|
جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار
|
جلوی آینه خودش را برانداز کرد. گره روسری اش را محکم کرد. نیاز نمی دید آرایش کند بعد از یک خواب کافی چشمانش سرحال و پوست صورتش بشاش بود، همیشه فکر میکرد اگر روزی تازه عروسی نظر او را در مورد نحوه آرایش شب عروسیش پرسید به او بگوید آرایشگر و مهارت او در خلق زیبایی اش همانقدر اهمیت دارد که خواب و استراحت کافی.
همسرش خواب و بیدار بود. در مجتمع که پشت سرش بسته شد، موجی از هوای تازه را روی گونه هایش احساس کرد. آن روز عید فطر بود. قبل تر ها عید فطر برای او مساوی بود با شستن حیاط بزرگ خانه شان و آب و جار و کردن جلوی در خانه و البته پشت سر گذاشتن شبی پر از بیم و امید از اینکه فردا عید فطر خواهد بود یانه؟ اما حالا به تعاریف جدیدی از باورهای مذهبی اش رسیده بود. توانسته بود آنها را در ذهنش باز نویسی کند اما با این حال بعضی چیزها هنوز فرقی نکرده بود و آن میل به شستن حیاطی که دیگر در کار نبود و آب دادن گل و گیاههای باغچه.
حالا دیگر نه حیاطی در کار بود و نه دم دری. هفته ای یک بار یک نظافت چی می آمد و کل پارکینگ و پله ها را می شست.
در مسیر آفتاب بود. آفتاب صبحگاهی چشمانش را اذیت می کرد. تک و توک جلوی خانه ها را آب پاشی کرده بودند بعضی ها هم هوس کرده و در ادامه در حال شستن ماشین هایشان بودند. آن روز بهرحال مقدس بود. چون دلهای زیادی آن روز شاد بودند. کوچه سومی را که رد کرد، چشمش خورد به یک تکه روبان سبزرنگ که پای بوته گل سرخی گره زده شده بود.
نشست و گره را باز کرد به یاد آن زیارت گاهی که در دوران کودکی اش سالی یکبار به اتفاق فامیل آنجا می رفتند و مثل تمام زیارتگاهها اسم آن با کلی داستان و افسانه همراه بود. داخل زیارتگاه در یک طاقچه کوچک که پای آن شمع روشن می کردند تکه چوب عجیبی بود که پر از سنجاق و گره بود. همه این گره ها را حاجتمندان می بستند به یاد گره و مشکلی که در زندگی داشتند و نذر می کردند که در صورت باز شدن آن صدقه یا هدیه ای به آن زیارت گاه ببرند. من هنوز هم نمی دانم چه کسی آن گره ها را باز می کرد اما یادم است با تمام کودکی ام در سفرهای بعدی ام خودم خیلی از گره ها را یواشکی باز می کردم......
الان که به آن زمان فکر می کنم ناراحتم که چرا گره های بیشتری باز نکردم.
من همیشه می دانستم که این خرافه ها یا شاید معجزات اگر جواب می دهند به خاطر این است که تنها مجرایی هستند که ذهن فرد، به توانمندی آنها ایمان دارد. و این بالاخره بهتر است از قلبی که حتی این فرصت را از خود دریغ کرده است
خم شدم به یاد در شفای حرم امام رضا و آن درخت اسرار آمیزی حاجتی که در کتاب عقیل عقیل دولت آبادی حکایت آن را خوانده بودم، گره ای زدم با قلبی پر از آرزو ، حالا هروقت که برای گرفتن نان می روم می بینمش که چگونه باد پاییزی آن را در هوا می رقصاندش .......پریروز دیدم یک نفر با یکی از سرهای آن یک گره برای آرزوهایش زده و
کسی چه میداند شاید روزی آن بوته به بوته حاجت تبدیل شود.