|
جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار
|
تا اطلاع ثانوی از نظر جغرافیایی به من ثابت شده من مثل قطب شمال دو فصل بیشتر ندارم. طی ماههای سال یا در وجود من باران با شدت بارش مختلف در حال بارش است یا آسمان در شرف خاکستری شدن است، یااینکه خاکستری شده و هر لحظه سیاه تر می شود به طوری که نمودار حال و احوال من در جهت شادی رو به بالا و یا بعد از حد مشخصی نوک پیکان تغییر کرده و اندک اندک به سمت ناراحتی و درهم پیچیدگی می رود. این فرضیه را من به دنبال تداوم این وضعیت در خودم ساختم. البته فرضیه راه زیادی تا تبدیل شدن به یک نظریه را می بایست طی کند و به همین خاطر سعی کردم وقتی این نکته را متوجه شدم زیاد ناراحت نشوم و با جملاتی - مثل این جملات که آدمیزاد است دیگر، یا بیشتر زنهایی که من دیده ام این گونه اند یا مهم این است که من با خودم رو راست هستم و از این حرفها یا مقطعی دیدن قضیه - به خودم دلداری بدهم. من معمولا ترجیح می دهم اینجا در این خانه مجازی ۱۰۰۰ متری ویلایی
مان بیشتر از حس های خوب بنویسم، جملات مثبت ، اما سعی ام این است که به مررو این حرفهای قشنگ را بتوانم در قالب تجربیات واقعی روزمره اینجا بنویسم. البته باید به خودم وقت بدهم، تجربیات من به من ثابت کرده پیاده کردن این مفاهیم زیبا - که از جاهای مختلف یاد می گیرم و اینجا می نویسم - و روح بخشی به آنها در زندگی واقعی ام، زمان می برد، زمانی حتی شاید به اندازه کل عمرم. کسی چه می داند فکر می کنم زندگی همین یاد گرفتن باشد تجربه اندوختن و پیش رفتن. فقط خدا می داند این عجول بودن من و سخت گیر بودنم چقدر از انرژی با ارزش مرا به تاراج می برد و من متاسفانه در موقعیت های واقعی همچنان این روحیه ام را در نظر نمی گیرم و به خطا می روم و بعد که تا آخر قصه رفتم و متوجه اشتباهم شدم به خودم قول می دهم که این بار دیگر حواسم را جمع می کنم و نمی دانم چرا با این همه قول و قرار یک مدت بعد دوباره تکرار می کنم. خیلی جالب است این جور وقتها غالبا پیش بینی های مک آرتور ![]()
در مورد من به قدری درست از آب در می آید که گاهی فکر می کنم او مرا بیشتر از خودم می شناسد.
این رفتار من دلایل زیادی مطمئنا دارد که من دنبالش هستم با تمرین و مراقبه آن را با یک عادت خوب جایگزین کنم. خودم فکر میکنم که شناسایی مشکل و پذیرش آن و با شجاعت اقرار کردن به آن حل حداقل نصف مسئله است.
توی این مدت که کلی فکر کردم و خودم احساس می کردم سرم بوی سوختگی می دهد
یک ابتکاری زده بودم توی ذهنم برای مواجهه با مثلا حس احساس گناهم که خیلی برای خودم جالب بود. حیفم آمد اینجا ننویسم:
موضوع از این قرار بود که خدا چند روزی آفتابی نمی شد. می گفتند نشسته یک برنامه علمی در مورد دایناسورها و انقراض آنها دیده و افسرده شده، افراد و شرکت های مختلفی اعلام آمادگی کرده بودند که تجهیزاتی در اختیار دارند که می توانند خدا را از آن حس در بیاورند. من که خودم را سلطان احساس گناه می دانستم با اعتماد به نفس جلو رفتم و با صدای بلند اعلام کردم که دست نگه دارید که چاره کار دست من است ... بعد به حضور خدا شرفیاب شدم. شرح مفصل آن جلسه را در موعدی دیگر شاید اینجا بیاورم ولی فعلا فقط بخش های از اظهارات او را با کسب اجازه از خودش اینجا می آورم:
میدونی من موجود ندانم به کاری هستم. همش از خودم می پرسم چرا کار رو خوب بررسی نکردم. شبها که می خوابم کابوس می بینم. یک فوج داینا سور که با ناراحتی از من می پرسند چرا خانواده ما را از هم پاشوندی چرا ما رو به خاک سیاه نشوندی....
این که چیزی نیست...