آمار عشق ممنوع

جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار

همیشه یک آدم آرمانی در ذهن من هست. برخی خصوصیات این آدم را که گاه در خودم احساس می کنم خوشحال می شوم همینطور در دیگران.

سوالهای تمام نشدنی ذهن من علی الخصوص از مک آرتور در گذر زمان، باعث شده این آدم آرمانی تغییراتی بکند .....البته در جهت بهتر شدن، دوست دارم یک سری از خصوصیات این آدم حسابی را بنویسم... البته متوجه هستم این چیزهایی که می خواهم بگویم در مورد کسانی می تواند صدق کند که روی علت کارهایشان فکر میکنند یا دوست دارند فکر کنند...

مثلا این آدم آرمانی  با خودش صراحت دارد. این نکته مخصوصا در مورد زنان خیلی مهم است چون زنان ناخودآگاه قوی دارند، مثلا از اکثر زنانی که خودشان را در خیابان بیرون می اندازند سوال کنی منکر این قضیه می شوند که دوست دارند نگاه کرده بشوند. در صورتی که دوست دارند...حتی دوستی به شوخی می گفت: می دانی من روزانه کار چند نفر زن و دختر را راه می اندازم؟ گفتم چطور گفت: گفت هیچی اینا اینقدر وقت گذاشتند خودشان را ساختن یا کلی هزینه سرو وضعشان کردند من با یه نگاه ارضا شون می کنم و این باعث می شه خستگی از تنشون در بره و اعتماد به نفس پیدا کنند. ما هم این وسط ثوابی کرده باشیم.

یا مثلا زنانی که خودشان را درگیر یک سری روابط خانوادگی و دوستی می کنند و خوب که تمام دلبری هایشان را کردند و این وسط علائقی ایجاد شد، در مورد برخوردهای خود منفعل عمل کرده و منکر نقش خود می شوند.

من برعکس خیلی از مدافعین حقوق زنان که بیشتر به سوء استفاده های انجام شده از زنان تاکید دارند، اعتقاد دارم زنان به شرط اینکه خود بخواهند خیلی می توانند در آنچه برای آنها اتفاق می افتد تاثیرگذار باشند... که البته این قضیه زن و مرد ندارد. بعضی ها تمام همشان این است که به اهدافشان برسند و با حوصله و فکری که خرج میکنند بالاخره راههایی هم برای رسیدن به آنها کشف می کنند که شاید این مسیر برای بعضی ها ناهمواری بیشتری داشته باشد.

این عدم روراست بودن با خود قطعا مرد و زن ندارد.البته بماند که من خودم یک زمانی این قضیه را پای خویشتن داری می گذاشتم. حالا فکر میکنم نباید آدم از خودش فرار بکند. قدم اول برای مواجهه با هر موضوعی، پذیرفتن آن است و بعد مشخص کردن تکلیف آن...

حالا قضیه را دشوار نکنم. از کجا به اینجا رسیدم از سریال عشق ممنوع که اینروزها از شبکه جم پخش می شود. و شاید به نظر برخی ها عوام پسند باشد اما من از بازی طبیعی بازیگران آن و توجهی که به جزئیات در رفتار آدمها شده لذت می برم... در این فیلم شخصیت های اصلی درگیر یک عشق می شوند عشق ممنوع - چون پسری که حتی بعد نامزد می کند عاشق زن عموی خود می شود، عمویی که او را تحت تکلف خود دارد. در این میان پسر جوان به خاطر خوبی های بی دریغ عمویش و احساسات خود در قبال زن وی با خودش درگیر می شود و به قولی رنج می کشد. از آن طرف زن عموهه هم گویا خود کرم داشته باشد خواسته و ناخواسته شرایط را طوری می چیند که به احساسات او دامن می زند و در میان خودش هم عاشق طرف می شود ولی از آن جا که با خودش روراست نیست فرا فکنی می کند و بداخلاقی در پیش می گیرد. مادر این خانوم که زنی موزی و البته تیزی است وقتی با صراحت او را به بی تفاوتی به شوهر خودش متهم می کند و می گوید هدف او از این بی تفاوتی این است که دست شوهرش را برای رابطه با زن دیگری باز گذاشته باشد تا از عذاب وجدان خود در قبال ارتباطش با برادر زاده شوهرش کاسته باشد با برخورد تند او مواجه می شود اما در طول فیلم زن با باج هایی که به مادر خود می دهد به نوعی این واقعیت را تایید می کند...

البته من نمی دانم بقیه قسمتها قرار است چه اتفاقی بیفتد اما من این جور دلبستگی ها را زاییده یک ذهن کودکانه و البته بی هدف می دانم. چون حتی گیرم که زن یا مرد متاهلی عاشق کس دیگری شوند انسانی ترین راه این است که بدون اینکه به خود اجازه خیانت بدهند فرقی نمی کند از هر نوعش، با طرف مطرح کنند و از زندگی او خارج شوند. قطعا این راه مال کسانی است که دید منطقی به قضایا دارند.

 

+ تاريخ چهارشنبه ششم مهر ۱۳۹۰ساعت 0:45 نويسنده فاطمه. الف |