|
جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار
|
بسيار برايم پيش آمده كه در عالم واقعيت متوجه خيالي بودن افكار و باورهايم شده ام، به خاطر دارم سيزده چارده ساله بودم خواهر بزرگم داشت مي رفت عروسي. به اصرارم خواهرزاده كوچكم را پيش خودم نگه داشتم به خيالم اين بچه همش سر كيف خواهد بود و بازي خواهد كرد. دو ساعت گذشت و بچه شروع به بهانه گيري كرد من كه مسئوليتش را قبول كرده بودم از كارهايم ماندم و با چه بدبختي بچه پس از كلي نق زدن خوابش برد. تازه فهميدم كه من از كل قضيه مراقبت از بچه، شيرين كاري ها و سرگرمي هاي آن را بخاطر سپرده بودم. حالا كاري ندارم بالاخره آدم از خلال تجربه خيلي چيزها دستگيرش مي شود ولي حالا تلاشم اين است كه برداشتم از موضوعات و آدمها به واقعيت بيشتر نزديك باشد. و به نتيجه رسيده ام لازمه اين قضيه داشتن اطلاعات زياد است. بسته فكر نكردن. يا حداقل دست به عصا و محتاط برخورد كردن. روي اين حساب، شايد روزي بي مهابا تصميم گرفتن خودم را به حساب شجاعتم مي گذاشتم ولي در حال حاضر تصميمي را شجاعانه مي دانم كه بدنبال برآورد نسبي جوانب مختلف يك موضوع گرفته شده باشد. مثال هاي بيشماري به ذهنم هجوم مي آورند. اما ترجيح مي دهم بيشترطبق معمول به آدمها بپردازم:
من هميشه در مورد آدمها ايده آل گرايانه فكر كرده ام. اما جديدا تجربيات من در عالم واقع مرا تسليم اين واقعيت كرده كه مثلا ظرفيت افراد را و كلا كليت انها را در رابطه شديدا مد نظر قرار دهم. با افراد كه صميمي برخورد ميكني يك عده زيادي پسرخاله مي شوند يك عده توهم برشان مي دارد كه كسي هستند و طاقچه بالا مي گذارند هرچند يك عده هم اين صميميت را ارج مي نهد. من البته در هر حال اصرار دارم كه خود فرد خيلي مهم و تعيين كننده است ولي بهرحال يك طرف رابطه ديگران هستند و نمي شود نديدشان گرفت. اما من شايد يك زماني خودم آدم يك دستي نبودم ولي حالا ديگر واقعا حوصله آدمهاي زيگزاگي را در رابطه ندارم اين كه تكليفشان با خودشان روشن نيست و....
....خوشحالم كه روي كارهايم فكر ميكنم.