|
جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار
|
گاهی وقتها این حس به من دست می دهد که سرم در آسمان بالای ابرها و پاهایم در زمین است و دوری این دو از هم گاه مرا گیج میکند.
نه نمی خواهم بگویم ناامیدم اخه من به خودم بیشتر از اینها باور دارم یعنی تجربه به من فهمانده که تنها مسیری که مرا به مقصد یا آرزوها و خواسته هایم می رساند این است که فقط و فقط روی خودم تمرکز کنم من به این کلام عرفانی که آرامش در درون شماست آنرا بیرون از خود جستجو نکنید ایمان دارم. من کوچکترین تغییری که در آگاهیم رخ می دهد انعکاس وسیعش را در دنیای بیرون می بینم در آدمها در موقعیت هایی که برایم پیش می آید. می دانم کافیست بخواهم تا هوش بیکران من به هوش بیکران جهان پل بزند..........
خوب گاهی یادم می رود البته خیلی کوتاه ولی بعد احساس سوزش در پایم به من می فهماند که قدم هایم را اشتباه برداشته ام در این صورت تلاش می کنم که حواسم را بیشتر جمع کنم . مثلا امروز عصر این اتفاق برایم پیش آمد به خاطر این بی دقتی ام حالم گرفته شد و حالا بعد از گذر یک ساعت تازه خودم را پیدا می کنم. موضوع برمی گردد به مک آرتور چون من در یک کار شخصی اش دخالت کردم و او را ناراحت کردم، بعد که حالت هیجانی ام فروکش کرد متوجه شدم کاری را کرده ام که با عقایدم در تضاد است عقاید من به من می گوید زندگی افراد مال خودشان است حق تجربه اشتباه و کلا انتخاب دارند و من کسی نیستم که بخواهم این حق را از آنها بگیرم یا احساس گناه در آنها به وجود بیاورم نظر می توانم بدهم آنهم در صورتی که بخواهند ولی این حق را ندارم کما اینکه دیگران هم چنین حقی را در مورد من ندارند بعد این اتفاق بهانه ای شد که یک مروری هم به کارهای اخیرم داشته باشم احساس کردم در برخی زمینه ها هرچند نامحسوس این قانونم را زیر پا گذاشته ام و اگر چنانچه طالب سطوح بالاتر آگاهی هستم باید حواسم را بیشتر جمع کنم
هی مک آرتور مرا ببخش