|
جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار
|
طي اين چند روزي كه وقت نكردم اينجا بيايم، اتفاقات زيادي برايم افتاد: يك دوستي داريم كه من احساس مي كنم بهتر است من بعد بگويم يك آشنا، چون هيچ سنخيتي ديگر با او احساس نمي كنم. حتي شده اندك- كه بعد از مدتها و به پاس يك سري خاطرات زيبايش گفتيم. نهاري شامي دعوتش كنيم. آدم جالب و بسيار پيگيري ست پيگير در انتقامجويي و لجبازي : هفت سال اول زندگي خودش را به دست جريان زندگي و كلا خودخواهي هاي شوهر و مادر شوهر و اطرافيان سپرده و تا مي توانسته حرص خورده و آنها را بدهكار خودش دانسته و بعد حالا در نيمه دوم يعني چند سالي مي شود كه چنان رويي به همه نشان داده كه همه مانده اند با او چكار كنند. كسي را خانه اش راه نمي دهد تلفن ها را بي پاسخ مي گذارد . شام و نهار نمي گذارد. تميز كردن خانه تعطيل است و تا مي تواند خواسته و ناخواسته حرص همه را در مي آورد. و همه مانده اند عاجز كه با وجود دو تا بچه و باقي قضا با اين خانم كه ذره اي به مريض بودن خود اعتقاد ندارد، چكار كنند.
من خوب مي دانم قضاوت افراد كار سختي است و در وضعيت فعلي فرد خيلي عوامل دست اندر كاربوده اند ولي با اين همه حتي وقتي كه در اوج ناراحتي هم باشم ايمان شخصي عجيبي به تعيين كننده بودن خود فرد دارم. در مورد ايشان هم مي دانم كه افسردگي دارند و گذشته غير معمولي هم داشته اند ولي خوب بيشتر به اين حال و روز افتادنش را مال اين مي دانم كه خودش را خيلي قبول دارد و از كسي حرف شنوي ندارد. من موافق كتك نيستم حتي به كلمه كتك آلرژي دارم ولي فكر مي كنم از همان اول كه ايشان اين بازي ها را در مي آورد اگر شوهرش به آرامش خود و بچه هايش ارزش قائل بود و برخورد قاطع مي كرد و ساده و منفعل برخورد نمي كرد اين خانم هم، تكليف خودش مي دانست يا از اين زندگي بيرون برود يا اينكه روي خودش كار كند و براي زندگي اش ارزش قائل باشد كلا بداند كه بايد پاسخگو باشد در حالي كه به حال خودش رها شده و سالهاست اين زندگي كج دارو مريز مي گذرد يك همزيستي مسالمت آميز. شوهرش تا ساعت دو سه شب در مغازه مي ماند و كلا خانه غذا نمي خورد و بچه ها هم كه مثل گوشت قرباني بازيچه والدين خود شده اند و حيف است كه اين وضعيت نابسامان را بخواهم بيشتر از اين در ذهنم به تصوير بكشم. شام دعوتشان كردم. به خاطر وسواس فكري چند بار تماس گرفت و آخرش با يك دليل آبكي قرارمان را بهم زد. هدفم از اين تجديد رابطه با او كلا اين بود كه به عنوان كسي كه فكر مي كردم برايش مهم هستم بداند خيلي كارها و رفتارهايش از نظر من زير سوال هست. هرچند نتيجه خيلي موفقيت آميز نبود ولي من راضي بودم. و نهايتا هم تمام هديه هايي را كه به من داده بود خيلي راحت و بي دلبستگي چون مي دانستم كلي نيروي منفي در خود حبس كرده اند به كسي بخشيدم.