|
جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار
|
خویش را خار دیدم سوی گل بگریختم
خویش را چون سرکه دیدم در شکر آمیختم
کاسه پر زهر بودم سوی تریاق آمدم
ساغری دردی بدم در آب حیوان ریختم
دیده پر درد بودم دست در عیسی زدم
خام دیدم خویش را در پخته ای آویختم
خاک کوی عشق را من سرمه جان یافتم
شعر گشتم در لطافت سرمه را می ییختم
عشق گوید: راست می گویی ولی از خود مبین
من چو بادم تو چو آتش من تو را انگیختم...*
*شمس پرنده