|
جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار
|
دیشب تا دیر وقت پارک بودیم. تاب رفتم و خوش گذراندم. مهمانی هم خوب بود و من از کیفیت غذای خودم راضی بودم، اما در تمام متن شب، موضوعی مثل مزاحم سر کوچه همان جا توی ذهنم جا خوش کرده بود. تمام صبح به خودم فکر کردم. احساس کردم که به خاطر اضطراری شدن شرایطم، یک سری نکات را از چشم انداخته ام. مثل اینکه شما به هر دلیلی، تعلل، تسامح، بدبیاری، بی تجربگی و هر چی وقت خود را از دست بدهید، بعد در لحظه های اندک باقی مانده به خاطر شدت اضطراب آرمان هایتان را ندانسته شهید کنید...حس خوبی نداشتم چون طی آن شب از دوستی در رابطه با کار در خواست هایی داشتم که با حرفهای پیش دستانه او احساس کردم، موضوع را تا آن جا در ذهن خود تنزل داده که گویا من از او پول خواسته باشم. در صورتی که هدف من این بود که در این آشفته بازار کار و از طرفی به خاطر روحیه خودم در مورد اینکه سر هر بیگاری نخواهم رفت، فرصت شغلی اگر سراغ داشت به من اعلام کند...به صحبت هایی که آن شب رد و بدل شده بود، خوب فکر کردم، ذهنم مثل یک دگمه استاب روی آن مبحثی ایستاد که در مورد افرادی بود که با دغل بازی و سو استفاده از احساسات بقیه سعی در کمک شدن دارند... احساس کردم، بی انکه حواسم را جم کنم خودم را در موقعیت تحقیر قرار داده ام. چه طوری؟ خیلی ساده، با سکوتم در مورد این بحث. من باید آن موقع، حتی اگر شک هم داشتم، منظور طرف را از این بحث می پرسیدم. اما من این کار را نکردم. فکرش را بکن من در حدی یک سری ویژگی ها را به اسم اخلاقیات و مثبت بودن در ذهنم نهادینه کرده ام که این مکث در برابر چنین موقعیتی به من دست داده، مثل آدمی که خواسته باشم به خاطر نشنیدن بعضی حرفها حتی گوشهایم را سنگین کنم... چه بگویم... فهمیدم باید باز روی این روحیه ام کار کنم. الان هم ناراحت نیستم این ساعت، چون من دائم خودم را زیر و رو می کنم،چون می دانم این طرز فکر شهامت می خواهد ......
پی نوشت: عنوان پست، نام مقاله ای بود در وبگاه لوح...