|
جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار
|
چرا دشوارترين كار در جهان آنست كه پرندهاي را متقاعد كني كه آزاد است؟
اين جمله بينظير ريچارد باخ در كتاب معروفش "جاناتان پرنده دريايي" بسيار در من صدق مي كند. بهتر است بگويم صدق مي كرد، چون هم و غمم را گذاشته ام بابت پيدا كردن قلق زندگي. نتيجه خوب بوده و رضايت بخش
حالا بالهايم را هي باز و بسته مي كنم و از بودن آنها و امكان پروازي كه دارم لذت مي برم. از بيكران آسماني كه مرا به خود فرا مي خواند غرق شادي مي شوم.
در مورد هرآدم ديگر هم صدق كند در مورد من قطعا صدق نمي كند قضيه اجبار را مي گويم من بايد مهربان با خودم و با عشق سراغ برنامه هاي روزانه ام بروم. اين عجله داشتن را از برنامه ام حذف كنم هيچ جا هيچ خبري نيست. انگار برخي جزئيات خيلي رازها با خود دارند.
حالا چه شد اين موضوع را نوشتم به خاطر اينكه با تمام عارف بازي و روشنفكر بازي وقتي در كنار نزديكان قرار مي گيرم يك جور خشم در وجودم به جريان در مي آيد. فكر مي كنم سرعتشان خيلي پايين است و كار را لفت مي دهند حوصله ام سر مي رود يا تذكر ميدهم يا در خودم مي ريزم. اين يعني خودم را خيلي قبول دارم و فكر ميكنم عزيزانم كه دوستشان دارم اگر طبق آن معيارها رفتار كنند برايشان خوب است. و اين در حالي كه هر كسي زندگي خودش مال خودش است. توي اين سالها كه در پي ريشه يابي اين خصلت بظاهر بسيار دلسوزانه و خانمانه خودم بودم مي بينم اين نياز به كنترل عجب بيماري وحشتناك پنهانيست. آدمهاي اينطوري انگار در اصل كار و زندگي ندارند و انگار قيم بقيه اند و انگار بايد له له همه باشند و چقدر گفته و نگفته خود را طلبكار بقیه احساس ميكنند. مگر كسي هم مي تواند از آنها انتقاد كند مگر آدم شجاع و از جان گذشته اي باشد. خوب من قبلا اينطوري بودم يعني مثلا خواهر كوچكترم را مي فرستادم پي چيزي و او كه معمولا طبع آرامي دارد وقتي اندكي دير مي آمد دستهاي كوچولوش را مي پيچاندم. البته به مرور اين كنترل كردن هايم كم شد آنهم نه اينكه آنموقع به نيتجه رسيده بودم كه كار اشتباهي است بلكه ديگر تواني برايم نمانده بود تن و روحم به غايت خسته شده بود. با مك آرتور كه زير يك سقف رفتيم وقتي ديدم چطوري اين روحيه با تمام ظاهر مثبت اش چگونه اثر منفي بر رابطه مان مي گذارد يا مثلا وقتي با مادرم يا بقيه كه برخورد داشتم مي ديدم چطوري با من معذبند و در واقع نقش بازي مي كنند كه خاطر من مكدر نشود و من شاد باشم به فكر جدي افتادم . كتابها، مك آرتور عزيز، تجربه هاي زيبايي كه خدا برايم هديه مي فرستاد كمك كرد تا حدودي اين قضيه را كنترل كنم ولي فكر مي كنيد چه شد ايندفعه همه را ول كردم با خودم نامهربان شدم. توقع زيادي از خودم داشتم بعضي وقتها علي رغم دانسته هايم با اجبار كه بسيار مخالف بودم خودم را در اجبار يك سري كارها و برنامه ها مي گذاشتم داشتم سريال مي ديدم حتما بايد يك كار ديگر هم مي كردم يا مثلا وقتي ترجمه داشتم بيشتر از اينكه روي كارم تمركز كنم و از آن لذت ببرم به فكر اين بودم سريع تمامش كنم.........................
واي كه چقدر الان به من خوش مي گذرد دانستن چقدر خوب است. من متوجه شده ام هيج چيز مثل اعتماد به خود و اعتماد به توانايي هاي ديگران در اداره كردن زندگي شان نمي تواند نتايج مطلوب به بار بياورد. فرمان زندگي هر كسي بايد در دستان خودش باشد اصرار به گرفتن فرمان آنها تمركز موجود آنها را از آنها مي گيرد. آنها را آدمهايي ترسو و طفيلي بار مي آورد. وقتي كسي ايده هاي زيبا و كارآمد داشته باشد نيازي به ديكته كردن آنها به ديگران نيست . چون زندگي هر كسي خود گوياي افكار و عملكرد اوست و پيش از هر اقدامي اگر بنا به تاثير گذاشتن باشد، تاثير گذار خواهد بود.