آمار آه بشاش

جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار

این چند روز که کتاب «اسپرلوس» از هرمان هسه را می خواندم، متوجه تغییری در درون خود شدم، که برایم تازگی داشت و از این بابت، حس سپاس مندی ژرفی به من دست داد: حس کردم، تجربیاتم خواه تلخ خواه شیرین، این چند وقت در درونم نشاء هایی را ایجاد کرده اند که به واسطه آنها قدرت لذت بردنم از دنیای خارج از خودم زیاد شده، از جمله کتاب هایی  که برای خواندن دست می گیرم. فکر کردم، هرکس وزنه ای است به افراد، کتابها و کلا چیزهایی که وارد زندگی شان می شود.

خاطرم آمده بود این کتابش خیلی سالها پیش با عنوانی دیگر- «روزالده»- به زندگی من وارد شده بود ولی من آن موقع چیزی از این کتاب نفهمیدم، انگار مثل نی ای توخالی بودم که این کتاب روزهایی در آن نواخته شده و بعد در گذشته، با بی قیدی به خاک سپرده شده است،

اما حالا این کتاب را مثل زمینی تشنه به تمامی نوشیدم: درتنهایی تلخ «هر فراگوت» نقاش و قهرمان داستان، نفس کشیدم و  در عبور از استیصال و درماندگی او، حس نو شدن را تجربه کردم. هر شخصیتی در این کتاب، حتی فضاهای آن مملو از مفهوم و واقعیت های عریان زندگی بود، آنقدر این کتاب مرا تحت تاثیر قرار داد که حس کردم همواره در زندگی ام به نویسندگانی چون هرمان هسه و مترجمین عاشق و متعهد همچو آثاری مدیون خواهم بود؛ چقدر انسانهایی که روحشان را پرورش می دهند، ستودنی هستند، در شعاع بلند وجود آنها، حتی پس از مرگ شان می شود، یک همچو لذتهای نابی را از دل آثارشان تجربه کرد.

و حالا مایلم بخش هایی از این کتاب را اینجا بیاورم:

آه بشاش----------- با مودتی افسار زده اما صمیمی--------- چشم های اندک خسته اش را در آب سرد غسل داد.---- لحن بی لحن-

با این وصف در درون اندوهگین بود، شگفت زده که مردی چنین برتر، در بد روزگار چنین کودک شده باشد، چنان که گویی راه خود را چشم بسته و دست بسته میان خار و خاشاک می جوید.

دلم می خواهد بفهمم گنجشک ها به یکدیگر چه می گویند و دلم می خواهد ببینم درختها چه جور می توانند با ریشه هایشان آب بخورند و اینجور گنده بشوند.

.... کار تو را سرپا نگه داشته، اما این بیشتر جنبه داروی بیهوشی دارد تا لذت. تو نیمی از نیروهای عالی خود را در بستن در به روی خود و در برخوردهای بی ارزش روزمره هدر می دهی. تو خوشبخت نیستی، حداکثرش دست شسته هستی و این شایسته تو نیست.

هرچند ماه یکبار اتفاق می افتد، بدون قصد مست می شوم... محتاج تحریکم می دانی...

....تقریبا بیست سال است که مرا پاییده ای، همین جور سرازیری می روم، همین جور که من ژرفتر و ژرفتر در مرداب فرو می روم، با دوستی و شاید اندوه مرا پاییده ای و هیچ وقت چیزی نگفته ای و هیچ وقت با پیشنهاد کمک مرا خوار نکرده ای.

اشک آسودگی


برچسب‌ها: روزالده, اسپرلوس, محمد بقایی, پرویز داریوش
+ تاريخ دوشنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۵ساعت 0:45 نويسنده فاطمه. الف |