آمار شب از یک بوسه می میرد و سحرگاه از یک بوسه متولد خواهد شد....

جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار

دیروز مسائلی در رابطه با یک سری افراد ذهنم را درگیر کرده بود. آخر شب، از روزی که پشت سر گذاشته بودم، ناراضی بودم، یک جور احساس کلافه گی... چون آن طور که باید و شاید به برنامه هایم نتوانسته بودم بپردازم. جلوی کتابخانه ایستاده بودم و داشتم دنبال کتابی می گشتم زیر ماوس بگذارم که چشمم به یکی از سررسیدهای سال های قبل افتاد. دستم بند شد و نشستم به خواندن آن. چیز مشترکی که در بین نوشته های سالها پیشم هم همچنان به چشم می خورد نگرانی از جنس نگرانی حال حاضرم بود. نگرانی در مورد وضعیت افراد آشنا و نزدیک. نوشته هایم نشان می دادند که من هر مقطع سنی آنها و هر دوره از زندگی شان نگران چیزی بودم،چه فرقی می کرد دیدم همان جور که خانم فلانی دستش بند دکتر رفتن است و به کمتر از سرطان رضایت نمی دهد من هم بالاخره چیزی در درونم هست که تا یاد دارم مثل جاروبرقی مخصوص نگرانی، خبرهای نگران کننده و متعاقب آن احساس گناه را به خود می کشد. از آن لحظه که این فکرها در ذهنم گذر کردند، سعی می کنم ببینم این سبکی بودن و کلا این جوری نگاه کردن به زندگی، احیانا چه امتیازاتی را برایم به دنبال دارند که من اینگونه سالیان سال، ناخودآگاه به آن چسبیده ام؟

یه وقت هایی در برخوردم با آدمهای مختلف به این نتیجه می رسم که انواع مشکلات هم بلدند سراغ چه کسانی بروند:

مثلا یک عده دائم زخم و زیلی هستند و یا جدیدا تصادفی را پشت سر گذاشته اند.

یک عده دائم پول توی حلق آزمایشگاه ها و دکترها می ریزند.

یک عده دائم دستشان بند دادگاه و کلا مسائل حقوقی است.

یک عده دائم با زن یا شوهرشان مسئله دارند و همینطور با خانواده های هم دیگر

یک عده دائم نگران فلان مدرک دانشگاهی یا پاس کردن فلان واحد و ...

و یک عده مثل من حالا که خدا را شکر زندگی مشترک آرامی هم دارد، بالاخره چیزی از بیرون پیدا می کند که مایه نگرانی اش باشد.خوب که افکار گذشته ام را مرور می کردم دیدم الان اگر مشکلی دارم به خاطر این است که در گذشته آن را مشکل می دیدم یعنی فرضم بر این بود که فلان قضیه، امری پیچیده است و حالا هم دست رد به سینه ام نزده و پیچیده شده مثلا من زمانی که مجرد بودم اصلا فکر نمی کردم روزی مشکلی به نام مادر شوهر داشته باشم و یا همسرم حرف مرا درک نکند و الان خدا را شکر این دغدغه ها را ندارم یا مثلا هیچ وقت فکر نکردم بیماری جسمی خاصی برای من مشکل ساز باشد. یعنی همپایی جسمم را با خودم در طول زندگی یک امر عادی دیده بودم. و مثالهایی از این دست زیاد است... می توانم بگویم انگار  هر کس سبد خریدی در دستش در یک فروشگاه بزرگ از میان انواع اجناس، چیزهایی را بر می دارد و در سبد خریدش می گذارد که از قبل ذهنش را آماده آن کرده است. واقعا برای ذهنی که آغوش خود را برای مثلا جنس های درجه چندم فروشگاهها باز میکند، کائنات چه کار میتواند بکند؟ حیف است به این جمله هم اشاره نکنم که می گوید: خداوند آن کاری را برای شما انجام می دهد که گرایش های ذهنی تان اجازه دهد.

شاید هم روی این حساب ها مثلا می گویند در مورد هم گمان نیک داشته باشید....

خلاصه فکر و نگاه که مسئله دار باشد هر موقعیت عالی را هم می تواند به راحتی آب خوردن به یک موقعیت بغرنج و بن بست و ملال آورد تبدیل کند.

پی نوشت: خواستم با این شعر زیبای فروغ نشان دهم که هر روز متولد می شوم و هر روز همانی هستم که آن روز فکر می کنم..

من
پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام آرام
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

+ تاريخ چهارشنبه دهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 16:18 نويسنده فاطمه. الف |