آمار پارادایم

جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید
واژه ها را باید شست، واژه باید خود باد، خود باران باشد
  چتر ها را باید بست، زیر باران باید رفت

يادم مي آيد خانه، در نقاشي هاي كودكي خودم و غالب نقاشي هايي كه از بچه ها در مجلات ديده ام شكل كلي يكساني داشت. حالا اگر بخواهم جزئي تر مثلا در مورد يك اتاق صحبت كنم مي رسم به اينكه  يك اتاق اصلي ترين اجزائش شايد اسكلت آن باشد با سقف و ديوارهايش و البته در و گاهي پنجره. با اين تفاسير اگر بخواهم بكشمش هم يك تصوير تقريبا ساده مي شود. اما وقتي آن را به بقيه نشان دهم هركس بسته به ذهنيات خودش در مورد آن نظر مي دهد. يك وقت يكي آنقدر مثلا وجود لوستر در اتاق برايش مهم است كه كليت خانه را زير سوال مي برد. اصلا انگار ديگر چشمهايش نمي توانند اجزاي اصلي آن را ببينند. يا مثلا به همين روال است كسي كه مفروش بودن خانه برايش اهميت دارد يا پرده خانه..... منظور من اين نيست كه اين قضايا در زيبايي يك اتاق بي تاثيرند اما يك اتاق بدون اين ها هم اسمش اتاق است و ......از كجا به اين قضيه رسيدم از آنجا كه در برخي افراد به شدت و در خودم تا حدودي متوجه شده ام آنقدر تعريفم از زيبايي سطحي و محدود شده كه بيشتر وقتي در مورد چيزي يا كسي صحبت مي كنم بيشتر از اينكه بگويم چه امكانات يا چه ويژگي هاي مثبت مادي و شخصيتي دارد بيشتر مي گويم چه ها ندارد يا درچه جنبه هايي ضعيف است.................. امروز تصميم گرفتم به دنبال يك جور دلتنگي عجيب، از اينجور عادت ريشه دار دست بردارم. بي توجهي به كاستي ها قبول دارم كه در دراز مدت، ديگر زيبايي ها و امكانات را تحت تاثير قرار مي دهد اما به نظرم  اين آخر بي هنري ست كه نگاه ما بيشتر گرايش به ديدن كاستي ها داشته باشد...

به نظر من غالب آدمها نمي دانم به چه جهت بيشتر به كاستي هاي خود توجه دارند به خاطر همين چون خودشان را دست كم مي گيرند به جايي نمي رسند. لااقل به آنجا نمي رسند كه كاستي هايش را بتوانند كم كنند و اگر واقعا نيت شخصي كه در مقام پيشنهاد حتي نه انتقاد مي خواهد به كسي نكته اي را بگويد خير است چقدر خوب است كه فكر كند آيا با اين كارش به تخفيف اين حس كمك ميكند يا اينكه مي خواهد فقط  خودش را مطرح كرده باشد.

 

دست آخر فكر ميكنم اگر فردي بتواند به يك خودباوري شفاف و منصفانه در مورد خودش برسد ديگر تاييد يا عدم تاييد بقيه برايش مهم نخواهد بود.

هم این شعر حافظ و هم آن سروده سهراب سپهری را  بی مناسبت نمی دانم این جا بیاورم:

مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند که اعتراض بر اسرار علم غیب کند
کمال سر محبت ببین نه نقص گناه که هر که بی‌هنر افتد نظر به عیب کند
ز عطر حور بهشت آن نفس برآید بوی که خاک میکده ما عبیر جیب کند
چنان زند ره اسلام غمزه ساقی که اجتناب ز صهبا مگر صهیب کند
کلید گنج سعادت قبول اهل دل است مباد آن که در این نکته شک و ریب کند
شبان وادی ایمن گهی رسد به مراد که چند سال به جان خدمت شعیب کند
ز دیده خون بچکاند فسانه حافظ چو یاد وقت زمان شباب و شیب کند.

+ تاريخ دوشنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۰ساعت 1:44 نويسنده فاطمه. الف |