|
جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار
|
ساعت يازده و نيم شب بود كه به خاطر خستگي زياد خوابيديم ساعت سه بيدار شديم من گزارش مالي تهيه كردم و مك آتور ترجمه مي كرد. من خودم هم مي دانستم خيلي عصبي بودم و برايم هم از زمين و زمان مي باريد. بعد از كلي پيش روي تازه فهميدم اي بابا خيلي از مقالات سيو نشده بودند. خلاصه با تيكه هايي كه مك آرتور مي پراند قدري روي فرم آمدم و كارم را ادامه دادم. البته اون پيشنهاد كرد كه همه كاررا يكجا انجام ندهم اما من اصلا اينجوري بهم نمي چسبيد. عادت دارم اكثرا كارها را يكجا و با سرعت انجام دهم. غالب اوقات اين كار چون زيادي خسته ام مي كند كلافه مي شوم و بداخلاق و از شدت عصبانيت حتي گاهي تمام تنم دردميكند مخصوصا اين كه اين جور موقع ها مك آرتور را مي بينم كه آرام آرام كارش را انجام مي دهد و برايش زمان اصلا مهم نيست اين مرا كه مي خواهم مثلا آن قسمت از خانه را جارو كنم عصباني ميكند ديروز كه سر اين قضيه صحبت ميكرديم به اين نتيجه رسيديم كه من اين قاط زدن و اون اين فس فس كردن را از آبا و اجداد خود به ارث برده ايم . و بد نيست كه جا پاي ننه آقايمان نگذاريم.درست است كه مي شود بر واقعيت ژن ها فائق آمد اما شرايط مناسب موجب ظهور برخي از ژن ها مي شود. من حتي كم كم دارم به يك سري ژن ها قومي و قبيله اي فكر ميكنم............................................................................................. شايد يكي ديگر از صفاتي هم كه بد نباشد رويش كار كنم قضيه خود كم بيني ام است. يعني ها فلان خانم را سراغ دارم با يك صدم كارهايي كه من بلدم طوري رفتار ميكند كه انگار از دماغ فيل افتاده من خودم البته موافق اين حالت هم نيستم اما منظور اينكه ارزش دادن به خود خيلي مهم است. نه به اينكه يكي مثل من ايده ال گرا، سخت گيرانه در مورد خودش فكر كند و نه به اينكه كسي با خود شيفتگي خودش را قبول داشته باشد.