی در این کتاب، حتی فضاهای آن مملو از مفهوم و واقعیت های عریان زندگی بود، آنقدر این کتاب مرا تحت تاثیر قرار داد که حس کردم همواره در زندگی ام به نویسندگانی چون هرمان هسه و مترجمین عاشق و متعهد همچو آثاری مدیون خواهم بود؛ چقدر انسانهایی که روحشان را پرورش می دهند، ستودنی هستند، در شعاع بلند وجود آنها، حتی پس از مرگ شان می شود، یک همچو لذتهای نابی را از دل آثارشان تجربه کرد.

و حالا مایلم بخش هایی از این کتاب را اینجا بیاورم:

آه بشاش----------- با مودتی افسار زده اما صمیمی--------- چشم های اندک خسته اش را در آب سرد غسل داد.---- لحن بی لحن-

با این وصف در درون اندوهگین بود، شگفت زده که مردی چنین برتر، در بد روزگار چنین کودک شده باشد، چنان که گویی راه خود را چشم بسته و دست بسته میان خار و خاشاک می جوید.

دلم می خواهد بفهمم گنجشک ها به یکدیگر چه می گویند و دلم می خواهد ببینم درختها چه جور می توانند با ریشه هایشان آب بخورند و اینجور گنده بشوند.

.... کار تو را سرپا نگه داشته، اما این بیشتر جنبه داروی بیهوشی دارد تا لذت. تو نیمی از نیروهای عالی خود را در بستن در به روی خود و در برخوردهای بی ارزش روزمره هدر می دهی. تو خوشبخت نیستی، حداکثرش دست شسته هستی و این شایسته تو نیست.

هرچند ماه یکبار اتفاق می افتد، بدون قصد مست می شوم... محتاج تحریکم می دانی...

....تقریبا بیست سال است که مرا پاییده ای، همین جور سرازیری می روم، همین جور که من ژرفتر و ژرفتر در مرداب فرو می روم، با دوستی و شاید اندوه مرا پاییده ای و هیچ وقت چیزی نگفته ای و هیچ وقت با پیشنهاد کمک مرا خوار نکرده ای.

اشک آسودگی


برچسب‌ها: روزالده, اسپرلوس, محمد بقایی, پرویز داریوش
+ تاريخ دوشنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۵ساعت 0:45 نويسنده فاطمه. الف |

همان طور که قبلا قول داده بودم، می خواهم مزه کتاب «بارون درخت نشین» را برایتان تشریح کنم:

این کتاب، در مورد قسمت های کلیشه ای ذهن من، درست مثل یک شوک عمل کرد، شوری از خیال پردازی را به من تزریق کرد که در برخی از صفحات آن، خواندن را متوقف می کردم و بی اختیار به تابوهایی فکر می کردم که دوست دارم، خردشان کنم. روایت گر داستان و قهرمان آن با اینکه با هم فرق داشتند ولی من به یک اندازه شیفته آنها شدم: قهرمان داستان به خاطر جراتی که در اتخاذ آن تصمیم خارق العاده داشت- یعنی زندگی روی یک درخت- مرا مجذوب خودش کرد و راوی داستان از آن لحاظ به دل من نشست که حس کردم، نماینده تمام انسان های خوش قلبی است که معمولا پشت آدمهای عاصی و پرخطر مردانه می ایستند بی آنکه ادعا و مطالبه ای داشته باشند..... بله این کتاب را دوست داشتم و مثل تمام کتابهای خوب، به کیمیاگری نویسنده ها و به نبوغ آنها بیش از پیش معتقد شدم و حالا بخش هایی از این کتاب که انتخاب کردم گاهی مزه مزه شان کنم:

دنیای ما زیرزمین آن جهان بود.

سارها آمده اند، انگور خوری. .... مهره دار عاقل...... شادی و سبکباری گنجشک وار .... موج کج باران

درختان گیلاس سخن می گویند، همه گیلاس های بالای سرش را «حس می کرد» بی انکه بفهمد چگونه، چنین می نمود که هر دانه گیلاس چون نگاهی به او دوخته شده است. انگار که درخت به جای میوه، پر از چشم بود.

پدرمان اگرچه مرد بدجنسی نبود ولی شخصیتی ملال انگیز داشت.

شکی نبود که دخترک برای جلب توجه دیگران، همواره نیاز داشت تا کسی را از خود برنجاند و خشمگین کند.

بارون همان گونه نابرادری خود را دوست می داشت که کسی فرزند یکی یک دانه و درمانده خود را دوست دارد.

... از آنجا که بسیار کم رو و بی اراده بود، هرگز با خواست دیگران مخالفت نمی کرد.

باد می وزید و دریا سنگ ها را می لیسید و می جوید.

.... چرا این کار را می کرد؟ آیا حسرت جاها و مردمانی که تنها یک بار در زندگی خود، در میان آنان مزه خوشی را چشیده بود، او را به این همه نامردی وا می داشت؟ آیا از سرزمینی که هر لقمه نانش برای او خواری آور بود، کینه ای نگفتنی به دل داشت؟

..... از آنجا که به سراشیب سازش و تمکین افتاده بودند، دیگر هیچ چیز جلودارشان نبود.

.... هرگز هیچ تهدیدی نمی کرد: آدمی نبود که با دستاویزهای احساساساتی باج گیری کند، هرآنچه را که شهامت انجامش را داشت، می کرد........دچار انحطاط غم انگیزی شده بود.

... روحیه پرصلابتی که به او نسبت داده می شد و نیز پارسایی و جدیتی که او بر خود و دیگران تحمیل می کرد، پیوسته جای خود را به سستی و تزلزل می داد، زیرا سرشتش به بی تفاوتی و وارفتگی گرایش داشت.


برچسب‌ها: ایتالو کالوینو, بارون درخت نشین, مهدی سحابی
+ تاريخ پنجشنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۵ساعت 2:25 نويسنده فاطمه. الف |

ترافیک الهام بخش

حتما می دانید که یخ بستن یک تکه زمین یا مثلا یک جایخی با 12 جای خالی، بخش بخش اتفاق نمی افتد، هر دوازده تا با هم تبدیل به یخ می شوند. این اصل را من دیروز در پشت چراغ قرمز یک چهار راه شلوغ متوجه شدم، این چراغ به طور معمول حداقل چهار بار در هفته شاهد زنده ای بر عهدشکنی های معمول من است. من بارها به خاطر دیر کردنم در ترافیک به همین چراغ یا شاید هم شاه چراغ دخیل بسته و از خدا مومنانه خواسته ام که به خاطر من بی خیال قواعد معمول خودش در مورد حجم زمان بشود و اندکی آن را به خاطر من کش دهد تا من سر موقع در کلاسم حاضر شوم.

و بارها با اینکه خدا قضیه را به شکلی رفع و رجوع کرده؛ اما من سری بعد درست مثل یک بچه سرتق خودم را به آن راه زده و باز دیرم کرده ام؛ انگار که به خیر گذشتن قضیه تازه یک جورهایی پردل و جراتم کرده باشد.... حالا برگردیم به آن یخ زدن سرتا سری و مکاشفه ای که پشت همین چراغ دیروز برایم اتفاق افتاد:

من آن روز که طبق معمول ذکر های نصفه نیمه و بی تمرکزم را بلغور می کردم، متوجه شدم، اگر حوزه ای از زندگی من زیر سوال است، مثلا کارم، در چند حوزه دیگر از زندگی ام هم گرهی از همان جنس مطمئنا وجود دارد و چنانچه من به جای تشتت آراء، صرفا به باز کردن یکی از این گره ها تمرکز کنم، خود به خود، حوزه های دیگر هم آباد خواهند شد و آن سرما یا حرارت به کل بخش ها سرایت خواهد کرد ... و با خود اندیشیدم:

شاید در دسترس ترین گره قابل بررسی من که به توانایی خودم در باز کردنش ایمان دارم: مرتب کردن کشوهای خانه و دور ریختن یک سری وسایل باشد.... طبق این شهودم، اگر این اتفاق برایم رخ دهد، دیگر غیر ممکن است که من دیرم شود.

****

از پا قدم پاییز

از برکت یک خواب عمیق، بی کمک ساعتی کوکی، خودکار از خواب بیدار شدم، زمان به وقت ساعت، 5 صبح بود و به وقت طبیعت، مثل گل هندوانه، گل روز بود، به شدت دلم هوای آزاد را کرد، در را باز کردم، باد می آمد و کمی شانه هایش سرد بود، اگر آن سرما شکل مرئی به خود می گرفت، بی تردید من جزو اولین کسانی بودم که موفق شده اند، پاییز را در هیبت یک انسان ببینند. بعد که حضور گرما بخش پاییز را حس کردم، دلم به خاطر هزاران ذره برفی که در راه اند، لبریز از شوق شد.

حالا، سرما یا هر نشانه دیگر پاییز، در باور من، خودش را به شکل حضور یک انسان نشان می دهد.

+ تاريخ پنجشنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۵ساعت 2:25 نويسنده فاطمه. الف |

کتاب «بارون درخت نشین» یک سری از باورهای ته نشین شده ذهن مرا به سطح آورد، مثلا  وجود جادوگرها، شاید اگر کسی این کتاب را قبلا خوانده باشد، این سوال برایش پیش بیاید که چه ربطی بین این دو وجود دارد؟ چون به تنها چیزی که در این کتاب پرداخته نشده، جادو و جادوگری است؛ حق با آنهاست اما من به هر دلیلی چند روز پس از خواندن این کتاب، ذهنم سمت این کوچه باغ هدایت شد و تصویر یک جادوگر سوار بر جارو در ذهنم جان گرفت که برای رفع خستگی روی دیوار کوتاه گِلی باغی فرود آمده بود :

جادوگری که توی ذهنم هست، درست مثل همان نمونه آشنایی است که اکثر افراد شبیه من در ذهنشان دارند: پیرزنی با کلاه شیپوری کهنه،  لباسهایی تیره و مندرس که سوار جاروی دسته بلندی است؛ پیرزنی که دهان گنده اش با بدجنسی برای قهقهه دائم باز است و اگر فرصت کند، دستی به خال گوشتی روی بینی بدترکیب اش می کشد و با چشمانش که درست مثل دو کاسه کجی هستند که انگار محتویاتش در شُرف ریختن است، از بالا  زمین را نگاه می کند.

بله، این تصویر ثابت، خیلی ساده در متن کودکی هایم در خیال من نقش بسته بود و بعدا هم فرصتی پیش نیامد که آن را توی ذهنم زیر سوال ببرم یا تغییرش دهم؛ فقط هر وقت جاروی دسته بلند سپوری را لای شمشادها یا زیر نیمکت های پرت پارکی دیده ام که پنهان شده، بی اختیار یاد همین جادوگرها می افتادم، جادوگرهایی که حتما زن هستند، اینکه حتما بد طینت هستند، اینکه حتما پیر هستند و دور دهنشان مثل در یک توبره چین خورده است، دندان ندارند و هدفشان آسیب به بقیه است. اما گفته باشم من قدرت این جادوگرها را همان بچگی هم دو زار قبول نداشتم، چون اساسا آنها را باور نداشتم و باور عجیبی در من بود که بدی هیچ وقت نمی تواند، قدرت داشته باشد.

تا اینکه چند سال پیش  یک انسان خوب - که اتفاقا زن هم بود و -  آموزه های بسیار ارزشمند و مفیدش را با مهربانی و زحمت زیاد در وبلاگش می گذاشت، پارادایم ذهنی مرا در مورد جادوگر تغییر داد و باعث شد، من تصویر قبلی از جادوگرها را کنار بگذارم و شاهد تولد جادوگری باشم که این دفعه قدرتش را باور داشتم، قدرتی که او از آن برای انجام کارهای خوب بهره می گرفت؛  به خاطر همین، همان زمانها،  شمایل آن جادوگر در زیرزمین ذهن من یک گوشه ای انداخته شد، تا سر فرصت از آن برای پاک کردن کفش هایم استفاده کنم و تصویر جادوگر جدید جای آن را گرفت، بهتر است بگویم جادوگرهای جدید، چون من حین خواندن آموزه های وبلاگ آن بانوی بزرگ وار باور پیدا کردم که هر آدمی در لحظاتی از روز، وقتی که ذهنش به انسجام می رسد، انگار سوار جاروی جادوی معجزه می شود و توی ذهنم تصویر خیل عظیمی از جادوگران ریز و درشتی شکل گرفت که در یک آسمان آبی روشن در ترددند با لباسهای رنگی خیلی تمیز.....

خدای من! نوشته ام، بیش از آنچه فکر می کردم، ری کرد، درست مثل برنج، بنابراین بقیه قضیه را که توضیح بیشتر در مورد این کتاب است را موکول می کنم به پست بعدی، فقط دوست دارم ببینید، این کتاب چه طوری لجام اسب خیال آدم را رها می کند.

پی نوشت: حین سرچ به این مطالب هم در ویکی پدیا برخوردم:

موسی رود نیل را به واسطه‌ی عصایش می‌شکافد. در متون مقدس آمده‌است که موسی با همین عصا بر علیه مکر جادو پیشگان فرعون به مبارزه بر می‌خیزد.

در آیین ویکا از چوب دستی برای متمرکز کردن انرژی بدن انسان استفاده می‌کنند. این چوب دستی‌ها عموما ترکه‌ای ساده‌اند که به خوبی تزیین می‌شوند و البته در انتخاب آن‌ها گاه آیین‌هایی نیز صورت می‌گیرد. چوب دستی از شخصی ترین وسایل جادوگری است به طوری که توصیه می‌شود مدام در کنار جادوگر باشد.


برچسب‌ها: جارو, مامور شهرداری, برنج ایرانی, زیرزمین
+ تاريخ جمعه نهم مهر ۱۳۹۵ساعت 20:5 نويسنده فاطمه. الف |

این چند وقت، با قهرمان کتاب «اینجه ممد» کلی آواره کوه ها شدم، کلی ترسیدم و در بیشه زارانی  پر از جک و جانوران عجیب و غریب پهلو گرفتم، تفنگ به دست گرفتم و آدم کشتم؛  دو دولی های اینجه ممد را در کشتن ظالمان حس کردم که با کشتن یکی، انگار نفر بعدی جانی به مراتب نامیراتر به خود می گرفت و ..............

این کتاب که من در حال حاضر یک جلد آن را خوانده ام، درست مثل داستان های حماسی بود، که پدر خدابیامرزم تعریف می کرد؛ مثل  داستان «کوراوغلو».

در مجموع از خواندن این اثر لذت بردم،  معمولا چیزی که در رمان برای من کشش ایجاد می کند، واکاوی شخصیتهای رمان است، اما فکر میکنم  شتاب قضایا و تعداد افرادی که در کتاب اینجه ممد به صحنه می آیند، آنقدر زیاد است که به نویسنده فرصت چندانی باقی نمی گذارد که بیشتر به عمق تک تک  شخصیت های داستان برود، در عوض نویسیده هنرمندی خود را در به تصویر کشیدن یک ناخوداگاه جمعی به رخ می کشد، اجتماعی از دهقانانی که روی زمین خود، از گشنگی جان می دهند و .....

و حالا بخش هایی از این کتاب:

مناظر بدیع آن انسان را به رمیدگی وا میدارد.

اگر به گربه یا سگ یا حیوان دیگری اینقدر فشار بیاوری، اول می ترسد، اما اگر اصرار کنی، پلنگی می شود و حمله می کند، آدمها هم همین هستند.

جایی برای فرار، حتی فرار فکری وجود نداشت.

توضیح مختصری از این کتاب را به همراه بیوگرافی نویسنده آن یاشار کمال را در لینک زیر بخوانید.

یاشار کمال


برچسب‌ها: اینجه ممد, یاشار کمال, خسرومهرزاد, آثار ادبی جهان
+ تاريخ جمعه دوم مهر ۱۳۹۵ساعت 1:40 نويسنده فاطمه. الف |