آمار دستانم را در باغچه می کارم، سبز خواهم شد می دانم ...

جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار

امروز روز پرکاری داشتیم . عصری با مک آرتور تصمیم گرفتیم بزنیم. بیرون. خسته بودم و دوست داشتم با همان لباس های راحتی و نه لباس رسمی بزنم بیرون. دلم می خواست این هوای بی منت بهاری به بازوانم بخورد و خستگی از تنم بروبد. نه به بی حجابی فکر می کردم، نه به خوشحالی دشمنان اسلام و نه اصولا به مقوله ثواب و گناه، فقط به عنوان یک موجودی غیر از آمیب دوست داشتم راحت باشم. البته ادم هایی که خواست قوی دارند برای هر کاری از جمله این مسئله راه حلی پیدا می کنند . مثلا رفتن به کشوری دیگر یا آزاد چرخیدن هم اینجا اما  بلد بودن راه های در رو. اما من که فعلا این جا هستم و  حوصله ترس و اضطراب هم ندارم، شروع می کنم به قانع کردن خودم و سازگاری با وضعیت موجود  اما نمی دانم نهایتا چه کار کنم  با خواست کودک درونم که می پرسد از کجا معلوم این دستان بهار سال دیگر زیر خروارها خاک نخفته باشند............ دستانم را که زیر خاک تصور کردم بی اختیار این شعر از فروغ فرخزاد به خاطرم آمد ........
دستهایت را دوست میدارم

دستهایم را در باغچه می کارم

سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم

و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم

تخم خواهند گذاشت

گوشواری به دو گوشم می آویزم

از دو گیلاس سرخ همزاد

و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم

کوچه ای هست که در آنجا

پسرانی که به من عاشق بودند هنوز

با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر

به تبسم معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را باد با خود برد.....1

پی نوشت: بخشی از شعر تولدی دیگر فروغ 


+ تاريخ جمعه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 0:10 نويسنده فاطمه. الف |