آمار عبور باید کرد...........

جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار

اين روزها احساس ميكنم كه دوره جديدي در زندگي من آغاز شده است.ذهنم اطلاعات موجود در انبارش را با كد جديدي بايگاني ميكند، اطلاعات مختلف از ره آورد دوران كودكي نوجواني و جواني ام را. از لابه لاي كتابها و خوابها . از متن اتفاقات تلخ و شيريني كه بر سرم گذشته است. در بايگاني جديد تجربياتم اتفاق تازه اي كه افتاده اين است كه  ذهنم شروع كرده تا ارتباط حوادث و پيشامدها را با يكديگر پيدا كند. به فكر فرو رود و چرايي يك يك نخ ها را كه  به دست و پاي بودنم وصل است و مثل يك عروسك خيمه شب باز مرا در زندگي پيش مي برد پيدا كند. نمي دانم اين روند كي به محصول بنشيند؟ اگر زود باشد حتما فرزنداني خواهم آورد كه  در سايه همواري  راهي كه آگاهي والدينشان هموار كرده، بتوانند زندگي راحت تري داشته باشند. بتوانند به چيزهايي بينديشند كه كمي آگاهي پدر و مادر من و كلا عصري كه من در آن بزرگ شدم فرصت پرداختن به آنها را از من گرفته است و مرا در دام چالش هايي انداخته كه عبور از آنها زمان كمي نمي خواسته......من اصلا آنها را نكوهش نمي كنم چون آنها هرچه در توان داشتند از محبت و ثروت و فهم از من دريغ نكرده اند. آنها فقط فكر ميكنم براي بزرگ كردن من به چيزي غير از اينها نياز داشتند. اگر آنها تحصيل كرده بودند فرهيخته بودند و كلا به روح زمان خود بيشتر آگاه بودند حالا من خيلي از رنج ها و اشتباهاتي را كه به خاطر ياد ندادن برخي از مفاهيم از سوي آنها متحمل شدم تجربه نمي كردم. البته كسي نمي تواند چيزي را كه ندارد ببخشد. مادر من هم به نوعي قرباني بوده و رنجهاي زيادي در زندگي اش داشته خيلي بيشتر از من اما فرقي كه من و او داريم در اين استكه من سعي ميكنم از سرماي ناداني هايي كه عصر آنها  بر سرم سايه كرده قدري جلوتر روم شايد گرماي آفتاب آگاهي، اين كرختي را از روح و تنم بگيرد و  من روزي  اين گرما را به مادرم هديه كنم.   

 

پي نوشت۱: اين نوشته را با الهام از کتاب زیبای آتش بدون دود که در دست مطالعه دارم و اتفاقاتي كه در اخبار اخير دنبال ميكنم نوشته ام. ... موجي عليه ساحل آرامش كساني كه در وضعيت بقيه اثري تعيين كننده داشته اند. من يك تحصيل كرده بيكارم. چون از كتابها و معلمهايي در مدرسه و دانشگاه تغذيه شده ام كه متون وشخصيتي منفعل داشته اند. و در جايي نفس كشيده ام كه هواي آن آلوده از سياستي بوده كه مذهب را به بازي گرفته..........

پی نوشت ۲: این نوشته را همچنین به دنبال دریافت خبری در مورد دوست تقریبا هم سن و سالم که حالا پزشک است  نوشتم...

 

گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند

                                                          جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد

+ تاريخ چهارشنبه چهارم اسفند ۱۳۸۹ساعت 14:21 نويسنده فاطمه. الف |