|
جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار
|
صاحبخانه ما كه مرد جوان و بسيار كم تجربه اي است در يك حركت غير منصفانه اجاره خانه را بيشتر از حد معمول بالا برد ما كه از پيش قصد داشتيم جاي بهتري برويم بدون چانه زدن اعلام كرديم كه بلند مي شويم. به لطف خدا خانه اي با شرايط بهتر و در موقعيتي بهتر گيرمان آمد ولي چيزي كه اين وسط مرا قدري كلافه كرده بود بازديد روزانه دهها مشتري و تماسهاي مكرر بنگاههاي مسكن بود. طبيعي بود چون قيمت بالا بود حالا حالا ها كسي راضي نمي شد علي الرغم مثلا مزيت هاي آن خانه را اجاره كند. آخرين بازديد، بازديد مادر و دختري بودكه من فكر كردم دختر تازه عروس است و مادرش فقط همراهي اش مي كند. كه البته حدسم اشتباه بود چون آنها خانه را براي خودشان مي خواستند. ظاهرشان ساده و مظلوم بود. دوست نداشتم خانه را آنها اجاره كنند احساس مي كردم اينجوري گول مي خورند. ولي خوب نظرم بعدا عوض شد. چون من اين دلسوزي را بيجا ديدم به خاطر اينكه به مرور دستگيرم شده كه دلايل زيادي پشت چيزهايي كه مي بينم و مي شنوم وجود دارد. كه من ممكن است قادر باشم فقط بخش كوچكي از آنها را ببينم. بنابراين به اين سادگي ها هم نمي توان به نتيجه گيري رسيد به تفسير نشست گرچه شايد گاهي سادگي بعضيها از جمله اينها محل امتحان انسانيت يك سري افراد ديگر مثلا صاحبخانه ما واقع شود ولي خوب از آنطرف هم بايد قبول كرد كه مغبون شدن آنها در اين معامله خيلي بي تاثير از طرز فكر خود آنها نيست...
پي نوشت: چهره زني كه همراه دخترك بود واقعا نماد چهره يك مادر بود: ساده و مهربان، شكسته اما اميدوار،. شايد در جواني شكستگي صورت يك زن زيبا نباشد اما با مرور چهرهاي بيشمار، مادري كه مي شناختم از جمله مادر خودم ![]()
در ذهنم احساس كردم كه اين چهره ها كه در زندگي فراز و نشيب هاي زيادي پشت سر گذاشته اند به راحتي نمي تواند به عمق آنها رسيد. انگار به نوعي تابلوهاي نقاشي مي مانند كه ساعتها روي آن كار شده و كلي حرف براي گفتن دارند. تابلوهاي شاهكار منحصر به فرد......