|
جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار
|
امروز زیر برف و باران رفتیم به بوق.... از قرائنی که طی این یک هفته دستمان آمد فهمیدیم که در شرایط فعلی کارکردن در آنجا به دردمان نمی خورد. البته من خودم به این نتیجه نرسیدم چون گاهی خوشبینی بیمارگونه ای دارم. و این تصمیم، تصمیم مک آرتور
بود.
اینجور جاها با سرمایه هنگفتی که در راستای جنگ نرم
در اختیارشان گذاشته میشود دفاتر مجللی راه اندازی می کنند که جان می دهد برای افرادی که در جستجوی کلاس و عنوان و( البته توهین نشود گاهی تجربه ) نه تنها حاضرند ماه ها بدون پول کار کنند بلکه حاضرند یک پولی هم از جیب خودشان بپردازند. افرادی که به نعمت آشنایان ذی نفوذشان روزی حداکثر سه ساعت در حد تفریح با کیف و تشکیلات می آیند آنجا یک چایی می خورند با هم لاس می زنند ایمیلشان را چک میکنند و ... و البته آخر ماه هم جزو اولویت های پرداختی ها هستند. تنها چیزی که اینجا می تواند مشکل ایجاد کند و دردسر ساز شود این است که شرایط شما با بقیه تفاوت داشته باشد. مثلا بغل دستی شما بداند شما یکم تخصصتان از ایشان بالاتر است و احیانا بیشتر به کار مسلطی، در این صورت در کانون توجه قرار می گیری و باید کل روز یک لحظه هم چشمانت را از مانیتور نگیری و خوش انصافی هایی از این دست......
شب بعد از یک روز به ظاهر آرام و بی ماجرا، آخر شب من هم با هوای سنگین و سرد پاییزی آرام کنار بخاری میگریستم. به چندین نفری فکر میکردم که در اوج تمرین عزت نفس برای کار به آنها رو زده ام. توگویی که انگار گدایی بکنم و ....
می گریستم آرام آرام و حس دانه های نابهنگام برف بی خبر امروز را داشتم که نرسیده به زمین رویایی خود آهسته آب می شدند و ... می گریستم در کمال خودخواهی و بی انصافی چون مطمئن بودم مک آرتور هم از ناراحتی من از دست هر چیز و هر کس هم که باشد ناراحت می شود.
بعد دست اخر مثل آدم های بی منطق و کولی در حالی که پنجره را باز میکردم که ببینم برف قطع شده یا نه دوست داشتم داد بکشم که:
ای امام زمان عزیز لطفا ما را از دست
این سربازان دانا و وفادارت نجات بده...