|
جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار
|
نمي دانم الان در كجاي مسير اِن كيلومتري زندگي هستم. اما احساس ميكنم بيشتر از پيش به شرايط مسلطم. هنوز موارد اعصاب خوردكني هستند كه سراغم مي آيند اما خيلي پيچيده نيستند يكم كه فكر ميكنم مي فهمم قضيه از كجا آب مي خورد. هيجان و اضطراب دارد ولي مثل بازي هاي كامپيوتري مي ماند كه يكدفعه مي نويسد لول كامپليت و تو در مرحله جديد و با موانع و امتيازات جديدي كه جان تو را افزايش مي دهند روبرو ميشوي و هي تشويق مي شوي ساعت ها پاي آن بنشيني تا يك مرحله را هرچقدر هم سخت پشت سر بگذاري.
در مورد داستان نويسي هم بدنبال صحبتي كه با مك آرتور عزيز
داشتم كم كم دارم متقاعد مي شوم كه بايد به اصول آن احترام بگذارم. با اين حال براي اينكه زياد سخت گيري نكرده باشم من بعد قصد دارم سوژه جالبي اگر ديدم اينجا بيايم و بنويسمش. مثل اين داستان:
چشمان سبزرنگي داشت....
زن قصه ما متولد 57 بود.. زماني كه سنش كم بود و تپل مپل بود به خاطر سفيدي پوستش چشمان سبزرنگش زيبايي چهره اش را دو چندان مي كرد. اما حالا كه چند سال از زندگي مشتركش مي گذشت و صاحب يك پسر 7 ساله بود مثل گل پژمرده اي مي مانست كه با همه رنگ و ظاهر زيبايش، طراوت قبلي خود را از دست داده بود. قد بلند نمي كرد.
نه اينكه بهش اصلا نرسيده بودند، فقط كم رسيده بودند. چون اگر پايش آبي نمي ريختند، اگر محبتي هرچند اندك نمي كردند تا الان بارها خشكيده بود.
مدرسه باهم همكلاس بوديم. مي دانستم خانواده فقيری دارد. هميشه تب خال مي زد و سردش بود. اما همچنان سرپا بود. شوخي مي كرد. درس ميخواند. ....حتي اگر سرگيجه هم مي شد باز چشمش دنبال اشعه هاي گرم و بي قرار خورشيد بود.
من نظرم در مورد او خنثي بود شاید هم مي شد گفت دوستش داشتم. درسش بهتر از من نبود. قيافه اش هم همينطور من فقط به دستان سفيد و گوشتالودش به او حسودي ام مي شد و به ناخن هاي خوش فرمش. هر روز صبح توي سرويس مدرسه كه هم را مي ديديم اولين كاري كه مي كرد با شست هايش ابروهاي مرا مي داد بالا . مي گفت اينطوري پيازابروهايت همينطوري رو به پايين مي مانند و وقتي عروس خواستي بشوي عين رادار مي ماني توي كارتن بنر آن سنجاب بازيگوش.
بعد من دانشگاه رفتم او نتوانست البته يك تلاشهايي كرد اما موفق نشد. بعد ازدواج كرد. من از ان موقع او را نديدم. با پسردائي اش ازدواج كرد. آ ن پسر را من مي شناختم خيلي به مد و پزش مي رسيد. با خيلي ها دوست بود. با نمك بود در نظر بعضي ها
تعجب كردم كه چطور قرار شده با او ازدواج كند. بعد اينطور استدلال كردم شايد دائي دختر در واقع پدر داماد اينطوري خواسته به خواهر زاده اش و در واقع خواهرش كمكی کرده باشد. خبرها را در مورد او از اين و آن مي شنيدم. بعد صاحب يك پسر شدند. فهميدم روي پسرش اسمي را گذاشته كه آنزمان ها زنگ ورزش گفته بود از آن اسم خوشش مي آيد. اسم پسر معلم عربي مان بود. گفتم چقدر خوب حالا سرو زندگي دارد اينهم از پسرش.
خواهرم يك باز دور را دور توي عروسي ديده بودتش. مي گفت خيلي لاغر و زشت شده.... با خودم گفتم شايد ديگر از آن سادگي دوران مدرسه چيزي در وجودش باقي نمانده. با خودم گفتم شايد خيلي به خودش غره شده. يا چه مي دانم كلا افكارجالبي ندارد كه اينطوري عوض شده اصلا بي رغبتي اش به این قضیه را كه سراغي از من نگرفته بود را هم خيلي راحت به پاي حسادتش گذاشتم.
بعد فهميدم بيماري قند گرفته. خيلي نارحت شدم. فكر ميكردم براي آدمي با شرايط او، زندگي فعلي اش مي توانست عين خوشبختي باشد. مخصوصا اينكه شنيده بودم شوهرش هم بعد از بازی گوشی های چند سال اول زندگي شان، بسيار سربه زير شده و زياد بهش مي رسد و داروهايش را هرطور شده سروقت تهيه مي كند و.....
شنيدن اين خبر، برايم قابل هضم نبود خواستم در موردش بيشتر بدانم:
دوست مشتركي مي گفت. اين ناراحتي يك شبه نبوده يك پريشاني بود كه با اين شوكي كه مي خواهم تعريف كنم به اوج خود رسيده:
دوست چشم سبز من به اتفاق شوهرش يك روز داشتند از خريد به خانه برمي گشتند با ماشين 206 كه تازه خريده بودند. چند نفر كه در كمين ماشينشان بودند يك هويي جلوي ماشين شان سبز شدند و هر دويشان را از ماشين پياده كردند. مردي كه خشم و عصبانيت از چشمانش مي باريد با چند مرد قلچماق ديگر شوهرش را كتك زده و او را هم كاملا لخت كرده بودند. گفته بودند. مرتيكه من چند بار گفتم مزاحم زن من نشو – تهديدت كرده بودم اما تو با موذي گري همچنان به خانه ما زنگ مي زدي . حالا زنت را لخت ببر خانه تا بفهمي چقدر مردانگي حاليت مي شود. خدا را شكر كه به اندازه تو پست نيستم تا به زنت دست بزنم و...........
خبر اين اتفاق كه به گوشم رسيد تازه فهميدم چه كرم پنهاني ريشه هاي اين گل را اين مدت مي جويده.... سريع خواستم بهش زنگ بزنم. اما ترجيح دادم كه برايش دعا كنم تا بيشتر از اين تسليم اين شوك نشود. چون مي دانستم به محض كوچكترين جا خالي دادن به اين حس تلخ خشكيدنش حتمي بود.......