|
جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار
|
همین جور مثل کسی که جلوی کمد لباسهایش ایستاده و نمی داند کدام را انتخاب کند، فکری بودم از موضوعات مختلفی که این روزها برایم پیش آمده بود کدام را بنویسم که برنامه " علم به زبان ساده" از کانال من و تو را دیدم...فوق العاده بود، برنامه ای در مورد تازه های علم که نشان می دهد چگونه به برکت علم و آگاهی در ۲۰-۱۰سال آینده امکاناتی پیش روی ما قرار خواهد گرفت که داشتن طول عمر بیشتر و حتی زندگی بدون مرگ دیگر رویا نخواهد بود.
مثل همیشه که اولین کارم گرفتن یقه خودم است، از مشغله های بی حاصل ذهنم دلم گرفت. حسودی ام شد به این افراد که در ردای یک دانشمند، یا یک فرد صرفا علاقه مند دنبال موضوعاتی رفته اند که زندگی را به عنوان یک فرصت ارج بگذارند: مثلا از جمله این کشفیات، تولید اندام های داخلی و خارجی بدن انسان با استفاده از تنها یک سلول فرد است به طوری که شما براحتی می توانید اندام مورد نیاز خود را در صورت آسیب براحتی سفارش دهید،
یا این امکان که به شما کمک می کند با استفاده از ایجاد تغییراتی در ترکیب شیمیایی مغز به راحتی از شر خاطرات بد خلاص شوید.
یا مثلا تکنیک هایی که به شما کمک می کند کلید ذهنتان را در دست بگیرید. مثلا با تمرکز به عصبی به نام وگاس- با کمک مدیتیشن و تنفس صحیح شما قادر خواهید بود سطح اضطراب خود را پایین آورید. پایین بودن سطح اضطراب، تمرکز شما را افزایش می دهد و شما در اثر تمرکز می توانید محدودیت های موجود را پشت سر بگذارید، مثلا می توانید در یک وان پر از یخ همان دمای معمول و فشار خون عادی تان را داشته باشید و...
خوب بله داشتم می گفتم از خودم شرمنده شدم که چه محصولات ارزشمندی مخ آنها تولید می کند و آن وقت مال مرا که بتکانی یک سری نگرانی و اضطراب و احساس گناه و، ای منصفانه اگر بگویم یک سری آرمانهایی با برد دور.
در حد حرفهای قشنگ و بلورین آقای رئیس جمهور. البته دیدم به راحتی چه طوری این حس تلخ کل وجودم را فتح می کند و سعی کردم اخر شبی آن را متوقف کنم چون من ندیدم حس تلخ در من حس حرکت ایجاد کند، بیشتر مثل یک باتلاق مرا پایین تر می کشد، این بود که شروع کردم به دیدن آن روی سکه و ارائه توضیحات و توجیهات. مثلا از جمله اینکه وقتی بازسازی یک خانه اینقدر وقت می برد و دقت می خواهد چطور وجود یک فرد با آن همه پیچیده گی و ظرافت وقت و دقت نخواهد؟ واقعا انتظار عبثی است که من صرف دانستن یک سری اطلاعات و نمود ضعیف آن ها در رفتارم، توقع داشته باشم یک سری از ویژگی های قدیمی شخصیتی ام مثل یک مزاحم یک دفه از راه نرسند... من خانه های قدیمی زیادی دیده ام که هر چند دستی به سر و وضعشان کشیده شده اما دیر یا زود یک چیزهایی در لایه های پایین مثلا یک پوسیدگی یا نم، مثل یک اثر جرم خود را نشان داده - چقدر دیوارهای تبله کرده مرا ناراحت می کند - اما با دید منطقی این یعنی یک هشدار، یعنی یک جای کار می لنگد و باید خوب زیر سازی شود. باید کلی حوصله در کمال سخاوت نثارش کنی...
روانشناس ها و روانپزشکها و مشاورها یا کتب خودشناسی و البته یک سری از موقعیتهای خاص زندگی را دوست دارم. آنها خوب بلدند چاه های عمیق وجود آدم را که با کلی گل و سبزه دهانه شان تزیین و مستتر شده به آدم نشان دهد. خلاهایی که با حوصله باید پرشان کرد...