|
جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار
|
یکی از بحثهای جالب روانشناسی، آنالیز یا فکر کنم اسم دیگر آن روانکاوی است. چند سال پیش فرصتی پیش آمد تا از نزدیک با این موضوع آشنا شوم ولی خوب کم. چون اطلاعات و تجربیات کسی که در این مورد با من کار می کرد کم بود. حالا در وبلاگ جادوگر برخوردم به مبحث سایه. مبحث جالبی است. آنجوری که من فهمیدم سایه هر کسی رازهای مگوی شخصیت اوست که به شدت سرکوب شده اما وقتی با این صفات آشنا می شویم و وجودشان را می پذیریم دیگر نیاز نداریم تا آن را از کسی قایم کنیم و کلا انرژی خود را برای انکار آنها تلف کنیم. چون در این حالت ما یک تصویر غیر واقعی از خودمان به دیگران به نمایش میگذاریم که مثل نقابی که بر چهره داشته باشیم واقعا ما را به زحمت می اندازد. چون داریم نقش بازی می کنیم. اما وقتی کلیت خودمان را می پذیریم با تمام خوب و بدش به یک جور یکپارچگی می رسیم. فرض می کنیم من از ره آورد کودکی یا کلا ویژگی های شخصیتی خودم آدم حسودی هستم اما چون می دانم زشت است در عالم واقعیت به آدمی که نقطه مقابل این ویژگی را دارد تبدیل می شوم به اصطلاح نقش بازی میکنم یعنی هم به خودم هم به بقیه دروغ می گویم اما وقتی به ریشه این قضیه می پردازم و وقایع و عواملی که باعث ایجاد آن شده را بررسی می کنم اولا ناراحتی های روانی مربوط به ان قضیه را دیگر ندارم و دوما وقتی در موقعیتی قرار گرفتم که حسودیم تحریک شد این مطلب را می پذیرم و چون آن را انکار نمی کنم جنگی روانی هم نخواهم داشت چه در درون خودم چه اینکه بخواهم چیزی را به بقیه اثبات کنم.و مهمتر اینکه دیگر بقیه را هم قضاوت نمی کنم و از این بابت هم باز انرژی من هدر نمی رود ، خلاصه با آگاهانه کردن کاری که روزی خودکار، مرتکب آن می شدم احساسات بد ناشی ا ز آن را به کنترل خودم در می آورم وبه این ترتیب با یک وجود منسجم در زندگی ام ظاهر می شوم.
پی نوشت: من اینجا صرفا استنباط های ذهنی خودم را نوشته ام و در مورد صحت کلیه قسمت های آن به لحاظ علمی خاطر جمع نیستم..