آمار آواز شبانه مرغان دریایی...

جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار

بعضی وقت ها، شتاب زدگی هایم مرا صاف می برد به وسط  دریای زندگی، دست و پا می زنم، بیشتر فرو می روم و کم کم ساحل ایمانم از نظرم گم می شود و  از خستگی این تقلاها گذر روز و شب را گم می کنم. حتی... مثل همین چند وقت پیش، یا شاید مثل خیلی موقع ها در گذشته که راحت دست به تصمیمات بزرگ می زنم.... اما حالا خدا را شکر، چند صباحی است که لطف خدا و دستان مهربان همسرم مرا به ساحل آورده اند. روی تخته سنگی حمام آفتاب می گیرم و کم کم آن گرما تمام وجود مرا در می نوردد و زندگی را در من جاری می سازد. چرا با خودم  اینقدر نامهربانم! این حرف شاید نتیجه گیری ناامید کننده ای به نظر برسد اما این یافته مثل این می ماند که شما هرچند با حرام کردن کلی گوشت، یاد بگیرید که چکار کنید تا کوبیده تان وا نرود.... شما از آن دور که موج های نادانی، سرتان را زیر آب می برد، می توانید ابهت زندگی و داشته هایتان را قیمت گذاری کنید...

از آنجا روزهای کسالت آور به لحظه های فراغتی تبدیل می شوند که دیگر می دانید با آنها چکار کنید و البته خستگی زیاد تنتان، قدرت بازوانتان را به شما گوشزد میکند....

و با این همه من زندگی را - هرچند گاهی با لحظات نفس گیر آن- به خاطر این که خام خام خودش را در اختیار هوس های تجربه کردن های من می گذارد، دوست دارم و می پرستم....

پی نوشت: من سه بار در کودکی در تعطیلی های تابستان که به دریا می رفتیم، نزدیک بوده غرق شوم...

+ تاريخ شنبه شانزدهم دی ۱۳۹۱ساعت 1:39 نويسنده فاطمه. الف |