آمار در جستجوی حقوق ملی و شهروندی...

جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار

ديروز هم مثل بعضي روزها، اتفاقات ريز و درشت جاري اضافه شدند به اتفاقات ريز و درشت قبلي و من در شرف انفجار. يك تروريست بالقوه شده بودم. يك آرمانخواه يك آدم خسته از بي عدالتي.

 كار اداري داشتيم سمت بازار. ميدان 15 خرداد. ايستگاه مترو بي اندازه شلوغ بود. مجبور شديم تا سپري شدن وقت نهار و نماز آقايان، يك دوري در بازار بزنيم . همينطوري. پولي قرار بود به حسابمان وايز شود موكول شده بود به زماني نامشخص  گرمي بيش از حد هوا انگار به خشم بابت اين مسائل ابعاد مي داد. بعد دوباره برگشتيم به اداره مذكور، تازه  بعد از ده روز كاغذ بازي هاي مسخره اداري درحاليكه صداي لخ لخ دمپايي كارمندان بي ادب و مغرور آنجا  كه در زير كولر گازي در آمد شد بودند، روي مخم راه مي رفت متوجه شديم كه اقداممان بي نتيجه بوده  يكدفعه عصبانيتم به نقطه جوش خود رسيد . اضافه شد به اين قضيه، تاخير مترو. اتفاقي كه طبق معمول فقط براي آدمهاي اين مسير مي افتد. مثل باقي اتفاقات از خاموش بودن كولر مترو گرفته تا .......بسيار جوگير شده بودم با خودم مي گفتم من رسالتم اين است كه مثل آن جوان تونسي با از جان گذشتگي خود فرصتي ايجاد كنم تا بلكه اين افراد كه مثل انبوهي از گوسفندان در اين ايستگاه تپيده بودند يا تپانده شده بودند روشن شوند يا جسارت اعتراض پيدا كنند. از زندان رفتن هم نمي ترسيدم ولي چيزي ته دلم مي گفت كه اين هيجانات به هيچ دردي نمي خورد...خلاصه با خستگي بي سابقه اي آمديم خانه و من به قول اعظم رفته بودم در تريپ نااميدي... چند ساعتي گذشت تا از اين تلخي در آمدم. در انتهاي شب صحبت هاي مك آرتور بسيار آرامم كرد بنظر من زن و شوهر ها اين جور وقتها نبايد همديگر را به حال خود رها كنند. با هم  حرف زديم كارتون افسانه جغدها را ديديم و آخر سر نتيجه گيري كرديم  كه دنيا صاحب دارد و روي حساب كتاب مي چرخد و بنابراين اين بي عدالتي ها و اين آدمهاي به ظاهر قدرتمند به كرده خود گرفتار مي شوند و هركه بامش بيش برفش بيش و بالاخره ماهم خدايي داريم. و اين نانها خوردن ندارد و از اين حرفها

و من به پيشنهاد مك آرتور تصميم گرفتم مثل سابق خواسته هايم را شفاف بنويسم و روي كاغذ براي آنها برنامه ريزي كنم تا از افتادن خود در دور باطل يك سري چيزها جلوگيري كرده باشم و اينطوري ايمانم به كائنات را فراموش نكنم...

بعد او خوابيد و من كمي سودكو حل كردم، همچنان خوابم نمي برد پنجره را باز كردم هلال تازه ماه انگار به من لبخند مي زد. و ذهن من درست مثل يك صبح شفاف بعد از يك شب باراني روشن شده بود.

تصميم گرفتم هر روز مثبت فكر كردن را مثل يك تكليف حياتي براي خودم بدانم. به تجربه به من ثابت شده مثبت فكر كردن و به قولي به امكانات و دارايي هاي مادي و معنوي خود توجه داشتن، چنان آرامش خاطري براي آدم فراهم مي كنند كه در سايه آن كنترل شرايط به مراتب بسيار آسان تر مي شود. .... امروز كه الان در حين نوشتن اين متن  به گذشته ملحق شده به خاطر رعايت كردن همين قضيه براي من روز بسيار فوق العاده و متفاوتي بود. مثلا امروز تصميم گرفتم به جاي اينكه به فرصتهايي كه از دستم رفته فكر كنم شروع كنم به نوشتن تجربيات مفيد و ارزشمندي كه از متن  همان فرصت ها ي مثلا سوخته گيرم آْمده.

خلاصه تا الان نتيجه براي من حتي، فراتر از عالي بوده.....و من سخت خدا را شاكرم.

+ تاريخ پنجشنبه نهم تیر ۱۳۹۰ساعت 2:32 نويسنده فاطمه. الف |