|
جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار
|
یک فضای سبزی کوچکی کنار خیابان که فقط سه نیمکت در آن قرار دارد و نسبتا خلوت است و بیشتر می شود آن را جزوی از پیاده رو به حساب آورد، برای دومین باری که آنجا می رویم، انرزی و حس خوبی به من می دهد. امروز عصر که با مک آرتور آنجا نشسته بودیم، خوب قامت کاج های بلند و مغرور آن را سیر کردم، در هوایی شبیه هوای پاییزی با ابرهای خاکستری که بالای سرمان بود، یک جور احساس کوچک بودن به من دست داد. کوچک بودن از آن جنسی که به خاطرش توجه و محبت دریافت می کنی، یک جور احساس امنیت زیبا داری و از آن خجالت نمی کشی، ... هوا انگار چیزی حالش را دگرگون کرده باشد، کمی طوفانی شد. هرچی گرما و دود هوا و بوی عرق که در مترو به خوردم رفته بود، از خاطرم رفت...خلاصه حس خوب داشتم و واقعا نمی دانم این حس خوب به خاطر خوردن کشمش در صبحانه بود،
به خاطر تغییرات جوی و الکتریسته موجود در هوا بود،
به خاطر صحبت ها و حضور آرام بخش سیروس
بود،
به خاطر تغییر ذهنیتم در رابطه با شرایطم بود،
یا همین پارکی که دوست داشتم،
آن را با تمام گل های ریز چرکمردش
و همسایگی اش با خیابان
با تصور یک مکان جادویی در ذهنم شناسنامه دار کنم...