آمار تکثیر جادوگرها

جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار

کتاب «بارون درخت نشین» یک سری از باورهای ته نشین شده ذهن مرا به سطح آورد، مثلا  وجود جادوگرها، شاید اگر کسی این کتاب را قبلا خوانده باشد، این سوال برایش پیش بیاید که چه ربطی بین این دو وجود دارد؟ چون به تنها چیزی که در این کتاب پرداخته نشده، جادو و جادوگری است؛ حق با آنهاست اما من به هر دلیلی چند روز پس از خواندن این کتاب، ذهنم سمت این کوچه باغ هدایت شد و تصویر یک جادوگر سوار بر جارو در ذهنم جان گرفت که برای رفع خستگی روی دیوار کوتاه گِلی باغی فرود آمده بود :

جادوگری که توی ذهنم هست، درست مثل همان نمونه آشنایی است که اکثر افراد شبیه من در ذهنشان دارند: پیرزنی با کلاه شیپوری کهنه،  لباسهایی تیره و مندرس که سوار جاروی دسته بلندی است؛ پیرزنی که دهان گنده اش با بدجنسی برای قهقهه دائم باز است و اگر فرصت کند، دستی به خال گوشتی روی بینی بدترکیب اش می کشد و با چشمانش که درست مثل دو کاسه کجی هستند که انگار محتویاتش در شُرف ریختن است، از بالا  زمین را نگاه می کند.

بله، این تصویر ثابت، خیلی ساده در متن کودکی هایم در خیال من نقش بسته بود و بعدا هم فرصتی پیش نیامد که آن را توی ذهنم زیر سوال ببرم یا تغییرش دهم؛ فقط هر وقت جاروی دسته بلند سپوری را لای شمشادها یا زیر نیمکت های پرت پارکی دیده ام که پنهان شده، بی اختیار یاد همین جادوگرها می افتادم، جادوگرهایی که حتما زن هستند، اینکه حتما بد طینت هستند، اینکه حتما پیر هستند و دور دهنشان مثل در یک توبره چین خورده است، دندان ندارند و هدفشان آسیب به بقیه است. اما گفته باشم من قدرت این جادوگرها را همان بچگی هم دو زار قبول نداشتم، چون اساسا آنها را باور نداشتم و باور عجیبی در من بود که بدی هیچ وقت نمی تواند، قدرت داشته باشد.

تا اینکه چند سال پیش  یک انسان خوب - که اتفاقا زن هم بود و -  آموزه های بسیار ارزشمند و مفیدش را با مهربانی و زحمت زیاد در وبلاگش می گذاشت، پارادایم ذهنی مرا در مورد جادوگر تغییر داد و باعث شد، من تصویر قبلی از جادوگرها را کنار بگذارم و شاهد تولد جادوگری باشم که این دفعه قدرتش را باور داشتم، قدرتی که او از آن برای انجام کارهای خوب بهره می گرفت؛  به خاطر همین، همان زمانها،  شمایل آن جادوگر در زیرزمین ذهن من یک گوشه ای انداخته شد، تا سر فرصت از آن برای پاک کردن کفش هایم استفاده کنم و تصویر جادوگر جدید جای آن را گرفت، بهتر است بگویم جادوگرهای جدید، چون من حین خواندن آموزه های وبلاگ آن بانوی بزرگ وار باور پیدا کردم که هر آدمی در لحظاتی از روز، وقتی که ذهنش به انسجام می رسد، انگار سوار جاروی جادوی معجزه می شود و توی ذهنم تصویر خیل عظیمی از جادوگران ریز و درشتی شکل گرفت که در یک آسمان آبی روشن در ترددند با لباسهای رنگی خیلی تمیز.....

خدای من! نوشته ام، بیش از آنچه فکر می کردم، ری کرد، درست مثل برنج، بنابراین بقیه قضیه را که توضیح بیشتر در مورد این کتاب است را موکول می کنم به پست بعدی، فقط دوست دارم ببینید، این کتاب چه طوری لجام اسب خیال آدم را رها می کند.

پی نوشت: حین سرچ به این مطالب هم در ویکی پدیا برخوردم:

موسی رود نیل را به واسطه‌ی عصایش می‌شکافد. در متون مقدس آمده‌است که موسی با همین عصا بر علیه مکر جادو پیشگان فرعون به مبارزه بر می‌خیزد.

در آیین ویکا از چوب دستی برای متمرکز کردن انرژی بدن انسان استفاده می‌کنند. این چوب دستی‌ها عموما ترکه‌ای ساده‌اند که به خوبی تزیین می‌شوند و البته در انتخاب آن‌ها گاه آیین‌هایی نیز صورت می‌گیرد. چوب دستی از شخصی ترین وسایل جادوگری است به طوری که توصیه می‌شود مدام در کنار جادوگر باشد.


برچسب‌ها: جارو, مامور شهرداری, برنج ایرانی, زیرزمین
+ تاريخ جمعه نهم مهر ۱۳۹۵ساعت 20:5 نويسنده فاطمه. الف |