|
جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار
|
دیروز رفتیم انقلاب و من پس از مدتها، برای اتو آب مقطر خریدم. یک آب مقطر چهار لیتری شد ۲۵۰۰ تومان. اگر از مغازه ها پرس و جو می کردم احتمالا ارزان ترش هم بود. قبل از اینکه وقت بگذارم و اینجا بیایم حداقل از سه دندان پزشکی نزدیک خانه مان سراغ گرفته بودم ولی آنها انگار که بخواهند آب طلا بدهند، گفته بودند نداریم... البته من مطمئن بودم چون منشی ها زن بودند اگر مک آرتور می رفت حتما به او می دادند و یا اگر خود من به جای برخورد با منشی ها، مثلا با دکتر مرد برخورد داشتم باز احتمال اینکه جواب مثبت بگیرم زیاد بود. البته مک آرتور نظر دیگری داشت او می گفت این روزها مردم به کسی احیانا کمک می کنند که پیش تر متقاعد شده باشند حتما یک نفعی برای آنها دارد، پیش خودشان حتی شده به غلط به نتیجه رسیده باشند که این وسط چیزی هم گیر خودشان می آید...
البته این اول صبحی من نمی خواهم باز فرکانس ذهنم را با منفی سرایی پایین بیاورم ولی انگار گاهی لازم می شود برای رفتن به آن ور پل، این ور پل را هم خوب وارسی کرد، من باید بپذیرم که مگر چند نفر هستند که در تجربیاتشان دقیق شده و یا با مطالعه به این نتیجه رسیده اند که کارهایشان صرف نظر از بار ازشی آن به خودشان بر می گردد؟ یا بین این افراد چند نفر هستند که علاقه دارند به تحلیل چیزهای نادیدنی و احیانا امتداد کارهایی که می کنند؟ چون اکثر ما معمولا در قبال کارهایی که می کنیم دنبال تضمین هستیم تضمین از نوعی که دیدنی باشد، مثلا یک گام کوچک ما شاید خیلی به حال یک آدم معمولی اثر گذار باشد ولی همه ترجیح می دهند به یک آدم پولدار خوش خدمتی کنند...
این روحیه شاید در خود من هم هر چند با درصد پایین وجود داشته باشد، اما توی فکرم چیزهای زیبا می گذرد، من به ابعاد مختلف کمک فکر میکنم که لزوما مادی نیست و .....