آمار یه دختر دارم شا نداره....

جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار

در این عصرگاه های پر از وسوسه اردی بهشت گاهی با هم می رویم پیاده روی. پیاده روها مملو از زنان و دخترانی است که به زیبایی عروسک خود را آراسته اند. بعضی از آنها در حالی که مادرشان هم کنارشان است، کنار هایدا الکی می ایستند. جوراب شلواری پایشان است و  سعی کرده اند تمام زیبایی های اندام خود را به رخ بکشند. بعضی هاشان آنقدر قشنگند که من هم می ایستم به دیدن. مک آرتور در حالی که دست مرا می فشارد می گوید: خوب مهم اینه که اینا هیچ کدوم واسه آدم شوهر نمی شه. بعد دو تایی می خندیم.

مثل فلاسفه به این فکر میکنم که چرا وقتی فکر بعدش را نکرده اند ماها را که به قول خودشان ریحان هستیم اینقدر حساس بار می آورند و یک دفعه ما می مانیم و واقعیت های زندگی که یک تنه باید حلشان کنیم. شوهر آدم هم بالاخره خودش یک آدم است. اسپایدر من که نیست یا احیانا قبلا تجربه زندگی مشترک را نداشته که...

 خلاصه داشتم فکر میکردم چقدر دوست دارم یک دختر داشته باشم و او را در توهم بزرگ نکنم. دختری که هیچ کس را تاثیر گذار تر از خود در زندگی اش نبیند... و به همسرش صرفا به عنوان یک دوست و همدرد نگاه کند نه یک ناجی و نه به عنوان یک طلبکار.

+ تاريخ دوشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 13:36 نويسنده فاطمه. الف |