|
جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار
|
اصطلاح نان به هم قرض دادن را لابد شنیده اید. شاید یک جور تعارف تیکه پاره کردن باشد، مثلا شما در گفتن خوبی های طرف مقابل اغراق می کنید و بعد مخاطب شما همان تعاریف را چند برابر به شما تحویل می دهد... امشب فکر کردم چقدر این کار را خودم انجام می دهم. امشب به کارهای نمایشی دیگرم هم فکر کردم. نمایشی از نظر خودم، یعنی کم جان یعنی ...
امشب موقعیتی پیش آمد که خود را کمی از بیرون دیدم. ورق خوردم. فکر کردم این سالها چقدر نظریه پردازی کرده ام. این وضعیت چندین خوبی ریز دارد اما یک بدی درشت هم دارد، و آن بدی این است که کم کم در اثر آن نظریه پردازی ها احساس می کنید که یه پا فیلسوف شده اید و کار تمام است به اصطلاح آردتان را بیخته اید و الکتان را آویخته اید، یک آرامش خاطر عرفانی... اما همین که می خواهید با پوزخند به دنیا پیغام دهید، در یک موقعیت ساده متوجه می شوید که بله مثل یک مورچه در کلونی خودتان استاد بوده اید و فراتر از آن حرف چندانی برای گفتن ندارید. خودتان را در قامت شخصی می ببینید که بر روی صخره ای کنار دریا برای اطرافیان در مورد انواع شنا صحبت می کند در صورتی تا به حال از ساحل قدمی فراتر نگذاشته است... این حس اندک اندک در من قوام یافت تا به یک عصاره زیبا رسید: تصمیم گرفتم با حرکت های جدید و به جان خریدن اضطراب ها و مشکلات شرایط جدید و ناشناخته، رخوت پنهان در دنیای خودم را گرد گیری کنم...