آمار آب شكل ظرفي را كه در آن ريخته مي شود به خود ميگيرد....

جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار

با اتفاق امروز فكركنم كه چوب و خط من درمورد قضيه اي كه مي خواهم بگويم پر شده و اگربا وجود اينهمه تجربه هاي سنگين و ارزشمند  باز بخواهم به اين قضيه ادامه دهم واقعا بدا به حال من: چون طبق آموزه هاي يكي از مكاتب اخلاقي زندگي مثل مدرسه است و اتفاقات و شرايط ما درسهايي هستند كه از طريق پشت سرگذاشتن شان مي توانيم سطوح جديدي از اگاهي را تجربه كنيم و در نتيجه بيشتر از بودنمان در اين جهان لذت ببرم. چنانچه از اتفاقي درس لازم را نگيريم آن قضيه آنقدر به صور مختلف تكرار مي شود تا اينكه فرد با آگاهي  خود ديگر آن قضيه را تكرار نكند. قطعا اين تمثيل در مورد افرادي به كار مي رود كه در مورد چرائي شرايط زندگي شان خود را مسئول و تعيين كننده احساس ميكنند. و از نظر خود من اين باور بسيار به پويا بودن يك انسان در زندگي اش منجر مي شود چون راه حل نهايي مسائل را در طرزفكر خود و رفتار خود جستجو ميكند و....

 خلاصه درسي كه من بايد بگيرم و بعد از اينهمه سال به خاطر يك سري  لذت هاي زودگذر آن از زيرش در مي روم نحوه تعاملم با افراد است. توجه به نكاتي مثل: در نظر گرفتن ظرفيت آنها در ايجاد رابطه. پذيرفتن تجربه كم خود در رابطه با دنياي متفاوت آدمها، پذيرفتن اين واقعيت كه من به همه مسائل ديگران اشراف ندارم زماني كه مصمم هستم به آنها كمك خاصي بكنم. رهايي از اين حس دلسوزي غيرعادي و بيش از حد نسبت به ديگران كه به واقع برتري طلبي مرا ارضا ميكند و ريشه در كمالگرايي من دارد...اين يه درس، درس بعدي برميگردد به اينكه فراموش نكنم:

هركسي در هماهنگي كامل با دنياي پيرامونش است با تمام افراد و شرايط آن. چقدر زيبا در يكي از قسمتهاي مجموعه ساختمان پزشكان به اين قضيه پرداخته شده بود: منشي دكتر نيما و دكتر ملك زاده به خواست خودشان اخراج مي شود. منشي كه دست و پاچلفتي، بي نظم و كلا در كار خود ناكارآمد است. به دنبال ورود منشي جديد كه صاحب كمالات بوده و به خوبي به اصول و فنون منشي گري- كار خود- آشناست، اين خود پزشكان هستند كه  به مشكل برميخورند و از اتفاقات بعدي كه نهايتا به درخواست خود پزشكان به بازگشت منشي قبلي منجر مي شود مي توان نتيجه گرفت كه چنين پزشكاني لايق يك چنين منشي هستند و براي اين آدمها كه خودشان در كار خود تبحر كافي ندارند يك منشي درست و حسابي مثل يك قطعه  نا متناسب درمجموعه آنها عمل ميكند. مثل يك وصله ناجور.

يا به كرات براي خودم در زندگي اتفاق افتاده كه ديده ام در زندگي هاي مختلف افراد، چه جوري همه چيز يك فرد با شخصيت او جور است. مثلا كسي كه زخم معده دارد و كلا به غذايي كه مي خورد و عوالم فكري كه در آن چرخ مي زند اهميت نمي دهد دور از انتظار نيست كه ميزكارش آشفته باشد. يا رابطه جالبي با خانواده اش نداشته باشد يا مثلا آدم سختگيري باشدو ...

 من به خوب و بد قضيه كار ندارم منظورم بيشتر بيان اين نكته است كه  وقتي من بدون در نظر گرفتن مجموعه فكري يك شخص چيزي را در او مي خواهم تغيير بدهم مثل اين مي ماند كه خواسته باشم  يك آجر را از ساختمان وجود او بيرون بكشم و دست آخر اينكه اصلا كسي كه در زندگي خود نياز به تغيير را ضروري مي بيند به دنبال آن مي رود در هر جا و در هر كس كه فكر ميكند ميتواند به او ياري برساند. و بايد بنشينم قياس كنم چه كار عبثي است كه بقول مك آرتور تازه من خواسته باشم كسي را كه هنوز خودش به نتيجه نرسيده كه بايد يك سري تغييرات داشته باشد بخواهم تغيير دهم

با اينحال به نظر من دانستن اين قضيه و يادآوري آن و كلا حتي فكر كردن به آن آدم را غرق احساس خوشبختي مي كند چون اينطوري به خودش ثابت ميشود كه در تمام نارضايتي ها و كلا خوشي هايش مي تواند رد پاي افكار و رفتار خودش را ببيند و اين يعني تاثيرگذارترين عامل در زندگي فرد، خودش است. اين يعني دلگرمي، توانمند ديدن خود در بهتر ساختن زندگي...

خوب كه فكر ميكنم مي بينم سهم من از آرامش و كلا امكانات هميني بوده كه الان هست چون همين اندازه روي اگاهي خودم تا به امروز كار كرده ام. چه خبر خوشي بهتر از اين كه آدم بداند همينكه در رفتار و افكارش يك سري تغييرات بدهد زندگي اش در بيرون نيز از هرحيث دچار تغييرات شگرف خواهد شد چيزي شبيه معجزه.....و من خدا را شاكرم و مك آرتور عزيز را كه هميشه تغييرات خوبم را حتي كوچك به من يادآوري مي كند و ....

پي نوشت: اين قضيه را به دنبال برخورد دور از انتظار يكي از آشنايانم كه به خاطر افسردگي حالش خوب نيست و من قصد داشتم او را براي پيگيري درمان تشويق كنم نوشتم  و از پرخاشگري او پشت تلفن بيشتر دستگيرم شد كه هرچند الاعمال به نيات ولي انگار فقط به احساس ناامني اش دامن زده ام و ....

 يك جورهايي روحيه ام با اين قبيل مسائل سازگار نيست.آنهم اينكه بدون تخصص و دست تنها بخواهم كاري از پيش ببرم با اين روحيه حساسي كه دارم، داشتم فكر ميكردم:

 تعفن يك روح خيلي آزرنده تر از  تعفن يك زخم جسمي است.........

+ تاريخ جمعه هفتم مرداد ۱۳۹۰ساعت 19:12 نويسنده فاطمه. الف |