|
جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار
|
با اسب خیال خود
مشتاقانه اما با دلهره
سپیدی کاغذ را در می نوردم
تا شاید ردی بگذارم
بر تنهایی هایت
تا اگر خواستی
دنبالم بیایی
گمم نکنی
من هنوز نمی دانم
من معمایم یا تو
تو مرا نمی فهمی یا من تو را
که اینگونه جام چشمانم از دلتنگی
هزاران بار پر و خالی می گردند
حیف که دیگر فهمیده ام که این بغض از سر
فراغت نیست، از عشق نیست، از سر گونه ای جنون نیست که همچون روزگارانی بر این باور باشم که هر کس دچار آن شد باید بر خود ببالد........
بلکه این دلتنگی
این کاغذی بودنی که ترس از رفتنت
براحتی آن را به بازی می گیرد
در حقیقت
یک جور تنهایی مریض گونه است
یک جور وابستگی ست
تصویری مبهم از خویشتنی سرگردان است
که در جوار مهربانی تو
چونان طفلی ترسو پهلو می گیرد.............