|
جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار
|
روزهایی که در وبلاگ مطلب نمی گذارم، روزهایی است که پی سیب چیدن رفته ام...پی تجربه هایی که دوست دارم با به یاد سپردن آنها و ثبت شان اینجا آنها را هر چند اگر گاه تلخ هم باشند به داشته هایی ارزشمند تبدیل کنم ...بعضی چیزها را که یک زمانی فقط به زبان می راندم حالا قلبا احساس می کنم و این اتفاق مبارکی است. مثل این نکته: اینکه هر فکری هر چقدر گذرا چه طوری در گذر زمان، اتفاقات باور نکردنی را رقم می زند... حالا به یک سری افراد حق می دهم که وقتی به آنها می گویی مثبت فکر کن یا مثبت حرف بزن یک پوزخند تحویلت بدهند چون فرصت نکرده اند یا اصلا نخواسته اند، پای این باور آب بریزند تا اثرات آن را با تمام وجود حس کنند..یعنی آن باور در آنها کونه نکرده ... اینکه تصمیم بگیری یک عادت جدید را در خودت به وجود بیاوری واقعا شوق می خواهد، مدارا می خواهد...باید ضرورتش را احساس کنی، یک انگیزه قاب شده قوی در افق ذهنت می خواهد که وقتی روزمره گی های پیش بینی نشده به تو هجوم می آورند به تو چشمک بزند.... حالا تفکر مثبت یکی از آنهاست. یک چیزی که من خودم به شخصه خیلی باید روی آن کار کنم، سکوت کردن است... وقتی موقعیتی پیش می آید که احساس می کنم باید چیزی به طرف مقابلم بگویم، غالبا یک اصل مهم یادم می رود و آن اینکه توجه کنم طرف از نظر هیجانی در چه وضعیتی است. یادم می رود که منطق افراد در حالت هیجانی ضعیف می شود یادم می رود که فردا هم روز خداست و می توانم حرفهایم را بزنم. یادم می رود که از تجربه های قبلی ام درس بگیرم و بپذیرم که لازم نیست همه حرفها را من بگویم، گذر زمان هم مطرح است. یادم می رود که دیگران را با خودم قیاس نکنم و بپذیرم که آدمها با هم متفاوتند ....
فکر می کنم تجربه ام در مورد آدمها کم است، از روی اتفاقاتی که برایم افتاده به این نتیجه رسیده ام، غالبا در مورد افراد آرمانی فکر می کنم و یا زیادی اصرار دارم که آنها هم مثل من فکر می کنند...دیشب یکی از نوشته هایم را که ۱۰ سال پیش برای کسی نوشته بودم را اتفاقی پیدا کردم.... چه کاری غیر از خنده از دستم بر می آمد؟ به یک فردی نوشته بودم که از لحاظ فکری در هر فازی که بود قطعا آن فازی نبود که من با فرض بر آن، تصمیم به نوشتن به او کرده بودم... برای اینکه این تجربه یادم نرود با این جمله طنز در سررسیدم آن را نوشتم: بعضی وقتها که به خاطر کمی تجربه ام در مورد افراد و شناخت آنها، بعضی چیزها را به آنها می گویم که مثل این می ماند که خواسته باشم به مادر بزرگم در مورد کوآرک بگویم
هر بار که به شکلی می گوییم : " آمین "، اتفاقی می افتد. ۱
۱-استلا تریل مان