|
جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار
|
ندیدن دلیل بر نبودن نیست.من وقتی از خانواده ایرانی صحبت می شود بی اختیار یاد کلیشه ای می افتم که در کتاب مدنی دوران ابتدایی خوانده ام: پدر و مادر جوان، یه فرزند پسر یه دختر یه مادر بزرگ فهیم یه پدر بزرگ فهیم تر - خانواده آقای هاشمی... انگار در عالم واقع چیزی به نام مادر، پدر بی کفایت یا فرزندان ناخلف وجود ندارد. اما در کمال تعجب مثل بسیاری از واقعیت ها این قضایا را جایی انعکاس نمی دهند. فیلم ها و سریال ها و... یا اگر نشان می دهند خیلی کم است... برای حفظ شان بزرگ ترها متوسل می شوند به حفظ ظاهر ولی غافل از این که تا واقعیت را نپذیریم. سایر ایرادات کار از یک جایی بیرون می زند. من موافق این نیستم که نپرداختن به برخی واقعیت ها، باعث کم شدن یا از بین رفتن آنها می شود. مثلا مادربزرگ ها را در قامت یک بانوی فهمیده و صبور و....نشان می دهند. در صورتی که همه مادربزرگ ها این طور نیستند، من خانواده هایی را می شناسم که به خاطر خودخواهی های همین مادربزرگ های تسبیح به دست با چه مشکلاتی روبرو شده است،... یا خویشاوندان را این طوری نشان می دهند که به دور از حسادت و هر گونه حب و بغضی در خدمت هم هستند.... البته چه خوب بود که واقعا این طوری بود، ... ولی نیست. من فکر میکنم به خاطر پیچیدگی های زندگی امروزی، اختلاف نظرها زیاد است. در خوشبینانه ترین حالت روابط به شکل سوری سر جای خود هستند، اما به نظر من وقتی اختلاف ها انقدر زیاد است که نمی شود حتی حفظ ظاهر کرد، نباید اصرار به رابطه کرد. شاید در صورت پذیرفتن این واقعیت ها و بررسی علل آن بشود کاری کرد ولی با انکار مداوم آن کاری از پیش نمی رود...
یکی دیگر از حوزه های به شدت شعار گونه ما به نظر من آموزش و پرورش است. من دوران مدرسه را یکی از بی خود ترین دوران زندگی ام می دانم، کتابهای ما هم یک مشت حرفهای قشنگ را به خورد آدم می دهند... در صورتی که حرفهای قشنگ باید از وجود آدم بجوشد...شاید بهتر باشد بگویم به جای اینکه فکر کردن را به ما یاد بدهند تفکر ما را به خاطر نظام آموزشی غلط به دست معلمان بسیار فهمیی
که واقفند شغل انبیا را به دوش می کشند - کور و لم یزرع می سازند...
انگار همه چیز و همه کس از عنوان خود تهی شده و به هر چیزی غیر از خود شبیه می شود. مثلا پارادایم ذهنی من این اواخر در مورد پزشک جماعت، مومن و مذهبی جماعت، قشر تحصیل کرده و ....به طور کل به هم ریخته است. من گاهی دلم به یک سری از شعائر مذهبی -به خاطر صفای دوران کودکی ام- تنگ می شود اما فکر کردن به این که این کارم مرا در چه طبقه بندی قرار می دهد باعث می شود به قول سنگین ترش تقیه کنم...