|
جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار
|
امروز متوجه شدم زیادی فکر کردن به سن و سال و کلا گذر زمان و کارهای نکرده، مرا سردرگم تر می کند. فکر کردم در مقاطع مختلف یا به خاطر بی اعتمادی به خود و یا وارد کردن دیگران به صحنه، فرصت پرداختن به خود را از خودم دریغ کرده ام...غریزه ام به من می گوید مشکل اساسی ام همین است. من باید پاهایم را روی زمین احساس کنم، حسی که با وجود فرسنگ ها راه دور و درازی که آمده ام در من نمی جوشد. زندگی ام پر است از تابلوهای نیمه تمامی که شاید اگر با ایمان حتی یکی از آنها را به اتمام می رساندم، امروز روز خیلی وضعم بهتر بود. برای من دانستن این نکته دستاورد بزرگی است، چون چشم انداز شفافی از مسیرم به دست می دهد. من یک خوشوقتی دیگر هم دارم و آن این که دوام شرایط موجودم، هرچند به خاطر مسائل کاری کمی فرسایشی و خشن بوده، اما مجال ارزشمندی برای دیدن واضح زیبایی های زندگی ام به من پیش کش کرده، هوا را می نوشم با لذت تمام ...و دستانم را دوست دارم و همسرم مثل یک خورشید روزهایم را روشن می کند و نزدیکانم چونان ستارگان، شبهایم را زیبا می کنند...