آمار کم کم باورت می کنم...

جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار

یافته های زیبای جدیدم مرا تلخ کرده و دیگران -نزدیکان عزیزم - را خاطر آزرده... این ضد تبلیغ برای همه مرام ها و اندیشه هایی است که دایما عین رادیو به همه پخش میکنم. بد اخلاقی ام آنقدر زیاد شده که به یک خاطره نزدیک تبدیل شده است. واقعا کارم از قول و قرار گذشته. نمی دانم چه طوری به چشمان مک آرتور نگاه کنم... به محض کوچکترین احساس فشار آن را روی بقیه خالی می کنم. انگار که وجودم ظرف کوچکی است اندازه انگشت دانه... با اینهمه سیروس این روزها در کمال صبوری به  من گوش کرده است. ... بهش گفتم وقتی با مسئله ای روبرو میشوم آنقدر آنرا در ذهنم می چرخانم که از یک نقطه کوچک به یک بهمن بزرگ تبدیل می شود و بعد من زیر آن احساس خفگی می کنم. این حس بد احساس گناه ...

هیچ وقت دوست نداشتم در این وبلاگ از حس های تلخم بنویسم اما احساس می کنم باید با احساساتم مهربان باشم... دیگر بی هیچ تردیدی فهمیده ام که اینهمه بخاطر این است که بلد نیستم خودم را دوست داشته باشم. در قبال برخی افکارم سرحساب شدم احساس یک عروسک خیمه شب بازی به من دست داد. مطمئنم این یافته ها ارزشمند است و نوید یک فصل جدید در زندگی ام را می دهد....

داشتم خوب پیش می رفتم. .. یکم به روال سابق عجله کردم. دانسته های زیبایم هم مرا سر ذوق آورده بود هم از طرفی یک جور خشم کوری را نسبت به ضعفها و اشتباهاتم در من بیدار کرده بود.... باید به قول سیروس عزیز و محترم یاد بگیرم به واقعیت زمان احترام قائل شوم. باید بپذیرم رفتارهای من ریشه یک شبه ندارند که به راحتی از خاک در بیایند... هر جور عصبیتی واقعا آفت تمام تصمیمات زیباست....هرگز این تب زیبایی که همواره همراه من بوده و این روزها از برکت وبلاگ جادوگر عزیز شدت گرفته به آن تب های زودگذر سالهای قبل شباهت نخواهد داشت... زمانی که تب کتابهای دکتر شریعتی را داشتم یا وقتی که همش اشعار سهراب سپهری وردم بود یا حتی یک زمانی که .....

آمدم اینجا رسما از همه عزیزانم که ناراحتشان کردم عذر خواهی کنم. خیلی بد است که آدم به خودش اجازه بدهد بقیه را ناراحت کند. لااقل سکوت این جور وقت ها حرکت زیباتری است.

+ تاريخ یکشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۰ساعت 3:27 نويسنده فاطمه. الف |