|
جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار
|
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور ازین بیخبری رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیفست سفر هیچ مگو
گفتم ای دل چه مه است این دل اشارت می کرد
که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو
گفتم این روی فرشته است عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشته است و بشر هیچ مگو
ای نشسته تو درین خانه پر نقش و خیال
خیز ازین خانه برو رخت ببر هیچ مگو
گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو
مولانا
پی نوشت: خیلی مطالب توی ذهنم بود که به ملاحظاتی نشد اینجا بیاورم از جمله یک جور سخت گیری شاید، که ممکن است هم ریشه در نقاط قوت من داشته باشد هم نقاط ضعفم، از طرفی دوست دارم این وبلاگ همیشه آپدیت بشود.... با این وجود امشب توی این فکرها بودم که مثل حسی از الهام این شعر بی نظیر مولانا در ذهم آمد که خیلی حس خوبی به من داد.........