آمار در جستجوی معنا...

جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار

یکی از زنان زندگی من، بانوی سخت کوشی بود که زندگی اش از بعضی لحاظ الگوی من است.

از این لحاظ که یک عادت های خوبی داشت که حتی از آسمان سنگ هم می بارید، محال بود این کارها کنسل شوند. او کارهای ثابت زیادی انجام می داد اما از بین آنها من، از این چند تا خوشم می آمد: یکی دو ساعت مانده به وقت نهار، یک ناشتایی ساده که عبارت بود از یک تکه نان و پنیر برای خودش ترتیب می داد - پای سماوری که قل قل می کرد و استکان و نعلبکی هایی که با وسواس خاصی برق انداخته شده بود، و با آداب خاصی چایی می خورد . گاه تنها و گاه اگر کسی هم بود میهمانش می کرد. بعد یک قرص ایبوپروفن که خودش به آنها قرص قرمز رنگ می گفت، بالا می انداخت و همان کنار سماور در حالی که پاهایش را توی دلش جمع کرده بود، نهایتا بیست دقیقه ای چرت می زد و بعد به کارهایش می رسید.

عادت خوب دیگر او، مرتب لباس پوشیدنش بود و البته صندوقچه لباسهایش که همیشه خیلی مرتب توی صندقچه چوبیش می گذاشت...

عادت دیگر او تمیز کردن خانه بود حتی در حالتی که خانه کاملا تمیز به نظر می رسید....طبق قانون نا گفته ای سر موعدی خاص به انباری و پستوهای خانه سرک می کشید و مثل عید خانه تکانی می کرد.....

از همه جالب تر این بود که مرد خانه به خاطر مدیریت خاص او هیچ وقت از موجودی غذایی خانه اطلاع دقیق نداشت و اینگونه بود که در انباری خانه، کیسه کیسه برنج و روغن و چای خشک و ... بود و خانه همیشه مهیا برای میهمانی و شرایط خاص.

.... سالها بعد او فوت کرد. علت مرگش هم عجیب بود. سرطان! و من در اکثر افراد سرطانی شاهد روندی بودم که در او این اتفاقات نیفتاد یعنی فاصله به رختخواب افتادن و مرگش خیلی کوتاه بود و به تشخیص دکتر این قضیه به خاطر این بود که او آدم فعال و پر کاری بوده، و آنقدر سرش شلوغ بوده که به مرگ فکر نمی کرده . برای پزشکان عجیب بود بزرگی غده سرطای او و مراجعه دیرهنگامش به دکتر..... روحش شاد باد

حالا این همه را گفتم که برسم به طرز فکر اشتباهی که گاهی دچارش می شوم و شبیه آن را گاهی در درد و دل های خیلی ها در کوچه و خیابان می شنوم و آن در یک کلمه این است بهانه گیر بودن... راه نرفته، اصرار به دویدن داشتن....فراموش کردن یک سری داشته ها، ندیدن یک سری امکانات و فرصتهایی که روزی دنبالشان بودیم و بعد از یک مدت برایمان عادی شده اند....

در مورد خودم خیلی به چرایی اش فکر می کنم چون مطمئنم اگر این داستان را حل نکنم و به طور عملی به آن پایبند نباشم، دائما زندگی مرا سر درسهای تکراری خودش خواهد نشاند.

فعلا در این مورد به نتایج جالبی رسیدم البته مثل همیشه با کمک مک آرتور:

مثلا من از بس در فکر انجام کارهای بزرگ غرق می شوم که دست آوردهای فعلی ام را ناچیز می شمرم. نسبت به خودم واقعا بی انصاف می شوم و این حس بد باعث می شود که به یک آدم ناراضی تبدیل شوم. این حس بد باعث می شود احساس بی لیاقتی کنم در صورتی که در واقعیت اینطور نیست. .... این حس باعث می شود خودم را دوست نداشته باشم و وقتی آدم خودش را دوست نداشته باشد، زندگی را هم دوست ندارد. شرایطش را هم خیلی غیر منصفانه و غیر واقعی می بیند... آنوقت خدا واقعا چکار می تواند برای چنین آدم ناسپاس و .... انجام بدهد؟

فکر کردم باید هر جوری است یک ستونهای ثابت در زندگی ام ایجاد کنم. بدون سخت گیری، مثل بانویی که صحبتش بود و زندگی اش را حتی با وجودی که امکانات و تکنولوژی الان در آن نبود با معنا می دید...نه جارو برقی- نه لباس شویی و...

باید این ستونها را ایجاد کنم، حتی شده این ستون معنا، نوشیدن یک استکان چای ساده در طول روز باشد......

و دیگر با فکر کردن به یک لپ تاب، با کامپیوترم بد تا نکنم...

یا حالا که نشده جهان را تغییر دهم، بی خیال گرد گیری در و دیوار خانه شوم...

+ تاريخ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 15:4 نويسنده فاطمه. الف |