|
جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار
|
هفته پیش از نظر روحی من سرمای شدیدی خوردم تمام استخوانهاي روحم درد مي كرد. خشمي جانكاه روحم را در تسخير خود گرفته بود. جسم قوي من يادم نمي آيد آخرين بار كي سرما خورده بود اما روح من كه تازه در شرف پيدا كردن خود است در بعضي موقعيت ها كم مي آورد. البته نااميد نيستم خشمم هم از افراد نيست آن موقع اين خشم از خودم بود كه چرا هنوز خيلي چيز ها را نمي دانم و براحتي گاهي بازيچه افراد قرار مي گيرم....اين حس و حال گريپ مصادف شد با ميهمانهايي كه داشتيم و من ناراحتم كه نتوانستم ناراحتي ام را از آنها پنهان كنم........الان حالم خوب است به خاطر درمان و پشت سر گذاشتن اين مسئله هم مطالعاتي كرده ام كه شايد اگر آن اتفاقات برايم رخ نمي داد هرگز اين يافته هاي گرانبها را نداشتم..........