آمار یک اتفاق غیر منتظره

جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار

امروز خیلی غیر منتظره نهار را بیرون خوردیم.خیلی غیر منتظره رفتیم میدان قدس و تا پارک وی را با پای پیاده صحبت کنان طی کردیم سری به زعفرانیه زدیم و من دانشکده سابقمان را که حالا در اختیار تهران شمال، دانشکده فنی بود، به مک آرتور نشان دادم کیوسک هایی که از آنها روزی به او تلفن کرده بودم پست خانه، جای جای مسیر، اتفاقاتی که برایم پیش آمده بود را با آب و تاب برایش تعریف کردم و از عشق و اضطرابهای آن دوره گفتم حتی اگر نمی توانست آنها را درک کند سر سعدآباد رفتیم اما سانس آخر بود و نتوانستیم تو برویم دست آخر با وجود اینکه پول کمی همراهمان بود به پیشنهاد مک آرتور آب نارگیل خوردیم و چقدر چسبید و برگشتنی توفیق اجباری باز از بیرون شام گرفتیم ....احساس سبکی خاصی می کردم خیلی برایم عجیب بود چون شب پیش خیلی گذرا فکر کرده بودم به اینکه چقدر خوب است فرصتی پیش آید و با مک آرتور بتوانم سری به دانشکده مان بزنم یک فکر گذرا ولی چقدر تاثیر گذار ......هرگز باورم نمی شد این فرصت به این زودی دست دهد....این دفعه باز فرصتی دست داد تا قدرت فکر را به عینه ببینم..آمدنی فکر میکردم چقدر دوست دارم پا برهنه راه بروم یاد زمانی افتاده بودم که در دوران نوجوانی تحت تاثیر یک کتاب عرفانی مسیر مدرسه تا خانه را بدون کفش طی کرده بودم و مادرم چقدر از بابت این تغییر من  ترسیده بود.............

+ تاريخ چهارشنبه پنجم خرداد ۱۳۸۹ساعت 1:16 نويسنده فاطمه. الف |