آمار من خود به چشم خویشتن،  دیدم که جانم می رود... #سعدی

جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار

📚✍️ شنیده بودم آنها می توانند روح رفته را به بدن برگردانند: با روح فرد افسرده، وارد مذاکره می شوند با آن قرار داد می بندند و آنگاه روح فرد با شروطی خاص خودش به خانه بر می گردد ...

آن شب های تکیه داده به روزهای پرشور بهار و بعد تابستان را خوب به خاطر دارم که از تاریک روشن هوا، کلی پرنده بر دامن آن می نشستند، و یک صدا بلند بلند می خواندند، انگار که صبح، کل شب پشت در ایستاده باشد، زود از گرد راه می رسید و خود را آغاز می کرد... در شب های کوتاه آن روزها بود که از سر هیجان، خوابیدن برایم سخت می شد، چون نمی توانستم به آن قطار پر همهمه و جنجالی نپیوندم؛ و در بستر بمانم.

شور عجیبی که بعدا فهمیدم در روانشناسی به آن حالت شیدایی می گویند، آن سالها در من وجودداشت که در پی حذف خواب از زندگی ام بود. خاطرم هست که در برنامه دیدنی های تلویزیون با مردی گفتگو شد که به خاطر آسیب مغزی اش، دیگر هرگز نمی توانست بخوابد، و آن لحظه من آرزو کردم که کاش جای او بودم.

گزارش گر با او مصاحبه می کرد و از او سوال می کرد، چه طوری این همه وقتش را می گذراند و اوکه ظاهرا نقاشی بلد بود، گفت غالبا نقاشی می کشد ولی خوب به یاد دارم که از این وضعیت راضی نبود، ولی من این بخش از گفته هایش را چیزی در ذهنم سانسور کرد و در عوض توی خیالم به فرد خوش بختی فکر کردم که بیست و چهار ساعت تمام می تواند بخواند، کشف کند، کار کند، تجربه کند و کلا به تمام خیابان های زندگی سرک بکشد ....و با اشتیاق دعا کردم، خوابم کم شود...

خوب البته بعدا، وقتی افسردگی سراغم آمد، کلی نامه انصراف پشت این دعا روانه کردم. چون تازه بعدها و خیلی دیر که رابطه من و خوابم به جای باریکی رسید، متوجه شدم که خوابیدن چقدر اهمیت دارد و به ویژه اینکه کشف کردم دنیای خواب و رویا کم پر رمز و رازتر از بیداری نیست.

متاسفم بگویم حتی آن روزها در واکنش به تلاطم های روح پریشان و بی قرارم، بی آنکه متوجه باشم علاوه بر حذف خواب، حتی به آلزایمر گرفتن هم به عنوان یک امکان فکر می کردم. مثلا کسی را تصور می کردم که همه چیز را فراموش کرده و می تواند با ذهنی کاملا خالی مثل یک سی دی خام دوباره زندگی را در خود ضبط کند، اصلا هم توجه نداشتم و در واقع شعاع عقلم به آن عمق ها نمی رسید که حواسم باشد، اساساٌ آلزایمر یک جور بیماری است: مثل اینکه در خانه ای برق رفته باشد، مثل اینکه شامه کسی دیگر نتواند بوی گل رز را تشخیص دهد، یا وقتی لواشک می خورد، دست بالایش فکر کند، رب بی مزه صنعتی را مزمزه می کند، تبدیل شدن به آدمی که دیگر هیچ احساس تعلقی او را به گذشته پیوند نمی زند و هرگز وسوسه نمی شود در باغ خاطرات درنگ کند... چه خالی بودن ترسناکی!

حالا زمان اندکی است که از عزاداری و سوگواری برای روحم، دست برداشته ام. خوشحالم بگویم هیچ وقت با هر میزان بزرگ نمایی که قصه ها و غصه هایم را به آلبوم زندگی ام سنجاق کردم، نتوانستم در برابر منطق عجیبی که همیشه در ته قلبم نفس می کشید، مقاومت کنم. آن منطق دوست داشت ثابت کند، مجلس عروسی جایی برگزار است، من فقط آدرس گم کرده و از آن دور افتاده ام.

برای این دکمه کوچک، بالاخره توانستم کتی تهیه کنم و در نهایت آنقدر دلیل جمع کردم که بتواند در ذهنم به نفع شادی و تبرئه آن جلوی منطق غم بایستد و آن را از صحنه به حاشیه براند.

در میان آن ادله، این یکی را از هم بیشتر دوست داشتم و وقتی متوجه اش شدم، با هیجان معمولم که گاهی حتی برایم آزارنده است دوست داشتم آن را با صدای بلند برای همه جار بزنم و آن ادله متفاوت از این قرار بود که جایی از قول شمنی خواندم که آدمها همان طور که در تصادف ها به یک باره روحشان از بدن خارج می شود و گاه باز به آن بر می گردد، در هر دراما و ترامایی (آسیبی) در مراحل مختلف زندگی شان، تکه ای از روحشان از بدن خارج می شود، یعنی کودک درونشان از خانه می رود و گم می شود... اگر این جریان ادامه داشته باشد، کم کم شما از روح و در واقع حس تهی می شوید، به ترتیبی که زندگی برایتان تکلیفی شاق می شود که هر روز مثل یک ربات آنرا با تلخی به دوش می کشید، اما وقتی صاحب این توانایی می شوید که از رنج هایتان عبور کنید، آن تکه از روح تان به خانه بر می گردد....

برخی شمن ها ادعا می کنند که می توانند روح رفته را به بدن برگردانند، آنها با روح فرد افسرده، وارد مذاکره می شوند با آن قرار داد می بندند و آنگاه روح فرد با شروطی خاص خودش به خانه بر می گردد ...
و خاصیت روح سبکباری آن است، روح نمی تواند ته نشین شود و دوست دارد همواره در اوج باشد.....

تا باد چنین بادا...

 

پی نوشت:
واژهٔ شمن از زبان تونغوزی سیبری گرفته شده و در اصل به معنی «دانا» است. برخی این واژهٔ تونغوزی را به نوبه خود وام‌واژه‌ای می‌دانند که از واژه سرمن سانسکریت به معنی «پارسا» گرفته شده‌است ولی ارتباط این دو واژه کاملاً اثبات نشده‌است. (منبع: ویکی پدیا)

 


برچسب‌ها: شمن باوری
+ تاريخ سه شنبه دوم مرداد ۱۳۹۷ساعت 23:35 نويسنده فاطمه. الف |