|
جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار
|
بچه ها یک جور کفش سوتک دار دارند که وقتی به آنها می پوشانی با راه رفتنشان صدا می دهد آنها اوایل نمی دانند صدا از کجاست و دنبال صدا می گردند، اما با تکرار به کمک تجربه یک چیزهایی دستگیرشان می شود...
این کفش ها دیشب توی ذهنم راه می رفتند و صدا می کردند و گرایی بودند برایم که آرامشم در گرو سکوتم است و همیشه لزوما برای درک بعضی چیزها نیاز به عمل نیست گاهی باز بینی خودش مناسب ترین برخورد با مسئله است....
این دوره از زندگی ام را دوست دارم چون یواش یواش دارم با تجربه می شوم، مثل بازی اسپایدار کامپیوتر که اوایل فقط ایزی بازی می کردم اما حالا لذت می برم از چالش های مراحل بعدی آن. فکر می کنم هر چند همیشه تجربه های جدید برای یادگیری وجود دارند و باید همچنان آموزش ببینم اما زمین خوردن هایم را خورده ام و اصل کار پاهایم هستند که آرام آرام باورشان میکنم.
دیگر حس دانشجویی را دارم که پیش نیازهایش را پاس کرده و می تواند واحد اصلی بگیرد.
حس من الان به زندگی، به سان زندگی مشترک زوجی است که دعواهایشان را کرده اند، سوء تفاهماتشان اتفاق افتاده و حالا پس از فراز و نشیب های معمول، با اعتمادی روشن برای آرمان هایشان نقشه می کشند...