|
جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار
|
در هفته ای که گذشت، کشتهشدن 34 معدنچی آفریقای جنوبی توسط پلیس، موضوعی بود که ذهن مرا به سطور کتاب ژرمینال اثر امیل زولا کشاند که سالها پیش آن را خوانده بودم... سگ کتک خورده به کوچه انداخته شده، یکی از تعابیر به کار رفته در آن هنوزم یادم مانده و اسبی که در دل معدن، زیر زمین، جان داد... یک چیزهای محوی یادم می آید...زندگی شان یا زیر زمین بود یا در میخانه یا در آغوش زنان و معشوقه هایشان . بدبختی و تلخی و غم در زندگی شان موج می زد، با اینکه با آنها همدردی می کردم یک جورهای زندگی صاحبان معدن هم مرا از نظر عاطفی درگیر خود کرده بود... شنیدن این خبر مرا متاثر کرد، چون پذیرش، یک سری چیزها در گذشته شاید آسان بود ولی الان توجیهشان دشوار است. این خبر را گوشه دفترم نوشتم به عنوان ایده ای که روزی شاید بتوانم در مورد آن بنویسم...![]()
.
و اما اتفاق زیبای هفته گذشته این بود که یک موجود دوست داشتنی به جمع ما اضافه شد که دیدن تک تک حرکاتش ولع مرا برای زندگی بیشتر می کند. بودنش را عین معجزه می دانم مثل همه دیگر نوزادان جهان. مخصوصا که از اولین ساعات به دنیا آمدنش کنارش بودم...فکر کردم بعضی اتفاقات پیچیده آنقدر در کمال سخاوت طبیعت، ساده اتفاق می افتند که دیگر به موضوعی عادی تبدیل می شوند...و ما آدمها قدر آن را نداریم. مثل همین دستان من که الان خیلی ساده و تکراری با آنها در حال تایپ این مطالب هستم.... چیزی که در آن فضا، بیمارستان فقط برای من آزاردهنده بود- چون من خواهرم را همراهی می کردم- شکل نگرانی اغراق آمیز اطرافیان زنان حامله پیش از زایمان آنها بود... چون من اعتقاد دارم بیشتر این کارها همش فیلم است و یک جور تظاهر و البته آنها همش تقصیر کار نیستند، در فرهنگ ما دوست داشتن مستلزم نشان دادن بی تابی و نگرانی به شکل کلیشه ای و ... است....
اسمش را از پیش تعیین شده، گذاشتند علی رضا که من زیاد هنوز نمی توانم با این اسم ارتباط برقرار کنم نه این که با این اسامی تبرک شده مشکل داشته باشم، بیشتر سختی ام مال نفس کشیدن در هوایی است که با بهانه قرار دادن این اسم ها در سرزمینم، آن را سنگین کرده اند...